تبليغاتX
عالیجناب عشق
عالیجناب و پیرنا حداد عادل...

آن عارف عادل، آن ادیب کامل، آن صاحب انواع قلم و مداد، آن معروف به حداد، آن سلطان المجلسین، آن برهان المحققین، آن ادیب ناکام، آن رئیس بی دوام، آن شیخ خندان، آن خواننده نامربوط اشعار رندان، آن وکیل بلاموکل، آن شیخ متوکل، آن رئیس سابق فرهنگستان، آن حافظ بوستان و گلستان، آن تشخیص دهنده انواع موسیو و مادموازل، آن کامل کننده انواع پازل، شیخنا و مولانا حداد عادل، رئیس مجلس بود و چهار سال در حال فس فس بود و چون به هر طلایی دست می زد، مس بود.

نقل است چون از مادر بزاد، جای آنکه بگرید، بخندید و بگفت: السلام علیک یا ولدی. و بگفت: « ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، دل رمیده تان را انیس و مونس شد.» و بخندید. پس هر کس آنجا بود بیهوش شده از کرامات طفل. و چون حکما و اطبا جمع شدند، شیخنا که ده روزه بود با آنان سخن همی گفت و هر سخن می گفت می خندید و برای آنان شعر همی خواند. چون به سه سال رسید استاد می بشد وچون به ده رسید هر شعر از هر شاعر بود از حفظ بخواند و چون به بیست رسید هر استاد در ادب بود، در جیب خود بنهاد و شیخ سعدی و شیخ الشیوخ حافظ و شیخ شهریار به بیست سال در جیب وی بودندی و بیرون نیامدندی.

نقل است در ایام صباوت در شارع زنی با دامنی برهنه بدید. پس بگفت: « یا اخواتی! یو آر وری اروتیک، ایت ایز نات رایت.» پس زن بگفت: « ور خاطر چی؟» نقل است که شیخنا به سی شبانروز حکایات مختلفه برای زن بگفت در مدح شرم و حیا، و کتابی شد که نامش « برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی» همی کردندی. و زن چون آن کتاب بخواند از عظمت آن به سی سی یو همی شد و بمرد.

نقل است چون به بیست و پنج برسید، روزی در شارع می گذشت که کاغذی بر زمین بدید. چون بخواند دید نبشته « بسم الله الرحمن الرحیم.» پس صیحه برکشیده خان و مان بگذاشت و به بیابان همی شد و به بصره همی رفت و در بصره آهنگر بود و وی را شیخ حداد همی خواندنی و چنان بود که روی و موی وی از آتش دایم سوخته بود. تا شیخ عبدالحسین از رفقای مالوف و قدیم بدو رسیده شیخ را شناخته همی گفت: چه شد که به بصره بیامدی؟ شیخ ماجرای « بسم الله الرحمن الرحیم» تعریف نمود. شیخ عبدالحسین در وی نگریست و همی گفت: « چه ربطی داشت؟» شیخ حداد فکری کرد و گفت: راست می گی ها، ربطی نداشت. و شیخنا از همین روی آهنگری رها بکرد.

نقل است که روزی از شارع همی گذشت تا دیوانه ای بدید. دیوانه همی گفت: « شتلخ واثونه» شیخنا بگفت: « هذا غلط، یحفظ البارسی بطرق المختلف» دیوانه بگفت: « شتلخ واثونه» شیخنا بگفت: پارسی سخن بگو، شتلخ واثونه غلط است، باید بگوئی چیزی در راه خداوند مرا دهید. دیوانه گفت: شتلخ واثونه مگولو ویخ. پس شیخنا بگفت: این همی غلط بود، پس بگوی حالا که می خواهی چیزی در راه خدا بدهی لباسی بده. و از آن پس شیخنا به فرهنگستان همی شد و تا وقتی زنده بود پارسی همی پاس داشت.

از شیخنا کلمات بسیار نقل است. پس گفت: « نگوئیم مامانم اینا، بگوئیم مادرم و ایشان.» و بگفت: « به جای کلمه نامانوس و فرنگی لیبرالیسم، از کلمه فارسی کره خر استفاده کنیم.» و بگفت: « به جای کلمه نامانوس و فرنگی ترمیناتور 2 بگویم فیلم خفن» و تا عمری بر شیخ باقی بود، در این راه بکوشید، رضی الله عنه.

نقل است که تا پنجاه رسید از اهل کتاب بود، و در میان شیوخ هیچ کس به فضل او نبود و وی را شیخ الفضلا گفتندی، تا آنک شبانگاهی از خانه برون بشد و پاره آجری بر سر وی اصابت نموده و به دست و پای بمرد، چون به هوش آمد، بگفت: « ثوره ثوره حتی النصر» و از آن پس به پارلمان شد و در آنجا چون شیر دمان شد و مشغول پلتیک بود و دائم پلتیک و شعر را با هم مخلوط همی نمودی.

نقل است که چون عزرائیل بر وی نازل شد، بدو گفت: حداد که گویند تو باشی؟ شیخنا بگفت: آری. و بخندید و عزرائیل را از خنده او خنده گرفت و تا صبح همی خندیدند و عزرائیل از ستاندن جان وی منصرف بشد، رضی الله عنه.

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت   توسط عالیجناب  |