تبليغاتX
عالیجناب عشق
عالیجناب دزد ؟!؟!؟

توضیح: کلیه اسامی این نوشته تخیلی است، هر گونه شباهت، بخصوص در لهجه تکذیب می شود.

دزد: کسی که اموال مردم را به غارت می برد. سارق، غارتگر، غارتگر بیت المال، مفسد اقتصادی، به کسانی که بیت المال را نابود کنند بطور طبیعی دزد گفته نمی شود، بلکه فقط به کسانی دزد گفته می شود که اموال بیت المال را برای خودشان بردارند.

انواع غارتگر بیت المال: مهدی هاشمی رفسنجانی، محسن هاشمی رفسنجانی، یاسر هاشمی رفسنجانی، فائزه هاشمی رفسنجانی، فاطمه هاشمی رفسنجانی، اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد هاشمی رفسنجانی، حسین هاشمی رفسنجانی، محبوبه هاشمی رفسنجانی، مونا هاشمی رفسنجانی، علی اوسط هاشمی رفسنجانی، شیخ حسین هاشمیان، محمد علی هاشمی رفسنجانی و آرسن لوپن( نقل از فاطمه رجبی)

کنفوسیوس: اگر صد دزد جمع شوند، غذای یک روز چیان کو( منطقه ای در چین، بین پکن و ناسواتیکو) را می برند، اما انبارهای حاکم بی عرضه همیشه خالی است.

توتال: مجموع، حاصل جمع، نام یک شرکت نفتی فرانسوی که برای دادن رشوه به خانواده هاشمی تاسیس شده است.

مهدی هاشمی رفسنجانی: رئیس سابق بهینه سازی سوخت وزارت نفت، مدیر موسسه مهدی اویل کو ال تی دی. مدیر مالی میتی توتال، متولد رفسنجان. وی از شرکت های استاندارد اویل، توتال، مک دونالد، نروژ، فنلاند، سوریه، لیبی، چادرملو، سی ان ان، ساندرامیلو با اسامی جونیور، جک سیاهه، جی جی دالسیو، جانی دپ، جورج واشنگتن، میتی موش و نونوس بابایی رشوه گرفته است.

دزد شناسی در ایران: همه مطمئن هستیم که دزد است. اگر خودش پولدار است و پدرش هم پولدار است و همیشه هم پولدار بوده، معلوم می شود دزد است. همه می دانند دزد است، محل دزدی هم مشخص است، هیچ وقت هم دستگیر نشده، طبیعی است که دزد است.

حکایات و امثال: « گاز آورده را توپ هم تکان نمی دهد.»، « از اون مترس که های و هو داره، از اون بترس که دائما دنبال غارتگر بیت المال می گرده.»، « بازی بازی با ریش.... نه، یک مثال دیگه»، « با کدخدا چپ بیفت، ده بغلی رو هم بچاپی پدرت رو در می آرم.»، « تا نباشد چیزکی مردم اینقدر چیز از توش درمی آرن تا یک چیزی پیدا بشه.»،

شاعر در مورد دزد گفته است:

دوبیتی

ان کس که به خواهر تو تهمت بزند

لابد به برادر تو تهمت بزند

انگار غذای خاندانی بوده است

باید بخورند و بخورند تا بزنند

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و پیرنا حداد عادل...

آن عارف عادل، آن ادیب کامل، آن صاحب انواع قلم و مداد، آن معروف به حداد، آن سلطان المجلسین، آن برهان المحققین، آن ادیب ناکام، آن رئیس بی دوام، آن شیخ خندان، آن خواننده نامربوط اشعار رندان، آن وکیل بلاموکل، آن شیخ متوکل، آن رئیس سابق فرهنگستان، آن حافظ بوستان و گلستان، آن تشخیص دهنده انواع موسیو و مادموازل، آن کامل کننده انواع پازل، شیخنا و مولانا حداد عادل، رئیس مجلس بود و چهار سال در حال فس فس بود و چون به هر طلایی دست می زد، مس بود.

نقل است چون از مادر بزاد، جای آنکه بگرید، بخندید و بگفت: السلام علیک یا ولدی. و بگفت: « ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، دل رمیده تان را انیس و مونس شد.» و بخندید. پس هر کس آنجا بود بیهوش شده از کرامات طفل. و چون حکما و اطبا جمع شدند، شیخنا که ده روزه بود با آنان سخن همی گفت و هر سخن می گفت می خندید و برای آنان شعر همی خواند. چون به سه سال رسید استاد می بشد وچون به ده رسید هر شعر از هر شاعر بود از حفظ بخواند و چون به بیست رسید هر استاد در ادب بود، در جیب خود بنهاد و شیخ سعدی و شیخ الشیوخ حافظ و شیخ شهریار به بیست سال در جیب وی بودندی و بیرون نیامدندی.

نقل است در ایام صباوت در شارع زنی با دامنی برهنه بدید. پس بگفت: « یا اخواتی! یو آر وری اروتیک، ایت ایز نات رایت.» پس زن بگفت: « ور خاطر چی؟» نقل است که شیخنا به سی شبانروز حکایات مختلفه برای زن بگفت در مدح شرم و حیا، و کتابی شد که نامش « برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی» همی کردندی. و زن چون آن کتاب بخواند از عظمت آن به سی سی یو همی شد و بمرد.

نقل است چون به بیست و پنج برسید، روزی در شارع می گذشت که کاغذی بر زمین بدید. چون بخواند دید نبشته « بسم الله الرحمن الرحیم.» پس صیحه برکشیده خان و مان بگذاشت و به بیابان همی شد و به بصره همی رفت و در بصره آهنگر بود و وی را شیخ حداد همی خواندنی و چنان بود که روی و موی وی از آتش دایم سوخته بود. تا شیخ عبدالحسین از رفقای مالوف و قدیم بدو رسیده شیخ را شناخته همی گفت: چه شد که به بصره بیامدی؟ شیخ ماجرای « بسم الله الرحمن الرحیم» تعریف نمود. شیخ عبدالحسین در وی نگریست و همی گفت: « چه ربطی داشت؟» شیخ حداد فکری کرد و گفت: راست می گی ها، ربطی نداشت. و شیخنا از همین روی آهنگری رها بکرد.

نقل است که روزی از شارع همی گذشت تا دیوانه ای بدید. دیوانه همی گفت: « شتلخ واثونه» شیخنا بگفت: « هذا غلط، یحفظ البارسی بطرق المختلف» دیوانه بگفت: « شتلخ واثونه» شیخنا بگفت: پارسی سخن بگو، شتلخ واثونه غلط است، باید بگوئی چیزی در راه خداوند مرا دهید. دیوانه گفت: شتلخ واثونه مگولو ویخ. پس شیخنا بگفت: این همی غلط بود، پس بگوی حالا که می خواهی چیزی در راه خدا بدهی لباسی بده. و از آن پس شیخنا به فرهنگستان همی شد و تا وقتی زنده بود پارسی همی پاس داشت.

از شیخنا کلمات بسیار نقل است. پس گفت: « نگوئیم مامانم اینا، بگوئیم مادرم و ایشان.» و بگفت: « به جای کلمه نامانوس و فرنگی لیبرالیسم، از کلمه فارسی کره خر استفاده کنیم.» و بگفت: « به جای کلمه نامانوس و فرنگی ترمیناتور 2 بگویم فیلم خفن» و تا عمری بر شیخ باقی بود، در این راه بکوشید، رضی الله عنه.

نقل است که تا پنجاه رسید از اهل کتاب بود، و در میان شیوخ هیچ کس به فضل او نبود و وی را شیخ الفضلا گفتندی، تا آنک شبانگاهی از خانه برون بشد و پاره آجری بر سر وی اصابت نموده و به دست و پای بمرد، چون به هوش آمد، بگفت: « ثوره ثوره حتی النصر» و از آن پس به پارلمان شد و در آنجا چون شیر دمان شد و مشغول پلتیک بود و دائم پلتیک و شعر را با هم مخلوط همی نمودی.

نقل است که چون عزرائیل بر وی نازل شد، بدو گفت: حداد که گویند تو باشی؟ شیخنا بگفت: آری. و بخندید و عزرائیل را از خنده او خنده گرفت و تا صبح همی خندیدند و عزرائیل از ستاندن جان وی منصرف بشد، رضی الله عنه.

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت   توسط عالیجناب  |