تبليغاتX
عالیجناب عشق
عالیجناب و شیخنا مهدی کروبی....

آن شیخ محترم، آن قبله محتشم، آن الوار را دلدار، آن دارای ندار، آن صاحب اعتماد، آن داننده اسرارعباد، آن دونده امورات اصحاب نگارش، آن رونده به خواب در وقت شمارش، آن تشبیه کننده صندوق رای به تغار، آن محتشمان را یار غار، آن معاند اسرائیل از بیخ، آن آهن سخت را چون میخ، آن کامل بکل جهات، آن شیخ سابق اصلاحات، آن مظهر شهرآشوبی، آن دارنده عینک به آن خوبی، شیخنا و مولانا و وتدنا شیخ مهدی کروبی، رئیس سابق پارلمان بود و مخالف سابق کارگزاران بود و چندی نهان از عیون این و آن بود.

ابتدای کار وی آن بود که به دنیا بیامد، و هیچ شیخ چنین نبود. و این بود تا به بیست رسید. پس، از مسقط الراس وی که همی الیگودرز بود، اسبی خواست تا به حجاز رود، و اسب نبود. پس اتوبوسی همی یافت بس طویل، بدان بنشست و به بلد تهران همی رسید. چون بر آن بلاد وارد بشد، صدای مغنیه ای مسموع شد که همی خواند: « به چشام نگا کن و دستتو بذار تو دستم» شیخنا از نرمی آن صدا دلش بلرزید و چون نگریست، ضعیفه ای بر وی حاضر شد، شیخنا بدو گفت: تو از عالمی دیگری؟ گفت: لا، گفت: از کروبیانی؟ گفت: لا، تو از کروبیانی. شیخ گفت: از کجا بر تو معلوم شد؟ گفت: من اسرار همی دانم و آخر کار تو را از خط دستت همی خوانم. پس دست شیخ بگرفت و طالع وی دید و بگفت: در این بلاد چهل سال دیگر شبی به خواب روی و چون برخیزی بر تو بلایی رسد. و بود تا همان شد.

نقل است که چون به ریاست مجلس رسید، بگفت: تا توانم از حق بگویم و چون نتوانم هیچ نگویم. و چنین نیز بکرد و هیچ نگفت. و چون خواست به امارت رسد، گفت: تا توانم همان کنم که توانم و چون نتوانم نکنم، چون نشود و چنین بکرد و هیچ نکرد. و چون ماجرایی بر وی برسید گفت: تا توانم دعوا کنم و اگر نتوانم نکنم و همان کرد که گفته بود، پس هیچ دعوا نکرد. و این بود تا شیخ حسن روحانی در نعت وی بگفت:
الخوف امرضنی و الشوق مزید والکلام الحق و السیاق جرید
( ترجمه لری بیت: ووی مهتی للری سی چه نمردی؟ چارشنبه زا بیست و یکم خوت گله بردی.)

از وی کلمات عالی نقل است. وی بگفت: « تا شش ماه بعد تلویزیون راه می اندازیم» و گفت: « چشم خانم! می گم هدیه تهرانی طرف تلویزیون هم پیداش نشه.» و گفت: « نذارین عصبانی بشم، وگرنه نه من نه جنتی» و گفت: « اگر نشد تا شش ماه دیگه تلویزیون راه بندازم حداقل تا دو سال دیگه روزنامه راه می اندازم.» و گفت: « چطور وقتی آمدند استقبال ده هزار نفر بودند، وقتی رای دادند، شدند 1500 نفر؟ باز ما خوابیدیم.»

نقل است که شیخ ناطق از اعاظم شیوخ از کرامات و معجزات شیخنا سووال نموده، بگفت: « بر آب روی؟» شیخنا بگفت: « هر ماهی بر آب رود، این چه معجزت باشد؟» شیخ ناطق پرسید: « بر هوا روی؟» شیخنا بگفت: « هری پاتر اعلی الله مقامه نیز بر هوا رود، این چه معجزت باشد؟» شیخ ناطق گفت: « در دل کوه روی؟» شیخنا بگفت: « قطار هم در دل کوه رود، این چه معجزت باشد؟» شیخ ناطق گفت: « پس چه معجزت داری؟» شیخ کروبی بگفت: « ده سال در بیابان بیتوته همی کردمی و هیچ نخوردم جز سنگ و هشت سال دائم به نماز بودم و خدای چنین کرد که هم بر آب روم، هم بر دریا روم، هم در کوه روم، هم توسط شورای نگهبان تائید صلاحیت شوم.» و چون شیخ ناطق این معجزت بشنید، صیحه از جان برکشیده به دست و پای بمرد و تا سه روز تکان نخورد.

نقل است چون به هفتاد رسید عزرائیل بر وی نازل شد و گفت: خواهم که جانت بستانم. شیخنا گفت: برو که فعلا درگیر انتخابات هستم. عزرائیل بگفت: آن را بگذار برای زندگان. شیخنا از استماع این سخن چنان عصب همی زد که بر عزرائیل خشم کرد و وی را چنان بزد که از آنجا برفت و دیگر سراغ شیخنا نیامد، رضی الله عنه.

2 نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و .....

امروز دلم گرفته....اونم خیلی ....یه دنیا حرف دارم توی دلم که نمیتونم به کسی بگم....واسه همین میخوام این شعر رو واسه خودم اینجا بذارم....همین....برام دعا کنین....

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

2 نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و علی اکبر هاشمی بهرمانی.....

و به نقل از تذکره الرجال منتخب.....

آن قطب اکبر، آن صاحب اسرار و خبر، آن شیخ کامل، آن چپ و راست را شامل، آن آمده از بلاد رفسنجان، آن متمکن بلامکان، آن تشخیص دهنده مصالح نظام، آن شیخ عالیمقام، آن شاه ماهی بحر و بر، آن معروف به اسمشو نبر، آن قطب و مقتدای رندان، آن صاحب پسته های خندان، آن دارنده کرامات معنوی و مادی، آن شیخ کاملا غیرعادی، آن یار جانی، آن رئیس ثانی، آن حاضر به هر مکانی، شیخنا و مولانا و وتدنا علی اکبر هاشمی بهرمانی ثم رفسنجانی، رئیس کارگزاران بود، و سازنده سد زیاران بود و هنرش تبدیل جنگل به اتوبان بود.

از کرامات او یکی آن بود که چون زاده شد، به سه شبانروز باد همی آمد و شتران در بیابان از حمله طوفان بخسبیدند و مرغان آسمان بگریستند، تا شیخی بیامده و طفل را بدید و چون در پیشانی طفل نگریست، صیحه برکشیده و به لمحه ای جان داد و بمرد. و ده شیخ دیگر از یمن و حجاز و شامات و بصره بیامدند و آینه مصری بیاوردند، و جون در آینه بدیدند، هر ده شیخ چهل روز بگریستند، از مصیبت آنک دیده بودند. تا مادرش علت سووال نمود، شیخی گفت: شصت سال بعد زنی با چادری بر کمر درآید و چنان نماید که هیچ زنی با هیچ مردی ننموده باشد. مادرش بپرسید: پس نام آن زن چه باشد؟ شیخ بگفت: فاطی باشد و بدو الهام داخل شود و از کازرون بیاید و هر روز نامه های کثیر نویسد، تا چند سال، پس از عظمت آن مصیبت، آن شیخ نیز بمرد.

نقل است که مستجاب الدعوه بودی و هرچه به صدق دعا کردی، همان شد. پس روزی گفت: خدایا چنان کن که درد گرسنگان بدانم، پس دعایش مستجاب شد و تا ده سال همیشه گرسنه بودی و سنگ و پاره آجر می خوردی از آن سبب. و دعا بکرد: خدایا چنان کن که ظالمان مرا بزنند تا درد کتک خوردگان بدانم. و خدای دعای وی مستجاب نمودی و او را به ده سال بزدند و از کرامت وی آن بود که هر چه کتک می خورد، بر بدن وی هیچ اثر شکنجه نبود. و نقل است که دعا همی کرد که خدایا همی کن تا شخصیت مرا تخریب کنند و در اثر همین دعا بود که مرغان هوا یک میلیون سی دی در احوال او بر زمین بریختند. و فقط همین دعاهای او مستجاب شد، رضی الله عنه.

شیخ اکبر را پنج فرزند بود، محسن و فاطمه و فائزه و مهدی و یاسر، شبی فرزندان نزد شیخ آمدند. پس شیخ محسن گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس گفت: « به روی زمین مباش و در آسمان مرو.» پس شیخ محسن به زیر زمین شد و مترو همی ساخت، ساختنی. پس شیخ فاطمه بدو گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس گفت: به دوای دردمندان بپرداز. پس فاطمه به واردات داروی دردمندان پرداخت و سالها بدین کار بود و شکایت همی شد و الخ. پس فائزه گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس شیخ بگفت: تک چرخ مزن! پس فائزه دوچرخه سوار همی شد و شلوار لی همی پوشید و لندن همی رفت. پس مهدی گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس شیخ اکبر بگفت: مگیر آنچه بتو دهند که پس گیرند و مده چون گرفتی چون پس ندهند. پس مهدی به نروژ همی شد و دیگر هیچ خبری از او هیچ کس ندید. پس یاسر بدو گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس شیخ اکبر بگفت: با آدمیان حشر و نشر مکن تا آزار کم بینی. پس شیخ یاسر به سوی اسبان رفت و به سوارکاری پرداخت و هیچ کس به گرد او همی نرسید تا سر او فاش کند.

از وی جملات عالی نقل است. پس بگفت: « وقتی از بحران عبور می کردیم عفت خانم برای من چای آورد.»، و گفت: « الاصلاحات هو العظیم»( ترجمه: اصلاحات یکی از کارهایی بود که ما کردیم و دیگران دیدند که ما می کنیم و آنها هم کردند و اینطوری نمی خواستیم بشود، ولی الحمدالله همانطوری که می خواستیم شد.) و فرمود: « درها را زیاد باز نکنید، همین قدر که هوا کمی عوض بشود.» شیخ غلام حسین کرباسچی از شیوخ اصفهان در باب وی بگفت: « تو اون کوه بلندی، که سرتا پا غروره، کشیده سر به خورشید، غریب و بی عبوره...»( ترجمه: شیخ اکبر از بزرگان بود.)

و چون خواست جهان را ترک کند، عزرائیل بر او نازل شد و تا او را بدید گفت: وای! هاشمی! نه.... و بسرعت بگریخت و دیگر بسراغ او نرفت.

2 نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب آفتابه به دست......

آفتابه: یک وسیله مهم برای توسعه امنیت اخلاقی. از آن برای امور دارویی و نظافت، حفظ بنیاد خانواده، مبارزه با شرارت، مسیله تزئینی برای آویزان کردن به گردن، تربیت اخلاقی استفاده می کنند. اسم فردی یا ظرفی با تنه ای استوانه ای یا خمره مانند، دارای لوله بلند، دسته، دهانه و گردن، که برای شستشوی گندکاری های قبلی یا خرابکاری های صورت گرفته به دلیل بخور بخور استفاده می شود.
جمله قصار: « نیروی انتظامی برای تادیب اراذل و اوباش آفتابه به گردن آنان آویخت و آنان را در شهر گرداند.» یک روز بعد یک مقام انتظامی گفت: « ما عمل آویختن آفتابه را مجازات می کنیم.» دو روز بعد قاضی گفت: « آفتابه دقیقا براساس قانون عمل کرده است.» سه روز بعد یک مقام انتظامی گفت: « از این پس از آفتابه استفاده دیگری می کنیم.»

انوع آفتابه: آفتابه مسی: برای برخورد های سنگین جناح سنتی با در فضاهایی که رایحه خوش خدمت از آن به مشام می رسد. آفتابه پلاستیکی قرمز: برای برخوردهای بخش سنتی با بخش منحط جامعه مدرن. آفتافه: برخورد بخش منحط جامعه با بخش منحط دیگر جامعه برای تامین امنیت اخلاقی و از بین بردن امنیت اجتماعی.

آفتابه دار: کسی که دارای تعدادی آفتابه است و از آن طریق امنیت و آرامش را در جامعه حفظ می کند.

حکایات و امثال: « آفتابه خرج لحیم کردن»: از آفتابه به جای چیز دیگری که مشکل را حل کند استفاده کردن. « مثل آفتابه چی مسجد شاه می مونه، دستور می ده، پول هم می گیره، زور هم می گه، اما کاری نمی کنه.»، « یارو آفتابه دزد ها رو می زنه، چون دستش به گنده گنده ها نمی رسه.»، « آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی»: آفتابه و لگن فراوان است و به گردن ملت آویزان، اما تورم همچنان افزایش می یابد. « آفتابه و لولهنگ هر دو یک کار می کنند، اما از آفتابه برای امنیت اجتماعی هم استفاده می کنند.»

پ .ن : ۱)امروز ؛ روز تولد عالیجناب بود ؛است ؛خواهد بود....

         ۲)به همین مناسبت امشب مجلس بزم ؛ قر ؛اطوار ؛ حرکات موزون با انواع آهنگ های شش و هشت و با حضور افتخاری رجاله های سیاسی در نهاد ریاست جمهوری به میزبانی حاج محمود برقرار میباشد ....ورود برای عموم آزاد است....

2 نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و شمسی پهلوون....

بله خوب...این خانوم فاطمه رجبی همسر محترمه آقای غلامحسین الهام سخنگوی محترم دولت ملقب به القاب کبیره ای چون "فاطی کماندو"  ؛ "شمسی پهلوون" و ..... هرازگاهی ملاقه و کفگیر بر زمین گذارده ؛قلم بر کف پر کفایت گرفته و مشغول گنده گویی و مزه پرانی و مقدس مآبی بنده گان خدایی چون حاج محمود میشود و از آنجایی که دمش به دم کت و کلفتهایی گره خورده است خفن ...هیچ تنابنده ای قادر به عرض اندام (آنهم از نوع خیلی خیلی کوچولو...) در برابر این اسوه تقوا و پیشوای زنان بهشتی (حوریه ها و حورالعین ها ) نیست ...در نتیجه عالیجناب تصمیم به توضیحاتی چند گرفت....بخوانید و عبرت بگیرید.....

محترم خانم:

 خانم محترم. بانوی محترم. بانوی مورد احترام. یک زن که هر وقت دلش خواست به هر کس که دلش خواست در هر موردی که دوست داشت فحش می دهد. یک خانم عصبانی که از دست بقیه کسانی که وجود دارند ناراحت است. کاربرد در جمله: « یک خانم محترم به روزنامه جمهوری اسلامی گفت روزنامه جمهوری اسرائیل و به سردبیر آن گفت رعیت هاشمی رفسنجانی»
نشانه های محترم شناسی خانم: عصبانی می شود، فحش می دهد، به مردم می گوید دزد، همه را فاسد می داند، بعضی ها را معجزه می داند، به جای لنگه کفش از قلم استفاده می کند، به جای خوردن مرتب داروهایش جیغ می کشد.

در صورتی که یک خانم محترم عصبانی شد باید چه کرد؟ باید از او و دیوار شکسته و سگ هار فرار کنیم و سعی کنیم که مطلقا از جلوی سفارت آمریکا و خیابان شهید طالقانی رد نشویم. در صورتی که یک خانم محترم عصبانی نشد باید چکار کنیم؟ باید سریعا اورژانس را خبر کنیم، شاید در اثر شدت عصبانیت سکته کرده باشد. برای درمان یک خانم محترم و عصبانی چه باید بکنیم؟ یک اتاق آکوستیک را با پوشش نرم آماده کنیم و به او بگوئیم که هر چقدر می خواهد مشت به دیوار بزند و فحش بدهد.

حکایات و امثال: « از اون نترس که سر به تو داره، از این بترس که های و هو داره.»، « از خودت گذشته، خدا عقلی به بچه هات بده»، « از سه چیز باید حذر کرد،... سوم فاطمه رجبی»، « اگه هفت تا دختر خوشگل داشته باشه، یک ساعته همه خواستگارها رو می گه رعیت هاشمی و از خونه بیرون شون می کنه.»، « دختر کو ندارد نشان از پدر، ولش کن بگذار هر چی دلش می خواد فحش بده.»، « حرف راست رو باید از مامان بچه شنید.»، « حسرت به دلم کچل خدیجه، مردم ندیدم نوه و نتیجه»، « تا کتک نزده بود می ترسیدیم، تا فحش نداده بود حرفش رو گوش می کردیم، حالا که می گه می خندیم.»

فرهنگ فولکلوریک: فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی، از دستت شدم قروقاطی، فاطی بی پدرش کرد، مسیح در به درش کرد، اکبر بی پدرش کرد، مهدی بی مادرش کرد، عفت بی شوهرش کرد، باباش جون به سرش کرد، غلوم از راه درش کرد، غلام تاج سرش کرد...( این شعر فولکلوریک در وزن شش و هشت خوانده شود)، آداب المغنیه، صفحه 237

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت   توسط عالیجناب  |