تبليغاتX
عالیجناب عشق
عالیجناب اقتصاددان....

اقتصاد: یک چیز مهم که هر وقت انتخابات نزدیک می شود، قرار است بهبود پیدا کند. ترکیبی از وام ازدواج و کمک مالی و پول نفت و گوجه فرنگی که با عرضه و تقاضا سروکار دارد، هر وقت تقاضای ملت زیاد می شود، مدیران با عرضه می روند بیرون. معیشت. زندگی مالی. وعده های یامفت. موضوع سخنرانی های شهرستانی. کاربرد در جمله: « اقتصاد ایران در مقام بیست و یکم اقتصاد جهانی قرار گرفت.» جمله قصار از سمت چپ: اقتصاد زیربناست. جمله قصار از سمت راست: اقتصاد شوخی نیست.

روش های حل مشکل اقتصادی مردم: سخنرانی در شهرهای دورافتاده، سفر به کشورهای دورافتاده، مدیریت اقتصادی توسط دوستان، مبارزه با قله های اقتصادی. روش های افزایش مشکل اقتصادی: مبارزه با قله های اقتصادی، مدیریت اقتصادی توسط دوستان، سفر به کشورهای دور افتاده، سخنرانی در شهرهای دورافتاده.

چگونه اقتصاد را عملیاتی کنیم: بیل می زنیم، کلنگ کی زنیم، شلیک می کنیم، پرچم های اضافی را آتش می زنیم.

روش عمل اصلاحات اقتصادی: مقداری نفت داریم که آن را می فروشیم و حقوق کارمندان را می دهیم و با بقیه آن اصلاحات می کنیم. روش عمل توسعه اقتصادی: مقداری نفت داریم که آن را می فروشیم و حقوق کارمندان را می دهیم و با بقیه آن توسعه اقتصادی ایجاد می کنیم. روش عمل عدالت اقتصادی: مقداری نفت داریم که آن را می فروشیم و حقوق کارمندان را می دهیم و با بقیه آن عدالت اقتصادی ایجاد می کنیم.

موضوعات مهم در اقتصاد ایران: نفت. بنزین. گاز. سوبسید نفت. اتلاف گاز. سوبسید بنزین. هزینه های آلودگی محیط زیست به دلیل مصرف غلط سوخت. هزینه های تصادفات ناشی از قیمت بنزین. هزینه های اضافی سیاسی بخاطر انرژی هسته ای که چون انرژی کم داریم به آن نیاز داریم. هزینه های تامین دولتی که باید نفت را بفروشد و بنزین بخرد. هزینه های مربوط به فساد اقتصادی مربوط به نفت و گاز و بنزین( این مجموعه شامل 80 درصد هزینه های کشور می شود.) هزینه های عمرانی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و غیره( 20 درصد)

رابطه اقتصادی نفت و دولت در ایران؛ دولت خوب: دولتی است که پول نفت را می گذارد توی « صندوق ذخیره» برای آینده. دولت بد: دولتی است که پول نفت را می گذارد توی جیب پسرش برای حال. دولت سازنده: دولتی است که پول نفت را تبدیل به پل و خیابان و بوق و دوچرخه می کند. دولت عدالت خواه: دولتی است که پول نفت را سر سفره می برد. دولت ملی: دولتی است که نفت را ملی می کند. دولت خائن: دولتی است که پول نفت را برای خودش می برد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و عکس یادگاری.....
خیلی وقت بود که سراغ عکسهای باحال برو بچه های گل و گلاب رایحه خوش خفت نرفته بودم در نتیجه امروز تصمیم گرفتم یه حالی بهشون بدم............

این اولی کاملا بدون شرحه....

این یکی مربوط میشه به متنی که جام جم در مورد انیشتین نوشته .....لطفا جملاتی رو که رو تخته نوشته شده بخونید.......همون فینگلیش خودمونه ها.......

2 نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و برخورد فیزیکی.....

برخورد فیزیکی: نوعی برخورد. کتک کاری سابق. اسم کلانتری کتک خوردن. نام محترمانه ضرب و شتم. برخورد غیر شیمیایی. در این نوع برخورد یک شیئی سخت در اثر یک واقعه فیزیکی مانند پرتاب، سقوط، لرزش، رانش، کنش، واکنش، ببندش، سطح شیبدار محکم می خورد به یک جای آدم. کاربرد در جمله: « نظرش غلط بود، با او برخورد فیزیکی کردم.»،

کاربرد علمی در جمله: « اگر لباس ات را درست نکنی ممکن است در اثر سقوط از سطح شیبدار، بین تو و زمین اصطکاک ایجاد شده و انرژی جنبشی به سمت صفر میل کند.»( ترجمه: لباستو درست کن وگرنه همچی می زنمت که بمیری.» کاربرد اخیر در جمله: « در مورد بانوان از برخورد فیزیکی استفاده نمی شود.»

انواع برخورد: « برخورد فیزیکی»: یک چوب به یک سر برخورد می کند. « برخورد شیمیایی»: همان چوب با همان سر برخورد می کند و مشکل حل شده و انسان تبدیل به محلول می شود. « برخورد زیست شناختی»: از نیشگون برای برخورد استفاده می شود. « برخورد زمین شناختی»: همان چوب به همان سر برخورد کرده و آدم محکم به زمین می خورد. « برخورد نجومی»: در اثر برخورد همان چوب جلوی چشم آدم پر از ستاره می شود. « برخورد هسته ای»: پنج سال بعد چوب توی سر آدم می خورد. « برخورد از طریق تربیت بدنی»: به جای چوب معمولی، راکت تنیس توی سر آدم می خورد. « برخورد زبانی»: در حال خوردن چوب گفته می شود خاک بر سرت.

« برخورد لسانی»: همان برخورد زبانی است منتهی به زبان عربی. « برخورد نرم»: یک چوب به نرمی به یک سر برخورد می کند. « برخورد ملایم»: این نوع برخورد کمی محکم تر از برخورد نرم است. « برخورد خشونت آمیز»: یک چوب صادقانه به یک سر برخورد می کند. « برخورد سیخکی»: یک چوب به سر آدمی که سیخکی نگاه می کند برخورد می کند. « برخورد خرکی»: صداقت بسیاری در این برخورد دیده می شود. « برخورد آستروفیزیکی»: همان چوب چنان به همان سر برخورد می کند که آستر لباس آدم از نظر فیزیکی پاره می شود. « برخورد قانونی»: یک چوب که بطور قانونی خریداری شده به کسی که سرش را قانونا جلو آورده است برخورد می کند. « برخورد انسانی»: آهان! از اون نظر!

برخورد فیزیکی در تاریخ: « ائیپی جن»( برخورد فیزیکی در دوره اردشیر دراز دست.)، « و حسنک قریب هفت سال بر دار ماند.» ( تاریخ بیهقی)، « ز بس کشته بر کشته مردان مرد، شده راه بربسته بر ره نورد»( جنگ دارا با اسکندر، نظامی)، « درید و برید و شکست و ببست.»( شاهنامه)، « کارد می جست. ناگاه تیری براو آمد و بیفتاد. گفتم: تو مرا کشتی یا من تورا؟»( تذکره الاولیاء)... توضیح: تاریخ ادبیات ایران را نگاه کنید، هر جا که کسی مدح کسی را نمی گوید حتما در حال قتل اوست.( نقل از خودم)

حکایات و امثال: « اگر می دادنش دست من سرش رو گوش تا گوش می بریدم که دیگه از این کارهای بد نکنه.»، « اگر مردی سر این دسته هاون رو با برخورد فیزیکی بشکن.»، « عشق تو خون به قلبم کرد.»، « الهی قربونت بشم»، « الهی اگر دروغ می گم از روی نعش من رد بشی.»، « من رو کفن کردی بهم حقیقت رو بگو»، « توی دعوا نون و حلوا خیر نمی کنن.»، « دلم از عشق تو کاسه خونه»... برای یافتن بقیه حکایات و امثال به مرکز انتقال خون مراجعه شود.

2 نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب ایرانی....

اول از همه سلام

دوم از همه امیدوارم عید امسال به همه شما حسابی خوش گذشته باشه ......به ما که گذشت ...جای شما یه ایران گردی حسابی رفتیم ...توپ........

سوم........سوم نداره میتونید شروع کنید به خوندن...........

 ایرانیان: گروهی از مردم منطقه ای از خاورمیانه که خودشان یا اجدادشان در ایران به دنیا آمده اند و همه چیز می دانند، با استعدادترین مردم دنیا هستند، ناسا و گوگل را اداره می کنند، قدیمی ترین تاریخ را دارند و از وضعی که دارند ناراضی هستند و تا چند ماه دیگر قرار است همه چیزشان درست شود.

خصوصیات ملی: « تاریخ سه هزارسال قبل را بلدیم ولی نمی دانیم الآن در مملکت چه خبر است.»، « دنیا قبلا مال ما بود، ولی نامردها آن را گرفتند، وگرنه به همین خوبی کشور خودمان اداره اش می کردیم.»، « حقیقت چیز خوبی است، ولی حوصله نداریم فعلا در موردش حرف بزنیم، بگذار ده قرن دیگر.»، « کاش قهرمانی پیدا می شد و مشکلات ما را حل می کرد و زود هم می مرد.»، « من اگر دلم بخواهد می کنم.»، « مرده شورش ببره، آدم نیست.»، « الآن که می تونی حالش رو ببر، دیگه گیرت نمی آد.»، « اینا که برن درست می شه، هرکی می خواد بیاد.»،« توی خیابان نماز می خوانیم، توی خانه کارهای دیگر می کنیم.»

« حاضرم جونم رو برای کشورم بدم، ولی فعلا باید برم مسافرت.»، « اگر ما ایرانی ها نبودیم کانادایی ها تا حالا مرده بودن.»،« آدم با شاخ گاو در نمی افته، ولی اگر کسی افتاد یه لگد هم تونستی بزن و برو.»، « خودشون بریدن و دوختن، ما چی کاره بیدیم.»، « حق ما رو خوردن، وگرنه اون هم آدمی بود که به اینجاها برسه.»، « دزد نباشه، هر دست و پا چلفتی می خواد باشه.»، « آدم با صداقتی یه، از همینش خوشم می آد، اگر مملکت رو هم نابود کنه، با صداقت این کار رو می کنه.»،« خودم این کاره ام، این که کاری نداره، دو تا پیچ داره می پیچونیش.»،« واقعا لیاقت ما اینه؟»، « یه دولتی بیاد که مثل غربی ها نباشه، مثل شاه هم نباشه، مثل اینا هم نباشه، مثل قدیم هم نباشه، فساد هم نباشه»،« خودم مثل آب خوردن مملکت رو اداره می کنم، با پشتیبانی همین ملت.»

کسانی که ایران را اداره می کنند: « اینا»، « خودشون»، « خودشونی ها»، « هزارفامیل»، « این فلان فلان شده ها»، « رئیس روسا»، « انگلیسی ها»، « آقایون»

تکیه کلام ها: « ولم کن بذار تیکه تیکه اش کنم مرتیکه خشونت طلب رو»، « بعدا یه کاریش می کنیم»، « از یه جایی جورش می کنیم.»، « حالش رو می گیرم، بذار وقتش برسه.»، « ترتیبش رو می دم.»، « بسپرش دست من، خیالت تخت.»، « هنر نزد ایرانیان است و بس.»

حکایات و امثال:« با دست پس می زنه با پا پیش می کشه.»،« با کدخدا بساز، ده را بچاپ.»، « با یه گل بهار نمی شه، بهار هم بشه من قبول ندارم.»، « بخور و بخواب کار منه، خدا نگه دار منه.»، « برای ابراز صراحت به در می گم دیوار تو گوش کن.»، « به کیشی آمدند و به فیشی رفتند.»، « بگیر و ببند و بده دست پهلوون.»، « بوجار لنجونه از هر طرف باد بیاد بادش می ده.»، « بیله دیگ، بیله چغندر»

تخصص های ویژه: « هر قرن یک پنجم کشور را از دست می دهیم.»،  « هر دوازده سال به جای تعمیر خانه، خانه را می کوبیم و دوباره می سازیم.»، « هر ده سال یک میلیون نفر مهاجرت می کنند و برنمی گردند.»، « هر 5 سال ده سیاستمدار کشور را یا می کشیم یا له می کنیم یا بدنام می کنیم.»، « هر سال یک بار همه چیزهایی را که قبلا کشف شده اختراع می کنیم.»، « هر ماه تصمیم می گیریم که سرنوشت مان را بکلی عوض کنیم و هیچ وقت نمی کنیم.»، « هر روز تصمیم می گیریم یک جور دیگر بشویم.»

شاعر در این مورد دو هزار دیوان شعر سروده است، به انتخاب خودتان یک شعر در همین جا در وصف برجستگی های ایرانیان بگذارید.

2 نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و شهر هرت...

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند ۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله یه دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر ۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت ۰۰۰

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد ۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند۰۰۰۰

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري۰۰۰۰

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن ۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه ۰۰۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه ۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي ۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه ۰۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن۰۰۰۰۰۰

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و تو...........
مطمئن باش و برو

ضربه‌ ات كاري بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگي‌ام خنديدي

به من و عشقي پاك

كه پر از ياد تو بود

و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

2 نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و خواستگاری....

خوب بالاخره عیده و باید سعی کنیم بیشتر از ژیش لبخند رو به گوشه لبان گوگوری مگوری شما دوستان عزیز بنشانیم ......پس.......عالیجناب و خواستگاری رو با صدای بلند برای بروبچه های اهل منزل یا با صدای بیصدایی تو دلتون بخونید...........

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

با تشکر از تمام بر وبچز با حال ایران آکتور که ما را در ...........یاری فرمودند............

2 نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت   توسط عالیجناب  |