تبليغاتX
عالیجناب عشق
عالیجناب جاسوس....

 جاسوس: خبرچین. تجسس کننده. کسی که اطلاعات مورد نیاز را بطور پنهانی و از راههای غیرقانونی گردآوری می کند. اصطلاحا به هر نویسنده و اهل فکری که دستگیر شده و دلیلی برای دستگیری اش وجود ندارد، گفته می شود.

جواسیس: گروهی از نویسندگان. جاسوسی: عملی که یک جاسوس انجام می دهد، برای مثال: خریدن خودکار، تایپ کردن مقاله، تصحیح مقاله، سرودن شعر.

انواع جاسوس؛ جاسوس آنها: خائن، کثیف، مزدور. جاسوس ما: انقلابی، ایثارگر، مبارز. جاسوس مساله دار: نویسنده ای که هفته ای یک بار مهمانی می رود. جاسوس سابقه دار: کسی که بیش از چهل سال است مقاله می نویسد. جاسوس کثیف: نویسنده ای که مقالاتش بسیار پرطرفدار است. جاسوس معلوم الحال: کسی که بیش از بیست کتاب پرفروش چاپ کرده است. جاسوس خود فروخته: نویسنده ای که یک ماه قبل برای دیدن خواهرش به لندن رفته و در این مدت مقاله ای از او چاپ نشده است. جاسوس اسرائیل: نویسنده ای که وبلاگ هم می نویسد. جاسوس دوجانبه: نویسنده ای که تازه یک ماه است از زندان آزاد شده است و بیش از بیست کیلو وزن کم کرده است.

در تاریخ بیهقی آمده است: « پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه که هر چه رفتی، بازنمودندی.»( توضیح: در دوران بیهقی چون هنوز دستگاه چاپ به ایران نیامده بود، جاسوسان به خبرچینی مشغول بودند.)،

نحوه کشف جاسوس: دستگیر می کنیم، خودش اعتراف می کند که جاسوس است، پس از اعتراف او را آزاد می کنیم و جاسوس بعدی را کشف می کنیم.

فرهنگ واژه های امروزی: آدم فروش، آقا سیروس، آنتن، آیفون، ماهواره، فروشنده، آنتن دار، کانال.

حکایات و امثال: « دیوار موش داره، موش هم وقتی دستگیر می شه اعتراف می کنه که گربه است»، « تخم مرغ دزد، بعد از مدتی روزنامه نگار می شه، بعد شتر می دزده، و بالاخره جاسوس می شه.»، « چشمش هزار کار می کنه که ابروش حدس می زنه که جاسوسه.»

فرهنگ شخصیت های جاسوس: دهخدا، معین، جلال آل احمد، دکتر علی شریعتی، احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، رامین جهانبگلو، شیرین عبادی، ابوالقاسم حالت، احسان نراقی، عباس معروفی، هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی، مسعود بهنود، ویلیام سارویان، ویکتور هوگو، فدور داستایوفسکی، بقیه.

 

2 نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و الهام..

 غلامحسین الهام: یک نوع الهام. الهام: تحت تاثیر یک احساس ناشناخته و معنوی قرار گرفتن که ممکن است به هاله نور منجر شود. شکل گیری ناگهانی یک آگاهی در ذهن ( مثال: ناگهان احساس می کنید کسی که او را پانزده سال است می شناسید، یک معجزه بزرگ قرن است و شما تا به حال فکر می کردید یک آدم معمولی است.) الهام: نوعی آگاهی بدون داشتن تجربه قبلی. از این نوع آگاهی بدون تجربه معمولا در دولت هایی که الهام در آن نقش زیادی دارد استفاده می شود.

الهام شدن: به وجود آمدن یک الهام( هر کدام شان باشد فرق نمی کند.) الهام کردن: پدید آوردن الهام. الهام گرفتن: به دست آوردن الهام. مثال: « او در نوشتن نامه هایش از شوهرش الهام می گفت.» الهام دادن؛ الهام بخشیدن. مثال: « او در نوشتن نامه های زنش به او الهام می بخشید.» الهام بخش: کسی که الهام را می دهد به دست یکی دیگر و همه از این موضوع راحت می شوند.

انواع الهام: الهام قدسی، الهام معنوی، الهام ادبی، الهام قلبی، هاله نور، معجزه هزاره سوم، الهام غیبی، الهام حسین زاده، الهام موسوی، الهام رجب زاده، الهام نوبنیاد ننه کران. الهامات: جمع تعداد زیادی سخنگوی دولت.

مشاغل قبلی و بعدی: همیشه سخنگو.سخنگوی اسبق شورای نگهبان، سخنگوی سابق قوه قضائیه، سخنگوی دولت، سرپرست دادگستری و سخنگوی دولت، وزیر دادگستری و سخنگوی دولت، سردبیر روزنامه مخالف و سخنگوی دولت بعد، سفیر ایران در افغانستان و سخنگوی دولت بعد. وی علاقه خاصی دارد که چیزی را که نظر دیگران است بخوبی بیان کند.

موضوعات خانوادگی: همسر غلامحسین الهام؛ فاطمه رجبی. همسر الهام در مورد رئیس همسرش یک کتاب نوشت و ضمن اهانت به سایر اشخاصی که در صد سال گذشته حق حیات داشتند، ایشان را معجزه بزرگ هزاره نامید. الهام گفت: مواضع ایشان به من مربوط نیست. برادر زن الهام گفت: من اظهارات خواهرم را تکذیب می کنم. پسر الهام گفت: من اظهارات دائی ام علیه مواضع مادرم را تکذیب می کنم. پدر مرحوم همسر الهام گفت: اگر دخترم باز هم از این حرف ها بزند پیش من نیاید.

شاعر قرار است به زودی در مورد «الهام» اشعاری بسراید....

 الهام تنها سخن گويي است که نامه ها و نظراتش را با نام زنش  منتشر مي کند.

 

2 نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و بوش هاله دار...

اثرات هاله بر روی جورج بوش

بله ؛خواهرا و برادرا همه بریم برای نماز جماعت انشاءالله بعد از نماز هم همگی دسته جمعی میریم کمیته امداد کارتر (ره) برای کمک..........

2 نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و رازهای عشق....

راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است. راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را بگيريم.کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه برقرار کنيم.راز عشق در مراعات حال ديگريست.هر قدر ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن.راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.! راز عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبري ، آيا يک رابطه ي دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست؟راز عشق در آن است که به عشق ،بيشتر از يکديگر احترام بزاريد،زيرا عشق هديه ي ازلي خداوند است.

2 نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

آموخته های عالیجناب........
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . . آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد. آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد‌‌( خالق يكتا) است. آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر . آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند. . آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست اورم . . آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق انها را تغيير نمي دهد. . آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد. . آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم. آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت. ( آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند.كه مي گويد تو مرا شاد كردي . آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است . آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد. آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر انچه مي طلبيم را به ما نمي دهد . آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم . آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم . آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم . آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميد نش . آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با ان نگاه را وسعت بخشيد . آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد . آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست . • آموخته ام كه: خوشبختي جستن ان است نه پيدا كردن
2 نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

مرگ آبی
آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم

          از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم

                   تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم

                              شايد که خدا خواست که اينگونه

                                         دل تنگ بميريم

2 نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و عشق
در دلم ترديد دارم عشق را فهميده ام
يا فقط نوري ز عشق من ديده ام

گر که اين نور است پس عشق چيست
يا که معشوق چنين اعجاز کيست

تا کجا بايد برفت و در کجا بايد نشست
تا به کي اين شيشه ي دل دم به دم بايد شکست

در شکستن رازها پنهان و اسراري نهان
بي شکستن در وجودش نيست اين درّ گران

اين چه اعجازي است دل را مي برد
صاحب اعجاز از بهر وصال جان مي خرد

چون که جان دادي دگر دلداده اي
عاشقي را مي خري و ساکن ميخانه اي

من که مخمور مي و ساقي شدم ديوانه ام
تا ابد هم ساکن ديوانه ي ميخانه ام
2 نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

مادر
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....
2 نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و حرف دل
به هنگام جدایی هرکسی اندیشه ای دارد جدایی دست بی رحمی ست در تاراج دلتنگی یکی شاد است از راهی شدن تا شهر رویاها یکی همچون شقایق غرق در امواج دلتنگی یکی هنگام رفتم هیچ نشناسد سر از پایش یکی دیگر دلش خون ست و در دل خنجری دارد یکی مشتاق رفتن بهر دیدار عزیزانش یکی از شوق می خندد یکی پیوسته میبارد یکی خرسند از دل کندن است و تشنه ی رفتن یکی حیران و سرگردان خیال دیگری دارد یکی با چهره ی آرام میگوید خداحافظ یکی دیگر سکوتش ارزش والاتری دارد......
2 نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و قضیه .....

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلتها و تباهيها در همه جاشناور بودند . آنها از بيكاري خسته شده بودند . روزي همه فضائل و تباهيها دور هم جمع شدند ، خسته تر و كسل تر از هميشه ، ناگهان ذكاوت ايستادو گفت : بياييد يك بازي كنيم . مثلآ قايم باشك . همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم و از آنجائيكه هيچ كس نمي خواست بدنبال ديوانگي بگردد ، همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش رابست و شروع به شماردن كرد ... يك ... دو ... سه ... همه رفتند تا جايي پنهان شوند ! لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد ، احصالت در ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت ، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شماردن بود ، هفتادونه ... هشتاد ... هشتادو يك ... . همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است . در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد ، نودو پنج ... نود و شش ... نودو هفت ... هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد . ديوانگي فرياد زد دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود ، زيرا او تنبلي اش آمده بود جايي پتهان شود و لطافت را يافت كه از شاخ ماه آويزان شده بود ، دوروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ، يكي يكي همه را پيدا كرد ، بجز عشق . او از يافتن عشق نا اميد شده بود . حسادت در گوشهايش زمزمه كرد ، تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت گل رز است . ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا اينكه باصداي نا له اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود راپوشانده بود و از انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود ، ديوانگي گفت : من چه كردم ، من چه كردم ، چگونه مي توانم تورا درمان كنم . عشق پاسخ داد : تو نمي تواني مرا درمان كني ، اما اگر مي خواهي كاري بكني ، راهنماي من باش،
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره با اوست .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و ولنتاین....

تقدیم به تو که بهترینی......

ولنتاین مبارک

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و دلش...
اگر بهترین دوستم نیستی؛بهترین دشمنم باش.

اگر غمخوارم نیستی؛لااقل بزرگتــرین غمم باش.

هر چه هستی همیشه بهتـــرین باش

چون؛

بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند پس؛

در حتی در بدترین خاطره هایم هم؛

بهترین باش

2 نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و همه اون چیزی که دوست داره بگه.........
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند، تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد : چرا عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اينست که عشق بورزم. چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند؟

اگر از تنهايي بترسيد ، به سوي آن کشيده خواهيد شد، اگر از خجالت کشيدن بترسيد ، بي درنگ سرخي آن را روي صورت خود احساس خواهيد کرد . اين رسم زندگي که ما را براي رشد بيشتر تشويق مي کند و از هر چه بترسيم ، ما را با آن روبرو مي کند تا بتوانيم از هراس هاي بيهوده خود رها شويم . بنابراين تنها راه غلبه بر ترس ، روبرو شدن با آن است

شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتيم اما حالا كه ناخواسته به آن دعوت شده ايم بهتر است تا مي توانيم برقصيم (چارلي چاپلين )

مدت زيادي از تولد برادر سکي کوچولو نگذشته بود . سکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند سکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود که جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار سکي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت کنند .
سکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش مي توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکي کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني کوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

هركس بايد براي خویشتن دوستان يك دل فراهم آورد واين دوستان را جز به نيكو كاري به دست نتوان آورد من دوستان را به خاطر نيكويي هاي خود خوشبخت ودشمنانم رافرمانبردار خويش
ديده ام
كورش كبير

سكوت را بياموز ، بگذار ذهن آرام تو گوش كند و بياموزد.(فیثاغورث)




2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و خدا...
هميشه آنان که از خدا حاجت و درخواستي دارند و ازو همواره چيزي
ميخواهند بسيارند ولي آنان که خود خدا را ميخواهند نايابند و اندک.
يادمان باشد
فقط از خدا بخواهيم
و از خدا ، فقط خدا را بخواهيم
زيرا از خدا ، غير از خدا را خواستن ، کم خواستن است.
2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و تو.......
مي خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زيستن و در مردن ... شانه به شانه ات بيايم ...در فصلهاي سرد .... پايم ار بر گودي جا پايت ... بر مخمل برفها بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برويم ... مي خواهم مينياتور شريف خنده هايت .. .بالغ گفته هايت ... در هجوم ثانيه شمار روزهاي با تو بودن .... باشد .. و برگ برگ اين تقويم ... با تو به آخر برسد !!
2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و قناعت

اسکندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت روزي که او اين جهان را ترک ميکرد مي خواست يک روز ديگر هم زنده بماند-فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيندآن 24 ساعت فاصله اي بود که بايد طي مي کرد تا به پايتختش برسداسکندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچـه به او هديه خواهد کردبنابراين اسکندر از پزشکا نش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازندپزشکان پاسخ دادند که کاري از دستشان بر نمي آيد و گفتند که او بيش از چـند دقيقه قادر به ادامهء زندگي نخواهد بوداسکندر گفت:"من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را- يعني نيمي از دنيا را در ازاي فقط 24 ساعت بدهم"آنها گفتند:"اگر همهء دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم کاري براي نجاتتان صورت بدهيم امري غير ممکن است"آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامي کوششهايش را عميقا" درک کردبا تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخردسي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چـيزي که با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبودمتوجه شد که به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت کامل جهان را ترک کندتمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند بيشتر انسانها در نا اميدي زندگي مي کنند و در نا اميدي از دنيا مي روندقناعت به سادگي يعني درک اين نکته که خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه اند.

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

محبت
نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود!
2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

ما و ما
وجود مرده ي ما را عدم نخواهد خورد
و هيچ جمله ي دنيا قلم نخواهد خورد
اگر چه مي رود از دست جسم آدمها
به روح سرد زمين دست هم نخواهد خورد
تصور همه وارونه است از مردن
و گرنه هيچ کس از مرگ غم نخواهد خورد
و گرنه هيچ کس از خود خبر نخواهد داشت
و هيچ وقت غم بيش و کم نخواهد خورد
بيا دوباره خيال مرا پريشان کن
که نظم کهنه ي دنيا بهم نخواهد خورد
ببند صفحه ي پيشاني بلندم را!
که سرنوشت من آسان رقم نخواهد خورد
2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب همچنان میگوید....

کاش همه به آرزوهای دوران جوونیشون برسن.....(آمـــــــــــــــــــــــــــــــین)

خداییش مردم چی میکشن از دست این حاج محمود غصه ما..............

بله خوب!!!!!!!!!!

اینم یه مدلشه.....

اینم از آثار سوء شبهای برره !!! حاج محمود و رقص برره ای؟؟؟؟

این یارو داره حاج محمود رو ناز میکنه یا یه منظور دیگه داره ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته حاج محمود که خیلی خوش به حالش شده......

2 نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و باز هم....






اینم یه عکس قدیمی اما باحال......

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالجناب و...........

سایه بازی رو دیفال.........

مقام معظم رهبری

حداد:آخه مرتیکه اینا چه فاکتورایی که تو هزینه ها گذاشتی؟؟...لباس زیر زنانه....دستمزد عزت خانوم کلفت اصولگرای منزل.......خرید ۵۰کیلو پوست موز جهت استعمال اصلاح طلبان...

باهنر:بابا جون حاجی بی خیال

عمو زنجیر باف....بله...........زنجیر منو بافتی .........پس........

"انرژی هسته ای حق مسلم ماست"

آخ جون نمردم و آخر تونستم لباس جعفر آقا آمپول زن سر گذر رو بپوشم

2 نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و دنیایی از حرف.....

يكي بود يكي نبود. اون كه بود تو بودي اون كه تو قلب تو نبود من بودم. يكي داشت يكي نداشت. اون كه داشت تو بودي اون كه كسي رو جز تو نداشت من بودم.


ما را لا يق بداني يا نداني دوستت دارم ،ما را صد بار هم از خود براني دوستت دارم،به زندان جنايت هم کشاني دوستت دارم،به چشمان تو سوگند اي گل زيبا ما را هر چند سزاوار حريم خود نداني باز هم دوستت دارم.


وقتي قرار شد من بيقرار تو باشم و تو تنها قرار زندگيم باشي ...
از هر چه قرار است غير تو باشد ...
خواهم گذشت

بعضي وقتا چشمام به قلبم حسوديشون ميشه. مي‌دوني چرا؟ چون تو هميشه در قلبمي ولي از چشمام دوري.


ماهاتما گاندی مي‌گوید: هفت چیز انسان را از پای در ميآورد و هلاک می‌سازد:1-سیاست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون کار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانیت 7- عبادت بدون فداکاری


روي ديوار کوچه مون نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي‌کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما افسوس که خبر خودکشي دختر همسايه مون بود

2 نوشته شده در  جمعه 20 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

پژواك زندگي
زندگي آينه اعمال و كارهاي توست.
زندگي را هر چه بدهي ، به تو بر ميگرداند!
اگر عشق بيشتري مي خواهي بيشتر عشق بورز؛
و اگر مهرباني بيشتري مي خواهي، بيشتر مهربان باش؛
اگر ادراك و توافق و احترام را طالبي، درك كن و احترام بگذار؛
و اگر مي خواهي مردم نسبت به تو صبور و مؤدب باشند، صبر و ادب داشته باش؛
اين قانون طبيعت است و در هر جنبه از زندگي اعمال مي شود.
زندگي تو حاصل يك تصادف نيست ، بلكه آينه اي است از كارهاي خودت.
2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و تو...
من؟
که آرزوي کشيدن موهايت يکدم رهايم نمي کند؟
يا تو؟
که هميشه هوس کندن گوش هايم آزارت مي دهد؟
بدجنس!!
کداميک بچه تريم؟
من؟
که کودکانه بهانه چشمهايت را مي گيرم؟
يا تو؟
که بچه گانه شعرم را خط خطي مي کني؟
کداميک عاشق تريم؟
من؟
که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب مي شود؟
يا تو؟
که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم مي کند؟
کداميک بازيگوش تريم؟
من؟
که دلم بازيچه بازي موهايت در نسيم هر لحظه به
شوق بوييدن زلفت مي تپد؟
يا تو؟
که با هر کرشمه ات بيچاره دلم را به بازي گرفته اي؟
... ها؟! ...کداميک؟!
2 نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

شهر عالیجناب
رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما


دختر عشق نجيب است بيا برگرديم


كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند


روستا مامن سيب است بيا برگرديم


چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر


جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم
2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و پروانه....
پروانه ي من در دامي افتاده كه عنكبوتش سير است .... نه ميتواند پرواز كند و نه بميرد.....!!!

البته خودش اینطور فکر میکنه......

2 نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

.........
امروز دلم خیلی شور میزنه.....انگار یه اتفاقی میخواد بیفته .....یا شایدم افتاده......نمیدونم.....دلم

میخواد..........هه..خودمم نمیدونم دلم چی میخواد.........چی بنویسم؟.........یعنی ......یعنی.....اون....

کجا.........صدای خنده .......خنده اون........تو گوشم زنگ میزنه........مثب یه چیز چسبناک......مثل ......

مثل.....آدامسی که یه بچه بازیگوش ..چسبونده رو یه گوشه قلبمو ............اگه بخوام بکنمش ....باید....

یه تیکه گنده از دلمم باهاش بکنم........آخ.......دلم........جالبه .......اصلا نمیخوام بکنمش......اصلا.......

اما پس...............نمیدونم.............تو بگو........

2 نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عقاب
مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."

عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.


2 نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

و اما عالیجناب عشق....
 اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است 
 دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است
اکسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست 
 من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است
 دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
 من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست 
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت 
 دريا که از اهالي اين روزگارنيست
 امشب ولي هواي جنون موج ميزند
 دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست 
 اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
 دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست
2 نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

و اما باز هم رجل سیاسی!!!!

حاج آقا:اوس محمود ما آخرشم قضیه اون هاله نور رو نفهمیدیم!!!

حاج محمود:اختیار دارین حاج آقا ؛تازه اون که چیزی نیست دفعه بعد قراره تو سازمان ملل رعد و برق بزنه!

سعيد امامي، همان كارمند خودسر وزارت‌ اطلاعات بود كه اندكي -تا حد معاون و مشاور- ارتقا هم يافته بود و از كشتن و بردن و به دره‌ انداختن نويسندگان و روشنفكران، خيلي خوشش مي‌آمد. او در زندان خودكشي شد؛ نوره به قبرش ببارد.

کشف داروی ایدز در ایران

احمدی نژاد به بغل دستی:آخ جون یعنی دیگه از دست کیسه فریزر و نایلکس میوه راحت شدیم؟

بغل دستی:اوووووووووووف چه حالی میده من که کفم برید!!!!!

ملت "ما شام میخوایم یالا؛ما نفت میخوایم یالا"

محمود جون:بابا چی از جون من میخواین من یه گهی خوردم گفتم نفت میاروم سر سفره ها ؛حالا شما چرا باور کردین!!!

اینم یه عکس هنری از یه موجود جذاب

داداش باهنر "ببین بهت بگما دفعه بعد سوسه بیاد حالشو میگیرما"

هیات رئیسه مجلس

2 نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

تبدیل تهدید به فرصت...
كشاورزي قاطر پيري داشت. يك روز از بد حادثه قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد زدن كرد.
كشاورز با شنيدن صداي فرياد بر سر چاه آمد و ديد كه چه بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او ميدانست بيرون آوردن قاطر از گودال اگر ناممكن نباشد بسيار سخت خواهد بود چون قاطر پير بود و چاه خشك، كشاورز تصميم گرفت كه حيوان را در همان چاه مدفون كند به اين ترتيب دو مشكل را حل مي‌كرد: قاطر پير را از درد و فلاكت نجات مي‌داد و چاه خشك را هم پر مي‌كرد. بنابراين همسايه‌ها را به كمك طلبيد. بيل‌هاي پر از خاك يكي پس از ديگري بر سر قاطر ريخته مي‌شد. قاطر كه از اين مساله بسيار وحشت‌زده و عصباني بود ناگهان فكري به ذهنش رسيد. هر بار كه آنها يك بيل خاك بر سرش مي‌ريختند، خود را تكاني مي داد و برمي‌خواست. اگر چه كاملا خسته و كثيف شده بود، اما زنده بود و با بالا آمدن خاك در چاه، او هم بالا ‌آمد و از ميان جمعيت به راه افتاد.
در تبديل تهديد به فرصت گاه از ضعيف‌ترين موجودات نيز مي‌توان الهام گرفت
2 نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و بی کسی..
اي جگر گوشه! کيست دمسازت؟
با جگر حرف ميزند سازت
تار و پودم در اهتزاز آورد
سيم ساز ترانه پردازت
نازنينا! نيازمند توام
عمر اگر بود ميکشم نازت
حيف، ناي فرشتگانم نيست
که کنم ساز دل هم آوازت
شور فرهاد و عشوه شيرين
زنده کردي به شور و شهنازت
چشم من در پي تو خواهد بود
در کجا بينم اي نفس! بازت
گاهي از لطف سرافرازم کن
شکر سرو قد سرافرازت
2 نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب تحت تاثیر قرار گرفت...
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
2 نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و یه حرف ماندگار
توکل کن
تامل کن
تفکر کن
وسپس آستينهايت رابالابزن
آنگاه ميبيني که دستهاي خداوند زودترازتوشروع به شده است
2 نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

آدمک و عالیجناب
آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... صبحِ فردا به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند... آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند..................

2 نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و سرقت......
صبح آرامي بود. فرصتي دست داد، گفتم سري به سينه ام بزنم، قدري بر مزار دلم بنشينم و اشك بريزم تا سبك شوم. خسته و غمگين رسيدم، اما...  گور دلم شكافته بود و از ميان آن نهال جواني سربرآورده بود، غرق شكوفه هاي سپيد...

آره میدونم دزدی کار بدیه ؛البته که هر خری اینو میدونه اما یه وقتی یه موقعی یه جایی آدم یه چیزی میخونه که حرف دلشه ؛اونوقت مجبور میشه بدزدتش؛یا شایدم قرض بگیره ؛همه  اینا رو گفتم تا از تنهاترین پسر دنیا اجازه گرفته باشم!!!!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

باز هم عالیجناب و...........

آهای !!! تویی که اون گوشه نشستی اگه یه دفعه دیگه ادای منو در بیاری میفرستمت پیش باهنر تا حالتو جا بیاره.....

"هه هه هه" محمود رو میگی ولش کنین بابا دیوونست!!!

هه هه هه بابا اینم که عین حاج محمود خودمون شیرین میزنه!!!!

وزیر امور خارجه

چاق و لاغر!!!!!!!!!!!۱

وقتی محمود به ریش ملت میخندد!!!!!

طفلک؛فکر کنم یاد انتخابات افتاده؟؟؟

واقعا قدیمیا گل گفتن که:وقتی یه بز گر تو گله می افته همه گله رو گر میکنه!!!!

2 نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و خدا....
در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميکنم خدا پرسيد پس تو ميخواهي با من گفتگو کني من در پاسخ گفتم اگر وقت داري خدا خنديد و گفت وقت من بي نهايت است پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب ميسازد خدا پاسخ داد کودکيشان اينکه انها از کودکيشان خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و پس از مدتها ارزو ميکنند باز کودک شوند اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند اينکه با اضطراب به آينده مينگرند و حال خويش را فراموش ميکنند بنابراين نه در حال زندگي ميکنند ونه در آينده اينکه آنها به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نميميرند و به کونه اي ميميرند که گويي هرگز نه زيسته اند دستهاي خدا دستانم را گرفت مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان پدر مي خواهي کدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند گفت بياموزند که آنها نميتوانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاري که انها ميتوانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بياموزند که درست نيست با ديگران مقايسه کنند بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنها که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول ميکشد که آن زخمها را التيام بخشيم بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيش ترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد بياموزند که دو نفر ميتوانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند بياموزند که کافي نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند من با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگزارم ايا چيز ديگري هست که دوست داريد به فرزندانتان بگوييد خداوند لبخند زد و گفت فقط اينکه بدانند من اينجا هستم هميشه....
2 نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

دلم میگیرد از.........
 

کرکره های پنجره را میکشم

تا انبوه مردمان ر ا نبینم

دلم میگیرد از هجوم بی درنگشان

 و از خنده های بی دغ دغه شان

آرام رفتنشان بوی فریب می دهد

و تندی شتابشان دسیسه ای را رقم میزند

آنگاه که درسکوتند 

 فکرشان به شیطان می ماند

و  آن زمان که لب به سخن می گشایند 

 یکدیگر را به ورطه نابودی می برند

دستشان رابرای دوستی مفشار 

که اینان در تالاب هزاررنگ دنیا غوطه ورند

اگر توانند تو را رام آرزوهاشان خواهند کرد

و گرنه غرق در مرداب رویاشان خواهی شد

2 نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و تنهایی....
حرفی نیست.......

   در سکوتم فریاد را نظاره کنید

      فریاد در گلو خشکیده است.............

                    حرفی نیست..........

چشمان بی فروغ

     به دنبال کوچکترین روزنه رهایی

               زبان قاصر از بیان.......

                               حرفی نیست............

2 نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و حافظ....

چو بر شکـست صبـــــا زلــف عنبرافشـانش            به هر شکسته که بگذشت؛تازه شد جانش   

کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم            کـه دل چـه میـــکشـد از روزگـــار هجـرانـــش

تو خســته ای و نشـد عشـق را کرانـه پدیـد            تبــــارک الله ازیــن ره کــه نیســت پایانــــش

بریـــــد صـبح وفــا نامه یی کـه برد به دوست           ز خـون دیـــده ما بــود مهــــــــر عنــوانـــــش

برین شـکستـه بیــت الــحـزن کـــه مــی آرد             نشــان یوســف دل از چـــه زنخــدانـــــش؟

 

2 نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و رجل سیاسی...

لاریجانی:مرتیکه گردن کلفت تو اتاق که بودیم که یه چیز دیگه میگفت.بذار دوباره بریم تو اتاق......

لاریجانی و معاون رئیس جمهور عراق

من که نفهمیدم این تو حاشیه اونه یا اون تو حاشیه این؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حاج محمود:ببینم نازنازی بلدی حرف بزنی بگو "انرژی هسته ای حق مسلم ماست"

بچه:اه به جای این چرت و پرتا زود باش پوشکمو عوض کن تا پی پیم پوستمو خراب نکرده!!!

نه خداییش من درباره این چهره ملکوتی چی میتونم بگم ؟ ها ؟

حاج آقا تپل:آهای پسر بدو سفره رو بنداز حاج محمود نفت و آوردن نذری پخش کنن.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

چه کنيد که ترشيده نشويد !!!!
  1_يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.


 2_ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.


 3_در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم


4_ سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.


 5_تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.


 6_ دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه


 7_ پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.


 8_ رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!!

 9_توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.


 10_ يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.


 11_در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.


 12_مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.


 13_ سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...


 14_تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.


15_ بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.


 16_ و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار
ندارم(منظورم رو تخت خواب نيستا)


17_اگه كسي رو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوجه خنده 1سال فاميلاتون رديفه)


18_حداقل يه 206 داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد

19_اون يارو كه با اسب سفيد ميادو بي خيال شين


20_...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف مي‌شيد، مي پلاسید.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و تو...

به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به توهديه بدهم، گفت: دستانش گرمي مرا دارند. به آسمان گفتم : پاکي ات را به من بده، گفت: چشمانش پاکي مرا دارند. از دشت، سبزي زندگي اش را خواستم، گفت : زندگيش سبز تر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم، گفت : قلبش به اندازه اقيانوس است و آرامشش نيز... از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي نگاهش مي کنم خجل مي شوم. به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزي زندگي ات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هیچ نیستم...
2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب دلتنگ...
دلم تنگه....خیلی خیلی تنگ

راستش اصلا بلد نیستم از دلتنگیام بنویسم................از دوریش...........از خواستنش و نداشتنش......

از دیدنش و وانمود کردن ندیدنش.......از خندیدن به جای گریه تا........دلم تنگه........تنگه واسه ....واسه کسی که لحظه به لحظه باهاش و به یادش زندگی کردم اما حالا...............آره عالیجناب دلتنگه...........

اونم خیلی.....................................خیلی............. 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب غمگین....

سلام به همه

تاسوعا و عاشورای حسینی رو به تمام عاشقان واقعی اون حضرت تسلیت میگم.راستش نمیخواستم تا بعد از عاشورا بیام اینجا و مطلبی بذارم اما دیشب وقتی اتفاقی گذرم به خیابون افتاد واقعا دلم سوخت تازه فهمیدم وقتی میگن مظلوم حسین یعنی چی.وقتی نگاهم به دسته هایی افتاد که فقط و فقط به خاطر چشم و هم چشمی با تکیه بالایی سعی میکنن طبل بیشتر یا بزرگتر علم دراز تر یا آهنگ و ترانه جالب تر داشته باشن یا وقتی دیدم یه سری آدم معلوم الحال (که از قدیم خوب میشناسمشون)که کارشون عرق فروشی و مواد فروشی و مزاحمت واسه نوامیس مردمه چنان مشغول سینه زدن و حسین حسین گفتن هستن مخم ایست کرد.از طرف دیگه به به دار و دسته تماشاچی رو بگو خانوما با انواع مدها با آرایش کامل و لباس های آنچنانی در حالیکه مشغول لاس زدن و شماره رد و بدل کردن و ناز و عشوه اومدن هستن به عنوان تماشاچی تشریف آوردن انگار که اومدن یه سیرک ببینن .سیرکی که متاسفانه نام و نشان سالار شهیدان حسین(ع) رو بر خود داره.جالبه مساجد که خونه واقعی خدا و اهل خداست خالیه و تکیه هایی که به نظر من خانه شیطان و دار و دسته اون پر از جمعیت.شایدم به خاطر همینه که سالهاست وقتی به این ایام میرسیم عالیجناب ترجیح میده کنج خونه بشینه و یه سری کتاب در باره تفکرات و اعمال و رفتار و پندهای ائمه رو بخونه شاید اونوقت بجای تو سر و سینه زدن بیخود یه ذره فقط یه ذره بفهمه که بابا حسین اصلا کی بود چی گفت و واسه کی گفت.آره دوستان شاید .....نمیدونم شاید باید یه کم نوع نگاهمون رو عوض کنیم.امیدوارم که خود سیدالشهدا به ما لطف کنه و دستمون رو بگیره و الا ............................... 

2 نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

رجل سیاسی و عالیجناب

آهای !! باتوام ! تو نه نفر پشتیت !! مرتیکه دستت رو از تو دماغت در بیار !!! اصلاح طلب بی خاصیت!!

عالیجناب نمیدونه چی بگه شاید فقط باید بگه "بدون شرح"

لشکر صاحب زمان

خاتمی و نامزد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا جان کری در کنار هم

ببین خاتمی جون شماره موبیلم رو برات نوشتم! منتظرما حتما بزنگ یکم لاو بترکونیم!!

عالیجناب خیلی بهم ریخته "چی میتونم بگم آخه"

آرزو امروز صبح خودش رو از روی پل حافظ پائین انداخت

(اینجا ایران است)

مرگ آرزوها!!!!!!!!!!

 

2 نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب سیاسی میشود....
آقاي احمدي‌نژاد گفت: «تهديدات جدي نيستند، نگران ايران نيستم».

بخواب محمود که ما بیداریم.نه آخه شما بگید , میشه آدم یه مملکت رو به فاک بده بعد اینقدر راحت بخوابه , اونم لنگ ظهر , طفلک حتی وقت نکرده پیژامه بپوشه!!!

لالالالا گل پونه !!!

هاشمی:این یارو چقدر شبیه مستر بینه!

adamz:hey !! he is so like as sandbad 

آقای خاتمی برای شرکت در اجلاس داووس به سوئیس رفت!

چه گیری افتادیم از دست این عمامه ! هی گیر میکنه!!

و شارون استون هم در اجلاس داووس شرکت داشت!!

شارون:(توی دلش به خاتمی) وای چه تیپ سکسی داره , کاش بتونم غریزه اصلی 3 رو با اون بازی کنم

 شارون استون در اجلاس داووس

2 نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب عاشق
بازم از رضا صادقی که آهنگ هاش بدرجوری به دل شکسته عالیجناب میشینه....

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

توی این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو

پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو

لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو

این خدا بوده که تونسته

گل عشق رو بکاره..... 

2 نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و رجل سیاسی..

هاشمی(با چشمانی مغموم) :حالا کار ما به جایی کشیده است که این محمود گدا هم به ما تیکه میندازد!!! باشد ما هم میگوییم محمود جون بگرد تا بگردیم؟؟؟؟

اکبر جوجه!!!

لاریجانی:ببینم میتونی تو دبی برام اقامت دائم بگیری آخه اینجا اوضاع خیلی خر تو خره؟

بشر بن سلطان:آره بابا به بچه های مسکن نیلی سفارشت رو میکنم!!!!

لاریجانی و بشر بن سلطان

نفر سمت راست:شنیدم محمود دیشب بد جوری گذاشته تو پرت؟

اکبر:تازه دارم میفهمم شاعر جرا گفته "من از خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمیگردد از این بالا نشینی ها"

اکبر جون

اکبر:شراره کجایی ؟ دلم برای اون شلاق سیاهت یه ذره شده!!!

اکبر و شراره

حاج محمود:بله محققین ما به این نتیجه رسیده اند که اصولا قیام امام حسین برای انرژی هسته ای بوده و یزید هولوکاست رو برای سرپوش گذاشتن روی این قضیه علم کرده!!!

افسانه هولوکاست

2 نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

روزنامه میخوانیم......
در راستای افزایش مطالعه در جامعه عالیجناب نیز تصمیم سفت و سختی برای مطالعه روزنامه های صبح دیروز گرفت!!! و آنچه میخوانید گزیده ای از احوالات روزنامه های زرد ایران..

 بوش : نگران ایران هسته ای هستیم.احمدی نژاد : اصلا نگرانی نداریم.افزایش حقوق کارکنان دولت وافزایش 14 درصدی فرار دختران و پسران هاشمی رفسنجانی : نمایندگان مجلس مراقب کشور باشند نماینده زنجان استعفا داد هاشمی رفسنجانی : فرصت سوزی برای کشور سم است
اتوبوس های بلیتی باقی می مانند حقوق کارکنان دولت نیمه دوم سال 86 افزایش می یابد سهام عدالت جایگزین افزایش حقوق فرهنگیان سرانجام قصه انرژی درمانی به پایان رسید سلامتی رهبر انقلاب از شایعات تا واقعی شیراک : با ایران مذاکره کردیم  ایران اعلام کرد :گوجه وسیب زمینی ارزان هفته آینده افشای راز قتل دختر دانشجو احمدی نژاد : من نخبه ام. رئیس جمهور : ردپای قانون جامع مسکن را در بودجه گذاشته ایم حکم هفت پرونده زمین خواری صادر شد نامزدهای اسکار 2007 معرفی شدند مهرجویی " نقاب زیبا " را می سازد. تیر آهن در بازار تهران سقوط کرد ؛رئیس رژیم صهیونیستی بر کنار می شود ؛ اعلام عزای عمومی در لبنان .

2 نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و سیاست....

هه!!!..فکر کنم داره از این کلیپ های مستهجن گوش میده!!! خوب بیکارن دیگه

صحن علنی مجلس

محسن جان در حال تمرین شهادت در بستر!!!

انا لله و انا اله راجعون

آی خاک تو سرتون کنن که به یه احمقی مثل من رای دادین!!

آخه کجای من به رئیس جمهوری میخوره ؟ ها؟؟؟؟

تلخک الدوله

2 نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب خوشش میاید...
بازم یه قسمت دیگه از ترانه وایسا دنیا از رضا صادقی...

نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی پر افاده شم

وایسا دنیا , وایسا دنیا

من میخوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چوخوندی و آخرش چی شد

این بلیط شانس

بگو قسمت کی شد

همه درویش

همه عارف

جای عاشق پس کجاست؟؟؟؟؟

2 نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و باز هم تو...
تو روزی خواهی آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوی مهاجر...همراه با ريزش اولين قطرات باران...
تو روزی خواهی آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين اشعه آفتاب...و با خود دنيايی را خواهی آورد...
تو روزی خواهی آمد...و خاطراتی را زنده خواهی کرد که در پس خروارها خاک بوی تعفن گرفته اند...
تو روزی خواهی آمد...روزی خواهی آمد از سفری که سر آغازش ماجرای عشق بيگانه ای ديگر بود و فصل آخرش کوله باری از حسرت و پشيمانی...
تو روزی خواهی آمد...روزی که من ديگر هيچ چيز را به خاطر نخواهم آورد... روزی که ديگر نه چشمانم برقی خواهد داشت.. نه در قلبم رده پايی از عشق...
روزی که ديگر خيلی دير خواهد بود...

این مطلب رو تو کامنت های یکی از دوستانم دیدم .دلم نیومد اینجا نذارم.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب عاشق
می گفت عاشقم, دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم…
او رفت, تنها ماند… زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی؟ برايم از عشق بگو…
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست,خيال است… خيالی خوش.
گفت:ماندن است، فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است, گرفتن است.
گفت: عشق سادست, همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق های زودگذر
عشق های سادهء اينجايی و عشق های نزديک و لحظه ای.
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی…..
گفتم:عشق يک ماجراست, ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خويشتن.
گفتم:عشق رفتن است عبور است, نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست, نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است, دير است و سخت است.
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر…
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام…
2 نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و عشقش..
امروز داشتم آهنگ جدید رضا صادقی رو گوش میکردم خیلی خوشم اومد بعد از خوشم اومدن خواستم همین جوری یه قسمتی از اون رو اینجا بذارم اشکالی که نداره؟ داره؟

میدونم برات عجیبه
این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات
بدون حتی نوازش
میدونم که خنده داره
واسه تو
میگذری از من و میری
اما باز من برمیگردم
باز سراغت رو میگیرم
چاره ای جز این ندارم
آخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه تو نباشی
بی تو من بدجوری تنهام
میدونم یه روز میفهمی
روزی که دنیا رو گشتی
من چجوری تو رو خواستم
تو چجور ازم گذشتی
2 نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

« فيلتِر چگونه اختراع شد؟!»
- حتما مي دانيد «فيلتر» چيست، حتما مي دانيد «فيلتر شكن» چيست، حتما مي دانيد خوردن دو وعده ماهي در هفته براي قلب بسيار مفيد است، اما عمراً اگر تاريچه پيدايش «فيلتر» را در جوامع بشري بدانيد!

- در روزگاران دور در زماني كه انسانها در غار زندگي مي كردند برخي غارنشينان جوان يكي از دهكده هاي گامبولا بر اثر مصاحبت با دايناسورها اخلاقيات را فراموش كردند و روي تخته سنگ ها شكل هاي نامربوطي كشيدند، هنگاميكه غارنشينان مسن تر اين تصاوير را ديدند بسيار متاثر و متاسف شدند و تصميم گرفتند به آدم خوارها پيغام دهند تا بيايند و جوانان را بخورند؛ به همين منظور خواستند سايت ياهو را باز كنند و به آنها ميل بزنند، كه ديدند اي دل غافل ياهو هم فيلتر شده است! خواستند با موبايل به آدم خوارها خبر دهند كه ديدند موبايل هيچ كدام خط نمي دهد، لذا تصميم گرفتند به آدم خوارها تلفن بزنند كه ناگهان يادشان آمد آنها غارنشين هستند و هنوز تلفن اختراع نشده است! به ناچار شخصي را نزد آدم خوارها فرستادند تا بيايد و جوان هايشان را بخورد كه شخص فرستاده شده هيچ گاه برنگشت و هيچ خبري هم از او نشد ...

- غارنشينان سنگ گردي (يه چيزي تو مايه هاي ميز گرد) تشكيل دادند، و كمي آب آناناس و گلابي و پوست هندوانه خورند ( توضيح: غارنشينان هنوز به اين كشف مهم دست نيافته بودند كه آن چيز قرمز داخل هندوانه هسته هندوانه نيست بلكه خود هندوانه است!) و پس از خوردن هاي بسيار به اين نتيجه رسيدند بالاخره حالا اين كاري است كه شده ، در ثاني اگر قرار باشد آدم خوارها بيايند اول از همه آنها را مي خورند، چون گوشت جوانان ديرپز است! لذا تصميم گرفتند لوح هاي سنگي را از بين ببرند و براي پيش گيري از بروز چنين حوادثي در آينده نسل دايناسورها را هم منقرض كنند!

- از آنجا كه لوح هاي سنگي، سنگي بودند و هنوز بولدوزر و ماده منفجره هم اختراع نشده بود و مهمتر از همه اين لوح هاي سنگي نشان دهنده فرهنگ و تمدن آنها بود(!) تصميم گرفتند به جاي از بين بردند لوح ها آنها را در غاري جمع كنند، كه اين عمل باعث بوجود آمدن كلمات جديدي شد، كه به آنها اشاره مي شود:

 

1- فيلخَر: پس از اينكه لوح ها را در غار جمع كردند براي عدم دسترسي افراد فضول به لوح ها دم در غار يك عدد فيل و يك عدد خر را براي نگهباني مي گذاشتند، البته در برخي از نسخه هاي قديمي عنوان شده مقصود از «فيلخر» يك عدد فيل كه كلي خر بوده است مي باشد! آنقدر خر كه به راحتي گول مي خورده و جوانان مي توانستند به راحتي وارد غار شوند و از تصاوير استفاده و حتي سوء استفاده كنند!

 

2- فيلخُر: مي گويند بعد از مدتي تورم سراغ مردم دهكده گامبولا آمد و قيمت خر بسيار گران شد، به همين علت هيچ كس حاضر نشد خرش را براي نگهباني دم در غار بگزارد، گامبولايي ها فيل را به تنهايي دم در مي گزاشتند و او هم به دليل نبود هم صحبت همش « خر و پف » مي كرد! و جوانان گامبولايي از فرصت استفاده مي كردند.

 

3- فيلشَر: گامبولايي ها ديدند اينطوري فايده ندارد كه فيل بخوابد و جوانان به راحتي به لوح ها دست پيدا كنند، به همين خاطر به جاي يك فيل خوش خواب! يك عدد فيل پر شر و شور را دم در غار گذاشتند ...

 

4- فيلتِر: گامبولايي ها بعد مدتي با خبر شدند كه آن فيل بيش از حد پر شر و شور بوده و به جاي نگهباني از در غار جوانان گامبولايي را جمع مي كرده و غارپارتي راه مي انداخته!(عجب فيل هايي پيدا مي شوند ها!)، به همين خاطر دور هم جمع شدند تا مخ هايشان را به كار بيندازند و با استفاده از خرد جمعي راهي نو پيدا كنند،در همين حين يكي از آن غارنشينان كه كمي هم چشمهايش كم سو بود به جاي «تخته سنگ» به اشتباه بر روي يك عدد راسو نشست، كه باعث بوجود آمدن حادثه اي شد، با استفاده از اين تجربه جملگي به اين نتيجه رسيدند كه نگهباني دم در غار را به فيلي بد بو بسپارند كه همش [ ............ ......... ........]

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و ویروس ترک
2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و حقوق کارمندی

كودكي از دست مادرش عصباني بود فلذا به هنگام خوردن شام به قهر خفته بود هر چند او را به خوردن غذا فرا خواندند امتناع كرد مادر از ماحَضَري مقداري در ظرفي كشيد تا شايد اگر كودك بعداً گرسنه شد و پشيمان ، دستش خالي نباشد.

كودك كه زيرچشمي مادرش را مي پائيد سر برداشت و گفت :

من كه نمي خورم اما براي هر كه مي كشيد كم است.

حال اين غذاي يكصد و هفتاد و پنج هزار توماني كارمندان دولت ( شما بخوانيد عيدي)  را ما كه نمي خوريم اما براي هر كه مي كشيد كم است !!

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

تعجب میکنیم...

اینجاست که به مفهوم واقعی این نکته پی می بریم که:واقعا در تربیت این بچه کوتاهی شده

ننه بابایه این بچه کجان مسئول این نابسامانیا کیه آخه؟من حس می کنم که

 این پسرک احساس کمبود محبت می کنه و این موجب بروز چنین نا هنجارهای زننده از

جانب این کودک معصوم میشه(چی میگه؟!)که البته یکی دیگر از دلایل آمریکای جنایتکاره

بله درست فهمیدید آمریکا . اینها همه توطئه این غربی هایه خرابه

پس همه باهم دست رو دست پرچم بالا:

مرگ بر آمریکا          مرگ بر آمری

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

خواستگاری میکنیم....
همسر حاج محمود

می دونم که همتون سوپرایز شدین (حتی شما دوست عزیز)

و اینم می دون که همونیه که تو رو یاهاتون می دیدن ولی من این عکس رو

هدیه می دم به عزیز ترین فردی که نه تنها من بلکه تمام ملت ایران او را از اعماق وجودشون

دوست دارن>>>>>>>>>>>>>>>>>آقای احمدی نژاد<<<<<<<<<<<<<<<<

خداییشم چقدر بهم میان .ایشالا که به پای هم ـــیر شن

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

کلمات قصاررررررررر
سابقات المپيك حوزه هاي علميه كشور: 1- پرش از منبرهاي پنچ 5 الي 10 متري 2- غسل در آبهاي خروشان 3- بستن امامه با سرعت عمل بالا 4- شنا در حوض كوثر

 

آخرين فتواي مراجع صادر شد : احتياط واجب اين است كه مسافرين در قزوين نماز راشكسته

نخوانند بلكه نشسته بخوانند!!

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و اقبال

تا که بوديم نبوديم کسي
کشت ما را غم بي همنفسي
تا که رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آيينه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست

2 نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و مشایی
در حاشیه مصاحبه تلویزیونی مشایی جونم اینا , عالیجناب راه حل ارئه مینمایند:

حل مشكل به شيوه ايراني ،(ايران - از خوشبو تا غير خوشبو):
تكذيب ميكنيم ، فيلمش پخش ميشود پس تاييد ميكنيم ، تهديد ميكنيم ، خودمان را به كوچه علي چپ اينا ميزنيم ! (منظور اصلا كوچه علي چپ شهر لاريجانات نيستا !) ، هي نميشود پس محكوم ميكنيم ، ميبينيم فايده اي ندارد پس باج ميدهيم و لبخند ميزنيم و زير لب ميگوييم خب چيكار كنيم ؟ اينا نامردن !!!

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عالیجناب و ......

عزیزیم زودتر بودجه رو تصویب کنین ......سید حسن منتظره نفت و ببریم به سفره حزب الله

بودجه 86

ما خیلی این محمود رو امر به معروف کردیم اما......

در ثنای حاج محمود احمقی نژاد

لاریجانی:من که گفتم کار از کار گذشته بیاین سفره نذری بندازیم بلکم فرجی شد

سفره حضرت ابوالفضل

2 نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

آهنگ گوش میکنیم!!!(عالیجناب)
من از این آهنگ جدید حامد خیلی خوشم اومده بود واسه همین همین جوری هوس کردم یه قسمتی از اون رو اینجا بذارم....

آه , میمیرم بی تو

ببین غمگینم بی تو

بیا کنارم عشقم

ببین چه تنهام بی تو

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت   توسط عالیجناب  |