تبليغاتX
عالیجناب عشق
چرا دوچرخه خريدن از زن گرفتن بهتره؟
چرا دوچرخه خريدن از زن گرفتن بهتره؟
۱- دوچرخه ها حامله نميشن!
۲- شما هر موقع از ماه مي تونين با دوچرخه تون سواري کنين!
۳- دوچرخه ها پدر و مادر ندارن!
۴- دوچرخه ها نمي نالند ، مگه اينکه واقعا“ يه مشکلي وجود داشته باشه!
۵- شما مي تونين دوچرخه تون رو با دوستاتون شريک بشين!
۶- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما سوار چند تا دوچرخه ء ديگه شدين!
۷- موقع سواري ، شما و دوچرخه تون مي تونين هر دو در يک زمان به پايان کار برسين!
۸- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما به دوچرخه هاي ديگه زل بزنين!
۹- شما هيچوقت نمي شنوين که: “مژده! شما دارين صاحب يه دوچرخه ء کوچيک ميشين“!
۱۰- اگه دوچرخه تون مشکلي براي سواري پيدا کنه مي تونين تعميرش کنين!
۱۱- دوچرخه ها اهميت نميدن که شما مجله ء دوچرخه بخرين!
۱۲- اگه دوچرخه تون شل باشه مي تونين سفتش کنين!
۱۳- اگه دوچرخه تون رديف نباشه مجبور نيستين با بحث و گفتگو سياست به خرج بدين!
۱۴- شما به کسي که روي دوچرخه تون کار مي کنه احساس حسادت نمي کنين!
۱۵- اگه حرف بدي به دوچرخه تون بزنين مجبور نيستين براي سواري بعدي ، کلي عذرخواهي کنين!
۱۶- شما تا هر موقعي که دلتون مي خواد مي تونين روي دوچرخه تون سواري کنين ، بدون اينکه جراحتي برداره!
۱۷- شما مي تونين هر موقعي که مي خواين سواري رو متوقف کنين ، بدون اينکه دوچرخه تون ديوونه بشه!
۱۸- دوچرخه ها بهتون توهين نمي کنن اگه سوارکار خوبي نباشين!
۱۹- دوچرخه ء شما نمي خواد با بقيه ء دوچرخه ها بره بيرون!
۲۰- دوچرخه ها اهميتي نميدن اگه شما دير به پايان برسين!
۲۱- شما مجبور نيستين قبل و بعد از سواري برين حمام!
۲۲- اگه دوچرخه تون قشنگ به نظر نمي رسه مي تونين رنگش کنين يا قطعاتش رو عوض کنين!
۲۳- شما مي تونين اولين باري که دوچرخه رو مي بينين باهاش سواري کنين ، بدون اينکه مجبور باشين براي شام ببرينش بيرون يا ببرينش سينما يا ...!
۲۴- تنها وسيله ء محافظتي که موقع سواري با دوچرخه مجبورين بپوشين ، يه کلاهه!
۲۵- توي مهموني ها راحت مي تونين تعريف کنين که چه سواري خوبي با دوچرخه تون داشتين!
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

تو از بقيه خوشبخت تري !
اگر امروز که بيدار شدي بيشتر احساس سلامت کردي تا مريضي ، تو خوشبخت تر از يک ميليون نفري هستي که تا آخر اين هفته بيشتر زنده نيستند.

اگر هيچ وقت خطر جنگ را تجرب نکرده اي و تنهايي زندان را حس نکرده اي ، در شمار 500 ميليون نفر آدم خوشبخت دنيا هستي .

اگر مي تواني در يک جلسه مذهبي شرکت کني بدون اينکه اذيت و آزار، دستگيري ، شکنجه و وحشت از مرگ داشته باشي خوشبخت تر از سه ميليون نفر در جهان هستي.

اگر در جيب يا کيف خود پول داري و مي تواني گاهي کمي پول خرج کني ، جزو 8 درصد آدمهاي پولدار دنيايي.

اگر پدر و مادرت هنوز زنده اند و هنوز با هم زندگي مي کنند . تو واقعا بي نظيري!

اگر سرت را بالا مي گيري و لبخند مي زني و احساس خوبي داري ، تو خوشبختي ، چون خيلي ها مي توانند اين کار را بکنند ، ولي اکثرا نمي کنند.

اگر امروز و ديروز دعا کردي ، واقعا خوشبختي ، چون اعتقاد داري که خدا صداي ما را مي شنود و به ما جواب مي دهد.

اگر مي تواني اين مطلب را بخواني خوشبخت تر از کساني هستي که نمي توانند اين مطلب را بخوانند .
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

اگه شوهر شما يک بر نامه نويس باشه جه اتفاقي مي افته
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسي رو که صبح بهت گفتم خريدي؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولي من صبح بهت تاکيد کرده بودم!
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چيکار کردي؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: مي دوني، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستي.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزي بخوريم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببينم ميتوني بگي نقش من تو زندگي تو چيه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چي؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داري يا کامپيوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: مي دوني، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ة اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

براي اينكه زن‌ذليل خوبي باشيم
براي اينكه زن‌ذليل خوبي باشيم كافي است به 15 قانون زير كه ساخته و پرداخته ذهن زنان است، توجه نموده و آنها را به دقت رعايت كنيم
زن، هميشه قوانين را وضع نموده و تصويب كند
قوانين ممكن است بدون اطلاع قبلي تغيير كند
امكان ندارد مردي تمام قوانين را بداند
چنانچه زن شك ببرد كه مرد تمام يا برخي از قوانين را مي‌داند، مي‌تواند بلافاصله قوانين را تغيير دهد
زن هرگز اشتباه نمي‌كند
چنانچه به نظر آيد كه زن در اشتباه است، علت آن است كه مرد حرفي بيجا و اشتباه بر زبان آورده يا كاري اشتباه كرده كه باعث سوء تفاهمي آشكار و در نتيجه، اشتباه زن شده است
چنانچه مورد بالا اتفاق افتاد، مرد بايد بلافاصله معذرت بخواهد، چرا كه او باعث سوء تفاهم شده است
زن مي‌تواند هر زمان كه اراده كند، تصميم خود را عوض كند
مرد هرگز نبايد بدون رضايت صريح زن، تصميم خود را عوض كند
زن حق دارد در هر زمان عصباني يا مشوش باشد
مرد بايد در تمامي اوقات آرام باشد، مگر اينكه زن از او بخواهد عصباني شود
زن ممكن است از مرد بخواهد كه عصباني باشد يا عصباني نباشد، اما تحت هيچ شرايطي نبايد او را از نيت خود آگاه سازد
مرد مكلف است، در تمامي اوقات ذهن زن را بخواند
در تمامي اوقات و در هر زمان و مكان آنچه مهم است اين است كه منظور زن چه بود، نه اينكه چه گفت.
چنانچه مرد هر زمان که تصور ميکند درست ميگويد کافي است به بند 5 مراجعه نمايد
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

طناب
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

آرزوي دو مجسمه عاشق

درون پارکی دو مجسمه بودند؛ يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقاً روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه مي‌کردند و لبخند مي‌زدند. يک روز صبح خيلي زود، يک فرشته آمد و پشت سر دو مجسمه ايستاد و گفت: "از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همان زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما برآورده مي‌کنم. شما سي دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تمام شدن جمله‌اش، دو مجسمه را تبديل به انسان واقعي کرد. يک زن و يک مرد.ـ

 

دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختان و بوته‌هايي که در نزديکي آنها بود دويدند، در حالي که تعدادي کبوتر پشت آن درختها بودند، به پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي آن مجسمه‌ها را مي‌شنيد لبخندي از روي رضايت مي‌زد. بوته‌ها آرام حرکت مي‌کردند و خم و راست مي‌شدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچک به گوش مي‌رسيد. بعد از پانزده دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون آمدند؛ در حاليکه نگاهشان نشان مي‌داد کاملا راضي شده‌اند و به مراد دلشان رسيده‌اند.ـ

 

فرشته که گيج شده بود به ساعتش نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد: "شما هنوز پانزده دقيقه وقت داريد، دوست نداريد ادامه بدهيد؟"ـ

 

مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت: "موافقي يک بار ديگر اين کار را انجام بدهيم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد: "باشد. ولي اين بار تو کبوتر را نگه دار و من مي‌رينم روي سرش!"

با تشکر از آقا خره

2 نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

بله خوب بالاخره نوبتی هم که باشه نوبته اینه که یه کوچولو قربون صدقه شخصیت محبوب من!!!! احمدی نژاد جونم اینا بریم......

جناب آقای احمدی نژاد
ریاست جمهوری اسلامی ایران

اگر تاریخی وجود نمی داشت و نامه شما برای ملت آمریکا که دیروز منتشر شده است، در این تاریخ ثبت نمی شد و مردم جهان و آمریکا براین گمان قرار نمی گرفتند که چطور آدمی با این لحن و ادبیات،هنوز رئیس جمهور کشوری با تاریخی کهن و فرهنگی دیرپا مانند ایران است، شاید پاسخ دادن به نامه شما برای مردم آمریکا ضرورت نداشت. و اگر فردایی که حتما خواهد آمد، فرزندان مان از ما سووال نمی کردند که مگر در آن زمان هیچ آدم زنده ای وجود نداشت که پاسخی به این موجود بدهد تا حداقل موجودی که ظاهرا رئیس جمهور ایران به نظر می رسد، در این توهم نباشد که با این نامه نویسی ها کاری سترگ کرده است، شاید هرگز پاسخی به نامه شما نمی دادم. اما متاسفانه مجبورم به شما پاسخ بدهم. نامه تان را خواندم، آقای احمدی نژاد! بس کنید، چرا کاری می کنید که مردم جهان یقین کنند که یک موجود ساده لوح رئیس جمهور ایران است.

هر کی دوست داره تا آخر بخونه اینجا کلیک کنه.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

بله خوب......
قلبه منه ها....
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

خدا
آنگاه كه دوست مي داري همواره كسي به ياد تو باشدبه ياد من باش كه من هميشه به ياد تو هستم از طرف بهترين دوست توخدا (سوره بقره-آيه 152)
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

دل داده
گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بوددل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

عشق
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين چشمانت را وقف نگاهي كن كه قدر نگاهت را بداند.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

مشکلات زندگي
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند.بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمي دانم دقيقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هيچ اتفاقي نمي افتداستاد پرسيد خوب ، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد ميگيرد حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگري جسارتا“ گفت : دست تان بي حس مي شود عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند . و مطمئنا“ کارتان به بيمارستان خواهد کشيد و همه شاگردان خنديدنداستاد گفت : خيلي خوب است . ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود ؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟شاگردان گيج شدند . يکي از آنها گفت : ليوان را زمين بگذاريداستاد گفت : دقيقا“ مشکلات زندگي هم مثل همين است اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد . اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد ، به درد خواهند آمد اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود .فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است . اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب ، آنها را زمين بگذاريد به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيرند هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد ، برآييددوست من ، يادت باشد که ليوان آب را همين امروز زمين بگذاري زندگي همين است
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

نقشه
پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني پسر جواب داد: پشت نقشه عكس يه آدم بود ، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

براي ...
سنگي که طاقت ضربه هاي تيشه رو نداره تنديسي زيبا نمي شه.فقط يکبار فرصت داري تا از وجودت تنديس بسازي ، پس از زخم تيشه خسته نشو.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  | 

فيل در تاريكي
شهري بود كه مردمش, اصلاً فيل نديده بودند, از هند فيلي آوردند و به خانة تاريكي بردند و مردم را به تماشاي آن دعوت كردند, مردم در آن تاريكي نمي‌توانستند فيل را با چشم ببينيد. ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسي كه دستش به خرطوم فيل رسيد. گفت: فيل مانند يك لولة بزرگ است. ديگري كه گوش فيل را با دست گرفت؛ گفت: فيل مثل بادبزن است. يكي بر پاي فيل دست كشيد و گفت: فيل مثل ستون است. و كسي ديگر پشت فيل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فيل مانند تخت خواب است. آنها وقتي نام فيل را مي‌شنيدند هر كدام گمان مي‌كردند كه فيل همان است كه تصور كرده‌اند. فهم و تصور آنها از فيل مختلف بود و سخنانشان نيز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعي مي‌بود. اختلاف سخنان آنان از بين مي‌رفت. ادراك حسي مانند ادراك كف دست, ناقص و نارسا است. نمي‌توان همه چيز را با حس و عقل شناخت.
2 نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط عالیجناب  |