معجزات احمدی نژاد در هزاره سوم

۱) صوت داوودی: معجزه حضرت داوود صدایی بود که هر گمراهی را نجات می داد، معجزه احمدی نژاد هم این است که هر وقت صدایش درمی آید به فاصله یکی دو روز چند جا در دنیا شلوغ می شود و تعدادی آدم کشته می شوند.
2) معجزه قوم لوط: معجزه پیامبر قوم لوط این بود که چون دید مردم گناه می کنند، آنان را نفرین کرد، پس طوفان بیامد و سیل راه افتاد و آتش سرزمین آنان را نابود کرد. معجزه احمدی نژاد هم این است که به هرجایی که سفر می کند برای مردم آنجا دعا می کند، پس یا طوفان می آید یا وبا می آید یا مثل اندونزی آتشفشان می شود و مردمان بی گناه کشته می شوند.
3) معجزه ابابیل: وقتی احمدی نژاد آمد، خداوند برای کمک به او ابابیل را فرستاد و آنان پرندگانی کوچک بودند که سنگ های کوچکی بر منقار داشتند و این سنگ ها را پرت می کردند، منتهی این سنگ ها به جای اینکه به دشمنان بخورد، به هواپیماهای مسافربری می خورد و هر یکی دو ماهی یک هواپیما سقوط می کرد.
4) معجزه حضرت یوسف: معجزه یوسف این بود که از بس زیبا بود، زنان مصری وقتی او را می دیدند با چاقو دست شان را بریدند. اما معجزه احمدی نژاد این بود که هر وقت وارد اجلاس سران می شد، از بس زیبا بود، همه با اعتراض جلسه را ترک می کردند.
5) معجزه حضرت سلیمان: حضرت سلیمان به زبان همه موجودات و هر قومی حرف می زد، معجزه احمدی نژاد هم این است که به هر جایی سفر می کند به زبان آن قوم حرف می زند، وقتی میان ترک ها رفت به ترکی و وقتی به میان لرها می رفت به لری و هر وقت به آمریکای لاتین می رود به عربی حرف می زند...
6) معجزه حضرت نوح: ... و چون خداوند خواست طوفانی به راه بیندازد، نوح کشتی ای بساخت و از جانوران از هر نوع جفتی فراهم کرد و چون طوفان شد، پسرش را با خود نبرد. معجزه احمدی نژاد هم این است که وقتی خواست به سفر برود، هواپیمای اختصاصی را برگزید و هرکس از زن و فرزند و باجناق و دوستان که می شناخت بر آن هواپیما نشاند .
7) معجزه حضرت عیسی: پس آن حضرت هرگاه به چشم پیروانش بیامد، دور سرمبارکش هاله ای از نور دیدند، پس حواریون پرسیدند این نور چیست. صدا آمد که این هاله نور از ماست. معجزه احمدی نژاد هم این بود که حواریون و پیروانش دور سر او هاله نور می دیدند و استخدام می شدند.
8) معجزه صوفیان اهل حق: پس آنها به هر سنگی دست می زدند، طلا همی شد. و محمود چون خواست معجزه کند دست به سوی بازار بورس دراز همی کرد و به یک اشارت هر چه سهام و ثروت در دست مردمان بود، به سنگی تبدیل شد و یک معجزت وی این بود.
9) معجزه غیب کردن: و صوفیان هر گاه خواستند شیئی را غیب کردند. و محمود که از اجله ایشان بود کاری کرد که وقتی در شهرداری بود 300 میلیارد تومان از سرمایه های کشور غیب همی شد.
10) معجزه تبدیل یک شیئی به یک شیئی دیگر: یکی از معجزات بزرگ احمدی نژاد این بود که توانست شش میلیون رای را در عرض یک هفته به 16 میلیون رای تبدیل کند و 17 میلیون رای مخالفینش را به 10 میلیون رای تبدیل کند.
11) معجزه قالیچه حضرت سلیمان: پس سلیمان را فرشی بود که بر آن می نشست و به هر کجا که می خواست سفر می کرد و معجزه محمود این بود که کابینه دولت را تبدیل به یک گروه توریستی برای گردش در سراسر ایران و جهان کرد .
14) معجزه عرفای هندی: عارفان هند همان بودند که دنیا را رها کردند و با دانه ای خرما زندگی همی گذراندند. محمود نیز معجزه اش این بود که در عرض سه ماه از یک آدمی که سوار ماشین قدیمی می شد و خودش محافظ بود، تبدیل شد به کسی که سوار هواپیمای اختصاصی می شد و 65 محافظ داشت.
... و خدا بر هر معجزه ای آگاه است.
2
نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
از مریخ تا ونوس
آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد تا زماني كـه ازدواج نكرده هرگز نگران آينده نخواهد بود.
موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه همسرش خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.
ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند، ولي تغيير نميكند. يك مرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.
روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نميآورد. وقتي رابطهاي تمام ميشود، زن شروع به گريه می کند و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" ميسرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. شش ماه پس از جدايي ساعت سه نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوقت نميبخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانهاي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم،عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاورهاي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري ندارند.
بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستيهاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.
فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشستهاند و ناگهان سريال نقطهچين شروع ميشود. مردها فورا هيجانزده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.
دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ قورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلمهاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي ميخواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.
حمام:
يك مرد حداكثر شش قلم جنس در حمام خود دارد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خودتراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.
خواربار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيبزمينيها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسد ميخرد.
بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني براي بيرون رفتن حاضر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاضر است، يعني چهار ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.
گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربهها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.
آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزهاند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند - آينه، قاشق، پنجرههاي فروشگاه، برشته كنندهها، سر طاس آقايان...
تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش ميتوانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.
آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نميايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."
پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.
فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش ميداند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.
لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك ميپوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.
شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را ميپوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.
عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسيها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهمانيهاي دوران مجردي."
اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقهشان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازيهايشان نيز گران قيمتتر و پيچيدهتر ميشوند. نمونههاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيونهاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آبميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهنيهاي كنترلي، گيم هاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.
گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گلها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانهاي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.
سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوشتيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا به نظر برسد.
اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.
پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را ميآورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون ميآورند.
پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش ميپردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد ميپردازد.
بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.
2
نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
زنده باد تساوي!
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهاي مان مثل آن ها شده بود. فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق. يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.
سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.
مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.
به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به ما بن فروشگاه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا! ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم، با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.
دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك. همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم. زنده باد تساوي!
2
نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
پناهنده از جهنم
فیدل کاسترو مرد و به بهشت رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که نگهبان بهشت به سراغش آمد و به او گفت: متاسفم، اسم شما در لیست بهشت نیست، بنا بر این باید به جهنم بروید.
فیدل به جهنم رفت و وقتی به آنجا وارد شد، شیطان سلام گرم و نرمی با او کرد و به او خوش آمد گفت و از او خواست که جهنم را مثل خانه خودش بداند. فیدل کاسترو هم از استقبال گرم او تشکر کرد و گفت که فقط یک مشکل دارد و آن این که چمدان هایش را در بهشت جا گذاشته است. شیطان گفت: مساله ای نیست. من به دو تا از این شیطانک ها می گویم که بروند و چمدانت را بیاورند.
وقتی شیطانک ها به دروازه بهشت رسیدند دیدند در بسته است. هر چه در زدند کسی در را باز نکرد. ظاهرا نگهبان بهشت برای ناهار رفته بود و در را بسته بود. شیطانک ها با هم فکری کردند و قرار گذاشتند که از روی دیوار بروند بالا و چمدانهای فیدل را بیاورند. هنوز شیطانک ها بالای دیوار بودند که دو فرشته بهشت آنها را دیدند، یکی از آنها به دیگری گفت: ای وای! این فیدل کاسترو هنوز ده دقیقه نیست به جهنم آمده، برایمان دو تا پناهنده از آنجا رسیده است.
2
نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
شکارچی و پرنده ها
اگر این پرنده ها روی سیم نشسته باشند و ناگاه یک شکارچی یکی از آنها را شکار کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا پرنده ها خواهند گریخت؟ آیا پرندگان در فیلم هیچکاک بازی خواهند کرد؟ آیا پرندگانی که زنده مانده اند به کشورهای دیگر پناهنده خواهند شد؟
سئوال :ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مي آد يه تير مي زنه به يکي شون. چند تا پرنده روي سيم باقي مي مونند؟
جواب: بستگي به مليت پرنده ها داره.
آمريكايي : پرنده دومي ششلولش رو درمي آره و يه فحش ناموسي مي ده و شكارچي رو مي كشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو مي خورند و سري تكون مي دند و مي گن f...ing Bastard
چيني: سه تا از پرنده ها فرار مي كنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه مي ندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم مي كنند.
انگليسي: يكي از پرنده ها خودشو مي زنه به زخمي شدن و مي اندازه روی زمين و خودش رو خيلي مظلوم نشون مي ده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده مي كنن مي رن به زن شكارچي مي گن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل مي رسه.
عرب: پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد مي شه و پس از چند لحظه سكته مي كنن و مي ميرن، دو تاي باقيمونده سريع مي رن پولاشونو ورمي دارن مي رن خودشون يه تير برق مي خرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي مي كنن
اسپانيايي: پرنده دوم گيتار دستش مي گيره و حواس شكارچي رو پرت مي كنه ، سومي و چارمي مي رن گاو همسايه رو صدا مي كنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون مي كنه روي شلوار شكارچي. گاوه با دیدن پارچه قرمز عصبانی می شه و مي زنه شکارچی رو لت وپار مي كنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و مي گن : اووولي
ايراني: ابتدا نيم ساعت مي گذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون مي شه و نه اصلاً صداي گلوله رو مي شنوه چون همه شون دارن راجع به قسمت اخر نرگس بحث مي كنند.... بعد دو تاشون مي رن زير جسد پرنده رو مي گيرن و سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش برگزار مي کنن و براش مقبره بزرگي مي سازن و بعد از يكي دو ماه مي گن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه. بعد از سه سال جلسات پياپي به اين نتيجه مي رسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسي ها بوده كه دوستشون تير خورده، چون در همان لحظه يك انگليسي در صد كيلومتري اونجا داشته دماغشو تميز مي كرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت مي كنن خونه شون و براش سوپ پرنده درست مي كنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت مي خوان و قول مي دن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسونن... حتماً مي پرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار مي كرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ مي داد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر مي شه و طرف در اين مدت داشته تلاش مي كرده با موبايلش كه آنتن نمي داد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق مي شه اما آمبولانس دير مي كنه و شكارچي فوق الذكر بخشی از وجودش رو از دست مي ده....
2
نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
زنان موجودات عجیب!!!!
گر او را ببوسيد ، شما يك آقا نيستيد.
اگر او را بنويسيد ، اصلاً مرد نيستيد !
اگر از او تعريف كنيد ، او فكر مي كند دروغ مي گوئيد و قصد فريب دادن او را داريد .
اگر او را ستايش نكنيد ، شما پس براي چه خوبيد ؟!
اگر هميشه با او موافق باشيد ، يك زن ذليل هستيد .
اگر موافق نباشيد ، شما او را درك نمي كنيد .
اگر زياد او را ملاقات كنيد ، خيلي عجول هستيد .
اگر او را زياد ملاقات نكنيد ، او شما را متهم به خيانت مي كند .
اگر خوب لباس بپوشيد ، بچه سوسول هستيد .
اگر نپوشيد ، يك پسر كودن هستيد .
اگر كوشش كنيد تا رابطه اي دراماتيك بسازيد ، او مي گويد قدر او را نمي دانيد .
اگر كوشش نكنيد ، او فكر مي كند دوستش نداريد .
اگر يك دقيقه تأخير كنيد ، او غر خواهد زد كه منتظر بودن سخت است .
اگر او تأخير كند ، خواهد گفت كه اين يك روش زنانه است !
اگر مرد ديگري را ملاقات كنيد ، شما از وقتتان خوب استفاده نكرده ايد !
اگر او را با خانوم ديگري ملاقات كنيد ، خوب اين كاملاً طبيعي است آنها زن هستند !
اگر فقط گاهي او را ببوسيد ، او ادعا خواهد كرد كه شما كاملاً سرد هستيد .
اگر زياد او را ببوسيد ، او فرياد خواهد زد كه داريد از او سوء استفاده مي كنيد !
اگر به زن ديگري خيره شويد ، شما را به چشم چراني متهم مي كند !
اگر او به مرد ديگري خيره شود ، خواهد گفت كه : آنها فقط خوش تيپ هستند !
اگر صحبت كنيد ، آنها مي خواهند كه شنونده باشيد .
اگر شنونده باشيد ، آنها مي خواهند شما صحبت كنيد ..
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
مواد لازم براي عاشقي
تلفن: شرط لازم و کافي براي شروع ، ثبوت و گسترش يک رابطه عاشقانه . در گذشته براي تشخيص صداقت طرف هم کاربرد داشت اما با اين سيستم مسخره آي دي کالر و افتادن شماره ، ديگر به درد اين کار نمي خورد. نوع همراهشم که ديگه معرکه است! آخر حريم خصوصي و آره و اينا! معمولاً تن صداي عشاق در پشت خط کمي خشدار مي شود البته اين اشکال مربوط به مخابرات است ، اين گونه تماس هاي تلفني معمولاً طولاني هستند. شما فکرش را بکنيد دو نفر دارند آخرته دورنماي آينده خودشان را براي هم ترسيم مي کنند!
همکلاسي: يک تصادف تاريخي . در اين مورد سازمان کنکوري ها نقش واسطه را ايفا مي کند. عشقي چند منظوره که در تقلب ها و ورقه عوض کردن سر جلسه امتحان هم کاربرد بسزايي دارد. مي تواند کلي هم باني خير شود براي بچه هاي ديگر !سر کلاس معمولاً عشاق جوري مي نشينند که امتداد نگاهشان از هم عبور کند : در اين جور مواقع استاد هم آن دورها در يک گراند تصوير مشغول فعل و انفعالي نامعلوم است . حضرت عشق در اين جور مواقع ابتدا به صورت جزوه و نمونه سوال و بعد ها در قالب هاي مختلف مخابراتي و مراسلاتي ظاهر مي شود!
هديه: بروز عيني ماکزيمم عشق دو کبوتر. وسيله اي که با آن عاشق فرياد مي زند :" دلم فقط تورو مي خواد." نوع آن از عروسک هاي خرسي و مرغي و اردکي گرفته تا سند آپارتمان متغير است.
اتومبيل: وسيله اي براي آزاد شدن انرژي جنبشي ، عامل جاري شدن سيل عشق در بزگراه ها ، لاي کشيدن در اتوبان براي نشادن داندن دست فرمان به طرف به همراه آهنگ" ما دو بال پرواز مرغ عشقيم پر کشيديم تا اوج آسمونا" بسيارمؤثر است. نوع ماشين هم بستگي به توانايي مالي پدر مربوطه از پيکان جوانان 57 جوات اسپرت تا پژو 206 ناز بشي الهي متغيير است. سيستم صوتي هم هرچه باحال تر باشد روابط بهتر تر تحکيم مي شود!
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
همه كس و هيچ كس
چهار نفر بودند بنامهاي همه كس-يك كس-هر كس و هيچ كس
يك كار مهم وجود داشت كه ميبايست انجام مي شد و از همه كس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه كس ميدونست كه يك كسي آن را انجام خواهد داد
هر كسي ميتوانست آن را انجام دهد اما هيچ كس آن را انجام نداد
يك كسي از اين موضوع عصباني شد به خاطر اينكه اين وظيفه همه كس بود.
همه كس فكر ميكرد هر كسي نميتواند آن را انجام دهد اما هيچ كس نفهميد كه هر كسي آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام اين شد كه همه كس يك كسي را براي كاري كه هر كسي نمي توانست انجام دهد و هيچ كس انجام نداد سرزنش كرد.
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
اكر مي خواهيد كار بيابيد......
...ويه اب باريكه اي داشته باشيد(البته بعضي وقتا ميشه رودخونه,درياويا اقيانوس بستكي به شانس خودتون داره)بندهاي
زير را به دقت بخوانيد:
(در اين روزكار وانفسا كه:سلامت را نمي خواهند باسخ كفت \سرها
در كريبان است\نفس كز كرمكاه سينه ميايد برون\ابري شود تاريك\
سرما سخت سوزانست)
ماده الف:money
كه اكر داريدفتبارك...احسن الخالقين.ديكه نميخواد دنبال كار
باشيد,كار خودش مياد در خونتون.
ماده ب:party
اكه فاميل يكي از سرداران اعم از سازندكي و غير سازندكي,
راستي و يا chapi هستيد,غمي نداريد و نونتون تليط روغنه,به
مقام و شهرت و ثروت خواهيد رسيد به سرعت نور.
ماده ج:por roee
اكه از دو ماده بالا برخوردار نيستيد,ولي por roo هستيد غصه
به دلتون راه نديد مطمئن باشيد بالاخره روزي كاري مناسب
خواهيد يافت.
اما عزيزاني كه هيج يك از 3 ماده بالا شامل حالشون نمي شه:
بهتره......
خنجري سازم نيشش ز فولاد \ زنم بر ديده تا دل كردد ازاد \
كه هر جه ديده بيند دل كند فرياد.
............................................................
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
موضوع : چرا زنان گريه مي كنند؟
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
رازهاي دوستي
راز دوستي در اين است كه
هرگز دوستانت را قضاوت نكني ، بلكه همواره نكات مثبت آنها را ببيني .
دائما"ديگران را سرزنش نكني ، بلكه مزاياي مثبت كار درست را صادقانه بيان كني .
از سعادت دوستان شاد باشي و هرگز وضعيت خود را با بدبيني با وضعيت آنها مقايسه نكني .
در غم و ناراحتي دوستانت شريك باشي و به آنها دلگرمي بدهي ، نه اين كه با ابراز احساسات نادرست ، ناراحتي شان را تشديد كني .
حامي حقوق دوستت باشي ، حتي اگر ناچار شوي به اشتباه خود اعتراف كني .
معتمد بودن است . روي حرفت بايست ، به قولت عمل كن و به تعهد ت پايبند باش .
در معاشرت با جمع رشد كني و آگاهي ات را افزايش دهي .
به تنش هاي موجود در رابطه ات بها ندهي و دست به كاري بزني كه موجب تقويت دوستي شود .
براي دوستانت يك دوست واقعي باش ، حتي زماني كه با تو بد مي كنند .
به دنبال سودي باشي كه به نفع هر دوي شما باشد . هرگز از دوستانت در راه كسب منافع شخصي سوء استفاده نكن .
( جي دونالد والترز)
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
قرن ما شاعر اگر داشت . .
قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود . .
خار هم کمتر نبود از گل، بسا گل تر بود.
قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر، باز با باز نبود، شعار پرواز!
واي بر ما که تصّور کرديم عشق را بايد کشت . .
در چنين قرني که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگيست، در ماندگيست، شرمندگيست . .
قرن ما شاعر اگر داشت
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
زندگي
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.
ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نميدونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نميدونيم چيزي را از دست داديم.
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كمكم افول ميكنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.
دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
آرزو ميكنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.
هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.
شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.
شادي براي اونايي كه گريه ميكنن و يا صدمه ميبينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.
عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي
و بقيه ميخنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نميافته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين.
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
گفتگو
مرگ از زندگي پرسيد :
" اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! "
زندگي لبخندي زد و گفت :
" دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري !! " ...
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
عشق ....
از نظر معلم زيست: عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد
مي شود و به قلب سرايت ميکند
از نظر معلم شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب اثر ميکند.
از نظر معلم ديني: عشق يک موهبت الهي است که خدا براي بندگانش هديه
کرده است.
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
حاشيه!!
آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم
وبه جاي نوشتن تنها يک کلمه گوشه ي دفتر خاطراتت
شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!
تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم
حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم
بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم
دوستت دارم .
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده**
2
نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385ساعت   توسط عالیجناب
|