« منشور پارسوماش »
منم کوروش شهریار روشنایی ها
تمام شد!
تسليم شدگان را خواهم بخشيد
خشم آورانِ خاموش را خواهم بخشيد
خستگان را شفا خواهم داد
و عدالت خواهم آورد
پس شما شکست خوردگان
به خانه هاي خويش بازگرديد
دانايي و محبت را به ياد آوريد
منزلتِ عزيز آدمي را به ياد آوريد
من خشنوديِ بي پايانِ خداوندم
براي کشتن و کينه توزي نيامده ام
فرمانروايي که همدل مردمانِ خويش نباشد
سيه روزتر از هميشه
سرنگون خواهد شد.
پس از قولِ من بگوييد
به جبارانِ اين جهان بگوييد
که از ظلمتِ خويش
حتي پلاسِ پاره اي به گور نخواهيد بُرد
به آن ها بگوييد
که از گُردۀ کبودِ تازيانه فرو شويد
ورنه عطرِ هوا حتي
با شما همدلي نخواهد کرد.
هشدارتان مي دهم:
او که به کشتن آزادي بيايد
هرگز از هوايِ اَهورا خوشبو نخواهد شد
بخشوده نخواهد شد
بزرگ نخواهد شد
اين سخنِ من است
من پسر ماندانا و کَمبوجيه
که جهان را به جانبِ عدالت و آزادي فراخوانده ام
که انسان را به جانبِ آرامش و اعتماد فراخوانده ام.
پس فرمان دادم تا صخره هاي سهمگين را
از مقابلِ گام هاي خستگان بردارند
رودها را روانه کنند
جلگه ها را بيارايند
پرندگان را در آزادي و
آدمي به آسودگي شود.
من،کوروش هخامنش
فرمان دادم که بر مردمان مَلال مَرَوَد
زيرا مَلالِ مردمان
مَلالِ من است
زيرا شادمانيِ مردم
شادمانيِ من است.
من پيام آورِ اميد و شادماني را
دوست مي دارم
پيروزي باد بر سکونِ سايه را
دوست مي دارم
وزيدنِ زندۀ گندم زاران را
دوست مي دارم
خنياگران و گهواره بانان را
دوست مي دارم
خوشه چينان و دروگران را
دوست مي دارم
محبتِ مردمان و آزاديِ آوازشان را
دوست مي دارم
من راستي و دُرُستي را
دوست مي دارم.
پس به آينده گان و نيامدگان بگوييد
او که دوست مي دارد
دوست داشته خواهد شد
و او که بر مردمانش ستم کند
ديري نمي رود که راه به دوزخ خواهد گشود.
2
نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
زندگی
من ازچه چیزتوای زندگی کنم پرهیز
که انعطاف تویکسان نشسته درهرچیز
تفاهمی است- میان من وتووگل سرخ
رفاقتی است- میان توومن وپاییز
به فصل فصل تومعتادم ،ای مخدرمن!
بجوی تشنه رگهای من،بریز،بریز
نه آب وخاک – که آتش وکه باد – میداند
چه صادقانه توبامن نشسته ای،من نیز
اسیرسحرکلام توام،بگو:بنشین
مطیع برق پیام توام،بگو:برخیز
مرابه وسعت پروازت ای پرنده!مخوان
که وانمی شود این قفل با کلید گریز
با تشکر از دوست خوبم سکوت که نویسنده این مطلب بود
اینقدر قشنگ نوشته بود نتونستم سرقت ادبی نکنم!!!!!!
http://sokotekhis.blogfa.com/
2
نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
ما همــــه آفتابگــــــردانيــــم...
گل آفتابگردان روبه نور مي چرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگران نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت .
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد. اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگيش را وقف نور مي كند. در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد نـــــــــور مي خورد و نور مي زايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا بدون آفتاب آفتابگردان ميميرد بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب پيوندد ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه توبه خدا برسي؛ ديگر ((تويي)) نمي ماند و گفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم. تو فاصله ها را چگونه پر مي كني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود خدا حافظي كردم داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد . نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آنوقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم .....
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
در پيشگاه تو
الها! در پيشگاه تو ايستاده ام و دست هايم را به سوي تو گشوده ام.
مي دانم كه در بندگي ات اهمال كرده ام و در طاعتت كوتاهي. اگر راه حياء مي پيمودم، بايستي از خواستن و دعا نمودن دست مي كشيدم. اما آنگاه كه شنيدم گناه كاران را به درگاهت فرا خوانده اي و به امتثال ندايت آمدم و به عواطف تو، اي مهربان ترين مهربانان.
الهي! به تو روي مي آورم با توسل به پيامبر (ص) برگزيده ات كه اجابت و شفاعت را به او بخشيدي و بر اهل طاعت، برتريش دادي و به وصي برگزيده اش كه نزد تو تقسيم كننده بهشت و دوزخ است؛ و به فاطمه (س) سيده زنان، و فرزندانش كه پيشوايان و جانشينان اويند و به تمامي فرشتگاني كه به وسيله اينان به تو روي مي آورند و آنان را شفيع خود قرار مي دهند كه اين خاندان خاصان درگاه تواند.
پس برايشان درود فرست و مرا از خاصان و دوستانت قرار ده و از اضطراب ملاقاتت در امان دار.
الهي! تويي تكيه گاه من در سختي ها و اميدم در مشكلات و زاد و توشه ام در همه امور.
پروردگارا! تو دهندة هر نعمتي، صاحب هر حاجت و منتهاي هر اميدي. فراوان ترين سپاس ها براي توست و برترين منت ها از آن تو. به نعمت تو كارهاي نيك كامل مي گردد.
اي كه به كارهاي نيك معروفي و موصوفي! مرا از كارهاي نيكت بهره مند ساز. تا از غير تو بي نياز گردم. به رحمتت اي مهربانترين مهربانان.
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
مناجات
اي خداوند! به علماي ما مسووليت
و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنايي
و به روشنفكران ما ايمان و به متعصبين ما فهم
و به فهميدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پيروان ما آگاهي و به جوانان ما اصالت
و به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده
و به خفتگان ما بيداري و به دينداران ما دين
و به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو
و به محافظهكاران ما گستاخي و به نشستگان ما قيام
و به راكدان ما تكان و به مردگان ما حيات و به كوران ما نگاه
و به خاموشان ما فرياد و به مسلمانان ما قرآن
و به شيعيان ما علي و به فرقههاي ما وحدت
و به حسودان ما شفا و به خودبينان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهي
و به همه ملت ما همت تصميم و استعداد فداكاري و شايستگي نجات و عزت ببخش!
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
چگونه بايد باشيم......
روزي شخصي در کوچه اي مي گذشت ناگهان غلامي را ديد از اينکه چشم بر زمين
دوخته خوشحال شد و قصد خريدنش را کرد از او پرسيد مي توانم تو را به غلامي
برگزينم گفت:آري گفت نامت چيست گفت هرچه تو بگويي گفت:
از کجا آمده اي گفت هر کجا که تو بخواهي گفت: چه کار مي کني؟
گفت هر چه تو بگويي ناگهان صاحب به گريه افتاد و گفت ما نيز بايد براي
صاحبمان خدا اينگونه باشيم و رو به غلام کرد گفت تو آزادي
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
کم نخواهيم
روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود
كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود
گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد.
مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد.
در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
بهترين
جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشير زن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگي آنجاست . به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت:اما چرا بايد اين کار را بکنم؟سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:اين کار را هم نمي کنم . شمشيرم مي شکند . و اگر با دست هايم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند . من اين را نپرسيدم . پرسيدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:بهترين شمشير زن ، به آن سنگ مي ماند ، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد ، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند.
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
جملات طلايي
- براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني...
- مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه......
- هميشه غمگين ترين و رنج اور ترين لحظات زندگي ادم توسط همون کسي ساخته مي شه که شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات رو براي ادم ساخته...
- وقتي قلب ها به همديگر نزديک باشند فاصله مهم نيست.عشق کيلومتر ها را از بين ميبرد و سختي ها را اسان ميکند( واقعا هم همينطور است...........)
2
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
2
نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|
حاج آغا با اخلاص!!!!
آقا ما میخایم از این به بعد بریم تو خط سیاست
فعلا برین این حاج آغای با اخلاصه بی ریا رو ببینید تا بعد. haj agha ba ekhlas.wmv
2
نوشته شده در شنبه 3 تیر1385ساعت   توسط عالیجناب
|