جبران خليل جبران
يک روز سگي از کنار يک دسته گربه مي گذشت . وقتي که نزديک شد و ديد که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند ايستاد . آن گاه از ميان آن دسته گربه يک گربه ء درشت و عبوس پيش آمد و گفت : " اي برادران دعا کنيد و يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد . "
سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو بگرداند و گفت : " اي گربه هاي کور ابله مگر نمي دانيد آنچه به ازاي دعا مي بارد موش نيست بلکه استخوان است . "
و بازم از جبران خلیل جبران
چشم يک روز گفت : " من در آن سوي اين دره ها کوهي را مي بينم که از مه پوشيده شده اشت . اين زيبا نيست ؟ "
گوش لحظه اي خوب گوش داد سپس گفت : " پس کوه کجاست ؟ من کوهي نمي شنوم . "
آن گاه دست درآمد و گفت : " من بيهوده مي کوشم آن کوه را لمس کنم من کوهي نمي يابم . "
بيني گفت : " کوهي در کار نيست من او را نمي بويم . "
آن کاه چشم به سوي ديگري چرخيد و همه دربارهء وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند : " اين چشم يکجاي کارش خراب است . "
2
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
...........................
جاي خلوتي بود.وسط نيستي.گفتي:"هستم".نگريستم.اما چيزي نبود.گفتم:"نيستي." باز گفتي:"هستم".برخود لرزيدم و در دل گفتم:"نه.نيستي اينجا جز من کسي نيست." بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت.من داغ شدم.گر گرفتم.گيج شدم.بعد لبخند زدي و من تسليم شدم. گفتم:"هستي! تو هستي! اين من هستم که نيستم"
و اين هنوز پيش از قصه دست هاي تو بود.
2
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
من و خدا
شبي،خواب ديدم :فقط من و خدا در ساحل با هم قدم مي زديم.
پرده هائي از زندگي ام در اسمان ظاهر شد؛با ظهور هر پرده رده پاهائي بر شنهاي ساحل ايجاد
مي گشت.گاهي دو وگاهي يک ردپا شکل ميگرفت،من پريشان شدم زيرا ديدم که در نشيب هاي
زندگي ام وقتي از خستگي و شکست و اندوه رنج مي بردم فقط يک ردپا وجود داشت ،از اين رو
به خدا گفتم :خدايا تو به من قول دادي اگر تو را بخوانم ،اگر تو را صدا بزنم ،اگر تو را دنبال نمايم
تو هميشه با من خواهي بود وهميشه با من راه خواهي رفت ولي در بدترين بحرانهاي زندگي ام
فقط يک رد پا بر شن باقي مانده است .چرا انگاه که به شدت به تو نياز داشتم تو انجا با من نبودي ؟
خدا پاسخ داد : ان زمان که تو فقط يک رد پا مي ديدي ،تمام مدت بر دست هايم و در اغوشم تو را
حمل مي کردم.
(فرازي از کتاب قهوه در باران)
2
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
ايستگاه خدا...........................
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .
2
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
دعا بهترين هديه
لوئيز ردن زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي کرد او را بيرون کند.
زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.
جان گفت که نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟
لوئيز گفت : اينجاست ...
جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...
خواربار فروش باورش نمي شد ...
مشتري از سر رضايت خنديد ...
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...
کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "
فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .
دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد
2
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
بهار را شرح دهید.............
2
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
عنوان نداره......
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه ميبست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
2
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
محرم
هر انقلابي دو چهره دارد:
خون و پيام
و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آنچنان مردن را، يا اينچنين ماندن را. اگر نميخواهد از صحنه غايب باشد.
عذر ميخواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه ميشود با يك جلسه، از چنين معجزهاي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟
آنچه ميخواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل ميگويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!...
2
نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
در وصف حضرت عباس

باز از ميخانه، دل بويي شنيد
گوشش از مستان، هياهويي شنيد
دوستان را رفت، ذکر از دوستان
پيل را ياد آمد از هندوستان
خاصه آن بزم محبان را، حبيب
گلشن اهل صفا، عندليب
اصفهان را عندليب گلشت اوست
در اخوت گشته مخصوص من اوست
دستي اين دست زکار افتاده را
همتي اين يار بار افتاده را
تا که بر منزل رساند بار را
پر کند گنجينه الاسرار را
شوري اندر زمره ي ناس آور
در ميان، ذکري ز عباس آورد
نيست صاحب همتي در نشاتين
همقدم عباس را، بعد از حسين
در هواداري آن شاه الست
جمله را يک دست بوده او را دو دست
2
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
شاعر
هر کي از جلسه بيرون ميومد به خاطر شعري که خونده بود بهش تبريک ميگفت؛ آشفته بود و ناراحت؛ ناراحت واسه دختر شهرستاني جديد الورودي که هر چي فکر ميکرد، صداقت و سادگيش با بي معرفتيا و دغلبازياي اين پسري که تو جلسه همراهش بود نميخوند.
اهل دخالت نبود.خجالتي و کمحرف و... سرشو انداخته بود پايين و داشت با خودش کلنجار ميرفت که يه صفحه سفيد جلوي چشاش باز شد. دختر با لهجهي جنوبيش گفت: «ميشه برام يه چيزي بنويسين شعرتون ماه بود.» - البته.من کسي نيستم که... اسمتون چي بود؟
- پروانه
:«کاش وقتي پروانهي دشت شقايق ميفهمد که گلکاغذيها و شعلههاي خوش آب و رنگ شهري لايق بوييدن و بوسيدن نيستند، هنوز بالهايش آتش نگرفته باشند. با احترام. شاعر!»
2
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
داستان کوتاه
سالها پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
2
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
يكي بود يكي نبود
درويشي قصه زير را تعريف مي کرد: يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به فهرست نام ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايي نمي خواهد هر کس به آنجا برسد مي تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: « اين کار شما تروريسم خالص است! » نگهبان که نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگي ما را به هم زده.از وقتي که رسيده نشسته و به حرف هاي ديگران گوش مي دهد و به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي کنند يکديگر را در آغوش مي کشند و مي بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! » وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: « با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
2
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
فقط بدون...............
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
2
نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
خدا را صدا کن
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......
وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي
وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....
وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...
وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي
و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه
2
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
کاريکلماتور
ماهيهاي آپارتماننشين، در تنگ آب زندگي ميکنند
ماهي، هيچگاه براي تعطيلات به کنار دريا نميرود.
ماهي تنها جانوري است که بهراستي دل بهدريا ميزند.
عکس جوانيم را روي آينه چسباندهام تا گذر زمان را نبينم.
مترسک رنجيده از کشاورز، با پرندهها دستبهيکي ميکند
عاشق دلشکسته، تکههاي دلش را از روي زمين جارو ميکند..
با اينهمه خون دلي که خوردهام، در شگفتم که چرا دراکولا نميشوم
چون از زندگي خسته شدهبود، مرخصي گرفت و رفت به جهان ديگر.
2
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
باور کنيد.................
يا لطيف
باور کنيد ، نيروي آدمي ، بي کران است.
باور کنيد ،هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست
باور کنيد ،که از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.
باور کنيد ،خورشيد به خاطر شما ، طلوع مي کند.
باور کنيد ،خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ولي بندگان او چرا!
باور کنيد ، لايق بودن هستيد.
باور کنيد ، که اکنون مهم ترين لحظه است.
باور کنيد ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنيد ، که شما هم مي توانيد
و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد تا زندگي ، شما را باور کند!
2
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
شش راه شاد بودن
شش راه شاد بودن :
* اگر خواهان شادي و سعادت يك ساعته هستيد كمي چرت بزنيد.
* اگر خواهان شادي و سعادت يك روزه هستيد به يك پيك نيك برويد.
* اگر خواهان شادي و سعادت يك هفته اي هستيد به مسافرت برويد.
* اگر خواهان شادي و سعادت يك ماهه هستيد ازدواج كنيد.
* اگر خواهان شادي و سعادت يك ساله هستيد ثروتي به ارث ببريد.
* اگر خواهان شادي و سعادتي براي همه عمر هستيد از كاري كه مي كنيد لذت ببريد
2
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
عشق
بهتر است عشق را به خانهتان دعوت كنيد!
خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟
زن گفت : خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم .
زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد.
شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن،
سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند .
زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند .
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد .
2
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
گلچيني از سخنان
چنان باش که به همه بتواني بگوئي چون من باش ! ( کانت )
- اشتباه را محکوم کن نه آنکه اشتباه از او سر زده . ( شکسپير )
- حرمت اعتبار خود را هرگز در ميدان مقايسه خويش باديگران مشکن . ( نانسي)
- بهترين انتقام فراموشي و بخشش است . ( ديل کارنگي )
- اشکهاي ديگران را به نگاههاي پراز شادي نمودن بهترين خوشبختي است . (بودا)
- خردمند به کار خويش تکيه ميکند و نادان به آرزوي خويش . ( حضرت علي (ع))
- اگر به جايي رسيدي فراموش نکن از کجا شروع کردي
2
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
محرم
هر انقلابي دو چهره دارد:
خون و پيام
و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه ميداند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آنچنان مردن را، يا اينچنين ماندن را. اگر نميخواهد از صحنه غايب باشد.
عذر ميخواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه ميشود با يك جلسه، از چنين معجزهاي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟
آنچه ميخواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل ميگويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،
و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدياند»!...
2
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
فرشته کوچولو
اول از همه چیز بگم این یک داستان واقعی است.......
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!
2
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
يک ايده عاشقانه
به مناسبتي براي دوست خود 11 شاخه گل طبيعي و يک شاخه گل مصنوعي بخريد.
گل مصنوعي را در وسط دسته قرار داده و کارتي به دسته گل بچسبانيد و روي آن بنويسيد: « دوستت خواهم داشت تا وقتي که آخرين گل پژمرده شود.»
2
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
خدا
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.
2
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
سایه ها.......
... سايه ها کنار هم راه مي روند ،با هم دوست مي شوند ودکا مي خورند ،کراوات ميزنند
،باله مي رقصند و گاهي خودکشي مي کنند اما از تنهايي مي ترسند، حتي از
خودشان فرار مي کنند تا تنها نمانند ولي هميشه مي گويند تنهايي را دوست دارند البته
به دروغ .....
زني کــنار خيابان و خنجري در مُشت
زني به سايه ي خود تا رسيد آن را کُشت
کشيد خنجر وُ پهلو ُوُ گردنش را زد
وضربه هاي مکرر به قلب او از پُشت
فــرار کرد و مردم تمامي از دنبال
چه فحش ها که نثارش نکرده ريز وُ درشت
پليس وارد اين ماجرا ...و تحقيقات ...
به روي سايه فقط جاي اثر انگشت
دو روز بعد زن آمد کنار يک ديوار
همين که سايه ي خود را نديد خودرا کُشت
2
نوشته شده در شنبه 8 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
صندلي رئيس جمهور
ساعت چهار صبح بود که اتوموبيل بي ام و در خيابان آزادي پيچيد و به طرف ميدان سفيدرنگي رفت که سالها بود هليکوپترها از آن فيلمبرداري مي کردند. محافظان مردي که کاپشن سفيد پوشيده بود، به اطراف نگاه کردند و تلاش کردند به کساني که ممکن بود به آنها حمله کنند، نگاه کنند، اما چيزي نديدند، هنوز به صبح آنقدر مانده بود که چشم هاي محافظان مسلح ترزيدنت چيزي را نمي ديد، يعني اصولا کسي در خيابان نبود که بشود به او مشکوک شد. بي ام و وارد ساختمان بزرگ دولتي شد و نگهبان را از خواب بيدار کرد. نگهبان باورش نمي شد، چشم هاي خواب آلوده اش را ماليد و درها را به روي رئيس جمهور باز کرد. ساعت پنج صبح بود که رئيس جمهور همه توالت ها را بازديد کرد، کشوهاي ميزها را گشت و کتابهاي موجود در ساختمان را نگاه کرد، تا هيچ چيز انحرافي در آن نباشد.
ساعت پنج و 21 دقيقه، وزير که با تلفن نگهبان از خواب پريده بود وارد ساختمان شد. و به رئيس جمهور کمک کرد تا همه جا را خوب بگردد و مطمئن شود که از ميراث فرهنگي کشور بخوبي حفاظت مي شود. وقتي ساعت هشت صبح شد، کارکنان وزارتخانه، مردي را مي ديدند که هر شب وقتي مي خواستند بخوابند به او فکر مي کردند و بوي نفت در سفره هاي خانه شان مي پيچيد. رئيس جمهور شبها خوابش نمي برد و به همين دليل صبح زود براي بازديد سرزده به وزارتخانه ها مي رفت. او که توسط ماموران امنيتي هشداري را دريافت کرده بود، هميشه تلاش مي کرد در يک جاي ديگر باشد، مدتها بود که روي صندلي محل کارش ننشسته بود. چهار سال بعد، وقتي مهدي ک. به رياست جمهوري رسيد و اولين روز به دفتري رفت که تا آن روز به عنوان دفتر رئيس جمهور قبلي شناخته مي شد، عباي قهوه اي اش را درآورد و روي صندلي رياست جمهوري نشست. همزمان با نشستن او روي صندلي رياست جمهوري، صداي بسيار بلندي در ساختمان رياست جمهوري پيچيد، دود بر آسمان برخاست و رئيس جمهور جديد تبديل به هزاران قطعه شد. يک هفته بعد ماموران امنيتي گزارش دادند که علت انفجار بمبي بود که در صندلي رئيس جمهور کار گذاشته بود، اين بمب از سه سال قبل کار گذاشته شده بود، اما چون رئيس جمهور سابق در طول آن سه سال هميشه در سفر بود، هرگز روي صندلي ننشسته بود و آن بمب منفجر نشده بود.
کيفيت تخت جمشيد را بالا ببريم
امروز صبح، احمدي نژاد بعد از بيدار کردن همه کلاغهاي تهران، براي بازديد سرزده به سازمان ميراث فرهنگي رفت. وي در جريان بازديد از اين سازمان، رحيم مشائي را يکي از بهترين مديران دولتش معرفي کرد. آگاهان اين نظر را تائيد کردند، چون هر کسي را مي شود بهترين مدير دولت احمدي نژاد معرفي کرد، زياد فرق نمي کند چه کسي باشد. در اين ديدار احمدي نژاد بصورت تخصصي در مورد ميراث فرهنگي کشور نظر داد. وي گفت: «با روحيه اي باز و ديدگاهي وسيع، مصمم و پرانرژي تحول ايجاد کنيد.» ( توضيح: من فکر مي کنم رئيس جمهور معني کلمات «باز» و «ديدگاه وسيع» را نمي داند و احتمالا منظورش از اين کلمات همان کلمه «اسلامي» بوده است.) احمدي نژاد، ديدگاه هاي عميق خود را در مورد ميراث فرهنگي نشان داد و گفت: «... در بعد سخت افزاري بايد با جديت و دقت، حفظ و احياي آثار تاريخي و فرهنگي پيگيري و کيفيت آنها ارتقاء يابد.» آگاهان پيشنهاد کردند که مسوولان ميراث فرهنگي هرچه سريعتر به ارتقاء کيفيت تخت جمشيد و گنج نامه و عالي قاپو بپردازند. قرار شد که همه اين آثار باستاني را بصورت بتون آرمه مجددا بازسازي کنند.
ويروس « چه کنم؟»
ويروس « چه کنم؟» به جان همه دنيا افتاده است. ژاک شيراک که هفته پيش تروريست ها را به استفاده از بمب اتمي تهديد کرده بود، ديروز اعلام کرد که منظورش اين بوده که پايتخت سومالي موگاديشو است. توني بلر هم که پريروز فقط از کلمات پدرسگ و کره خر براي توصيف کنفرانس هولوکاست استفاده نکرده بود، اعلام کرد که خواستار روابط با تهران است. کونداليزا رايس، که به ديدار از ترکيه رفته بود و با مسوولان امنيتي ترکيه ملاقات کرده بود، اعلام کرد که اقدام نظامي عليه ايران در دستور کار ترکيه قرار ندارد. يکي از آگاهان اطلاع داد که علت ديدار رايس با مقامات امنيتي ترکيه اين بود که مي خواست از مقامات امنيتي ترکيه آدرس مغازه هاي فروش نوارهاي ابراهيم تاتليس و ابرو گوندش و سيبل جان را بگيرد ( ظاهرا جوان قزويني هروقت با رايس تنها بود از اين جور نوارها گوش مي کرد). از طرف ديگر جان فرانکو فيني وزير امور خارجه برلوسکوني (ايتالياي سابق) در ديدار با رايس اعلام کرد که طرفدار ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت است. بوش هم ديروز صبح گفت که طرفدار جنگ با ايران است، اما بعد از خوردن ناهار اعلام کرد که زمان ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت رسيده است، با فرارسيدن ساعات شب، جرج بوش اعلام کرد که «آمريکا با مردم ايران مشکلي ندارد، اما اعتقاد دارد حکومت ايران ظرفيت داشتن سلاح اتمي ندارد.» آگاهان حدس مي زنند که اين جمله را جرج بوش نگفته باشد، چون هم منطقي است، هم اشتباه خاصي ندارد و هم هوشيارانه است. فعلا ويروس «چه کنم؟» جمهوري اسلامي به تمام سياستمداران جهان سرايت کرده است.
اعتراض مي کني؟ غلط مي کني؟
صفار هرندي وزير ارشاد اعلام کرد: «کتاب هاي چاپ شده در دوره خاتمي براي چاپ مجدد حتما بايد دوباره مجوز بگيرند و ما به کتابهايي که خلاف شان و اخلاق جامعه باشد (مثل کتابهاي اکبر گنجي که همه شان رمان هاي پورنوگرافي است) مجوز چاپ و انتشار نمي دهيم.» به دنبال اين اظهارنظر(که البته بهتر است اظهار عمل ناميده شود) آگاهان پيش بيني کردند که کانون نويسندگان، ناشران و کتابفروشان و اساتيد دانشگاه و کساني که احتمالا بعضي اوقات کتاب مي خوانند، در اعتراض به اين نظر اقداماتي انجام دهند، اقداماتي مانند نامه نويسي و يا حتي اعتصاب يا حداقل يک بار از روي صندلي شان بلند شوند و دوباره روي آن بنشينند. آما کارشناسان اعلام کردند که آگاهان غلط کردند که چنين پيش بيني کردند، فعلا هوا سرد است و کسي اعتراضي ندارد.
خدا احمدي نژاد را حفظ کند
امروز سه بمب در اهواز منفجر شد، خدا را شکر احمدي نژاد به اهواز نرفته بود، وگرنه بزرگراه شهيد احمدي نژاد از هفته آينده دائر بود و مجبور بوديم سي سال ديگرهم وجود يک نواب صفوي ديگر را در تاريخ تحمل کنيم. به نظر من عقلاي قوم (اصلا کسي هست؟) بايد مواظب باشند که اين يارو بلايي سرش نيايد، وگرنه بدبخت مي شويم، ده ميليون ملت تا سالها فکر مي کنند اگر احمدي نژاد مانده بود، همه مشکلات کشور حل مي شد. انشاء الله بايد چهل سال ديگر عمر کند و ملت ما ببينند که بالاخره نفت چطوري سر سفره ملت مي رود و چطوري ايران مديريت جهان را برعهده مي گيرد؟
لطفا پيگيري نکنيد
خدا بخير بگذراند، بيچاره ملت اهواز! يک ماه و نيم قبل وقتي هواپيماي سي 130 نظامي سقوط کرد، احمدي نژاد گروهي را مامور کرد که سيستم پرواز هوايي ايران را بررسي کنند تا چنين وقايعي تکرار نشود، از برکت و طالع سعد محمود 666 هنوز يک ماه نگذشته، يک هواپيماي ديگر در اروميه سقوط کرد. يک ماه قبل در خراسان يک تصادف رانندگي رخ داد و شش دانش آموز در جاده هاي اين استان کشته شدند، محمود 666 چهار وزير را مامور کرد تا جلوي تصادفات رانندگي را بگيرند، دو روز قبل از برکت وجود محمود 666 در همان استان اتوبوس خواهران بسيجي تصادف کرد و پنج نفر از آنها کشته و تعدادي مجروح شدند. ديروز سه انفجار باعث کشته شدن هشت نفر و مجروح شدن 46 نفر در اهواز شد، بنا به گفته الهام «رئيس جمهوري وزارتخانه هاي اطلاعات، کشور و خارجه را مامور پيگيري انفجارهاي اهواز کرد.» خدا به خير بگذراند، مردم اهواز خيلي زياد مواظب باشند...
محمود مارکوپولو نژاد
مارکو تصميم گرفته به اندونزي برود، لامروت يک لحظه سرجايش بند نمي شود، من فکر مي کنم يک نقشه ايران و يک کره جغرافيا توي اتاق کارش گذاشته، هنوز از سفر نرسيده و حمام نرفته (اين موضوع را نشنيده بگيريد) فورا کره را مي چرخاند و چشمش را مي بندد و انگشتش را مي گذارد روي يک جاي کره و تصميم مي گيرد به آنجا برود. ملت اندونزي مواظب باشند که وقتي يارو از اندونزي بيرون رفت زلزله اي، وبايي، آبله اي، طاعوني، چيزي نازل نشود.
مشکل سي ان ان منجر به تعطيل بي بي سي شد
و سرانجام در پي ايجاد مشکل دولت احمدي نژاد با سي ان ان، وب سايت بي بي سي آنلاين تعطيل شد. بعد از چند روز که خبرش اين طرف و آن طرف گفته مي شد، سرانجام وب سايت بي بي سي فارسي اعلام کرد که اين سايت در ايران فيلتر شده است. همزمان با بي بي سي فارسي، وب سايت انتخاب هم در ايران فيلتر شد. به نظر من اگر بي بي سي کارهاي زير را انجام دهد، شخص احمدي نژاد دستور مي دهد که وب سايت بي بي سي رفع فيلتر شده و مجددا به کارش ادامه دهد:
اول: بي بي سي هر روز اعلام کند احمدي نژاد تروريست است و دشمن اسرائيل و آمريکاست و بزرگترين خطر براي جهان است.
دوم: تلويزيون بي بي سي روزي يک ساعت تصوير احمدي نژاد را نشان بدهد و به او فحش خواهر و مادر بدهد، اما تصويرش را پخش کند.
سوم: راديو بي بي سي هر روز يک سخنراني احمدي نژاد را پخش کند، هر چي هم که دلش مي خواهد بگويد.
چهارم: وب سايت بي بي سي از اين لوس بازي ها و برخوردهاي محترمانه دست بردارد و صريحا عليه احمدي نژاد موضع بگيرد و اعلام کند که احمدي نژاد فاشيست است و با رفتارهاي انقلابي قصد به هم ريختن دنيا را دارد، ضمنا هر روز عليه احمدي نژاد گزارش بدهند.
قول مي دهم اگر اين کارها انجام شود در عرض 25 ثانيه نه تنها وب سايت بي بي سي را رفع فيلتر مي کنند، بلکه مديريت صدا و سيماي جمهوري اسلامي را هم مي دهند دست بي بي سي.
آمده است ملت وحشي و بي فرهنگ را نجات بدهد
هيچ تعجبي ندارد. اصولا چنين چيزي کاملا طبيعي است. مي پرسيد چي؟ همين آقاي مقتدي صدر، برادر تروريست خودمان را عرض مي کنم. اين برادر عزيز پارسال بدترين توهين ها را به ملت و فرهنگ ايران کرد و مردم ايران را وحشي و بي فرهنگ خواند. امسال هم محض رضاي خدا به ايران آمده و قرار است در صورت نياز، از اين ملت وحشي و بي فرهنگ حمايت کند. حتما مي پرسيد که چرا کساني که مي دانند مقتدي صدر ملت ايران را وحشي و بي فرهنگ مي داند، از او استقبال مي کنند و اين همه تحويلش مي گيرند؟ هيچ تعجبي ندارد. کاملا هم طبيعي است. شما فکر مي کنيد کساني مانند لاريجاني و احمدي نژاد که مقتدي صدر را تحويل مي گيرند، چه فکري در مورد ملت ايران مي کنند؟ ... خب؟ من بايد به شما جواب بدهم؟ راستي! ديدار مقتدي صدر و احمدي نژاد لغو شد، آگاهان حدس مي زدند که اگر اين دو تا در يک مکان قرار بگيرند کره زمين پودر شود.
آخ جان! حرام شد
من فکر مي کنم از فردا همه ملت مي روند دنبال خريد اورانيوم و درست کردن سلاح هسته اي توي حياط خلوت خانه خودشان، مطمئنم که از فردا در هر خانه اي در تهران يک سانتريفوژ نصب مي شود و يک مرکز غني سازي راه مي افتد. و تا چشم به هم بزني، مي بيني هرکسي توي زيرزمين خانه اش چهار تا بمب اتم گذاشته که هر کدامش ايکي ثانيه کره زمين را تبديل به پفک نمکي مي کند. غلامحسين الهام گفت: «سلاح هسته اي حرام است.» من فکر مي کنم با علاقه ويژه اي که ملت ايران به کارهاي حرام دارند، ديگر نمي توان جلوي سلاح هسته اي را گرفت. و احتمالا از اين به بعد سرنوشت سلاح هسته اي هم مي شود چيزي مثل بقيه چيزهاي حرام، مثلا مثل مشروبات الکلي، مواد مخدر، قمار، روابط نامشروع و ساير چيزهايي که هرجا مي روي زير دست و پا ريخته است. اصولا هر چيز حرامي در ايران چنين وضعي دارد:
الف: همه به آن علاقه دارند، اما کسي از آن دفاع نمي کند.
ب: همه جا هست، اما اسمش يک چيز ديگر است.
پ: وجود دارد، اما پنهان است و کسي به کسي نشانش نمي دهد.
با تشکر از بهنوش و مینا
2
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
آدما ...
آدما مثل کتابن ...
از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ...
از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ...
بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ...
و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت ...
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
ميگي خوشت مياد اما..........
ميگي از گل خوشت ميادولي وقتي بوش ميکني عطرشو ازش ميگيري.ميگي از بارون خوشت مياد ولي وقتي مي باره چتر ميگيري زيرش.ميگي از نور خوشت مياد ولي وقتي افتاب طلوع ميکنه ميري تو سايه.ميگي از دريا خوشت مياد ولي وقتي طوفانيه نميري جلوش.ميگي از درختا خوشت مياد ولي وقتي ميري جنگل ميترسي گم بشي.ميگي غروب خورشيد قشنگه ولي وقتي غروب ميکنه بد بختي هات يادت مياد....................
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
کاريکلماتور
مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود
انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد
بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد
خوش به حال آن موجود راحتي ،که شيطان برايش درد دل مي کند .
سالهاست که کاممان را با حقيقت هاي تلخ شيرين مي کنيم .
زن شکسته ترين و خميده ترين ، ايستاده دنيا است
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
هدیه
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.))
دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
نگاهم
کوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد
نه تو ديگر هستي نه نگاهي که در آن دلخوشي ام سبز شود
سايه مي داند که به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم
هيچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رايحه اي بي خبر آورد کسي در راه است
چشمي از درد دلم آگاه است
کاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد
که روزي احساسي بميرد.
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
بخشش..
بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.
جبران خليل جبران
2
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
در فراق يار
اي ساربان آهسته رو کارام جانم مي رود/وان دل که با خود داشتم با داستانم مي رود
من مانده ام محجور از اودرمانده و رنجور از او/گويي که نيشي دور از او در استخوانم مي رود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون/پنهان نمي ماند که خون بر آستانم مي رود
محمل بدار اي ساربان تندي مکن با کاروان/کز عشق آن سرو روان گويي روانم ميرود
او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان/ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميرود
با اين همه بيداد او ,وان عهد بي بنياد او/در سينه دارم ياد او يا بر زبانم ميرود
باز اي و در چشمم نشين اي دلستان نازنين/کاشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن/من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود
2
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
"دوستت دارم"
من1000مرتبه 900 جمله عاشقانه را در 800 جاي مختلف به 700 زبان پيش 600 نفر مطرح کردم 500 بار براي انها 400 جمله ان را به 300 زبان مختلف در 200 برگ ثبت نمودم 100 بار براي تو در 90 روز،روزي 80 دقيقه 70 جمله دارم. 60 بار در 50 روز،روزي 40 دقيقه ان را تکرار کردم 30 تاي ان را اموختي در عرض 20 دقيقه،10 بار 9 سوال کردم 8 مرتبه به 7 سوال من 6 جواب رد دادي در فاصله 5 روز 4 مرتبه تو را به 3 جاي مختلف دعوت کردم،2 ساعت خواهش کردم تا اينکه گفتي "دوستت دارم".
2
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
خدا چراغي به او داد!!!!!!!!!!!
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
2
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
شکست را چگونه تعريف مي کنند؟

گفتند: شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي! گفت: نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي. گفت نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.
گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي. گفت نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي. گفت نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي گفت نه! شکست يعني من هنوز کامل نيستم.
گفتند: شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي. گفت نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.
گفتند: شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي! گفت نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم
2
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
2
نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|
اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟
توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
توي فرانسه: خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه
توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره
2
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت   توسط عالیجناب
|