بعله خوب........
به اطلاع هموطنان عزيز ميرساند از آنجا كه اكثر پروازها در كشور با خير و خوشي به سقوط منتهي ميشود، شركت ابنالوقت و شركا براي جلوگيري از خسارات احتمالي به شهروندان اقدام به وارد نمودن تعداد محدودي ضدهوايي و موشكهاي سامهفت نموده تا شهروندان محترم آن را در پشتبام خود نصب و به محض نزديك شدن هواپيما به اطراف محل مسكوني از سقوط آن به روي منزل خود جلوگيري نمايند. لطفاً جهت ثبتنام با شمارههاي ما تماس بگيريد.
«كافورگشت» به مناسبت سال نو برگزار ميكند: تور بزرگ سياحتي ايرانگردي... با تورهاي ما براي هميشه جاودانه شويد. بليت رفت بدون برگشت با قيمت استثنائي... ترانسفر و اقامت در هتل ده ستاره بهشت زهرا بعد از پرواز... صبحانه، نهار، شام در جوار ملكوتي ملكالموت.
مسافرين محترم شركت خدمات هوائي «پرواز آخرت» ميتوانند اشياء زير را به عنوان بار دستي مجاناً حمل نمايند: يك دست كفن، كمي كافور و يك پلاك نسوز... در صورتي كه تابوت نسوز همراه آوردهايد برچسب مخصوص جامهدان را روي آن الصاق فرماييد.
ميانبُر
- اين كفن چيه پوشيدي برادر؟
- ميخوام برم لبنان تو جنبش استشهاديون شركت كنم.
- خدا خيرت بده ولي نميخواد اين همه راه بري. الان زنگ ميزنم آژانس يه بليت هواپيماي پرواز داخلي برات رزرو ميكنم.
مسافرين محترم پرواز شماره 777 لطفاً با در دست داشتن كارت پرواز و وصيتنامه و پوشيدن كفن به سالن پرواز مراجعه فرمايند.
امروز در فرهنگستان زبان فارسي، بحث تندي در مورد جايگزيني واژهي «سقوطگاه» به جاي «فرودگاه» اتفاق افتاد. برخي از استادان عقيده داشتند سقوطگاه به محل سقوط بيشتر ميخورد تا فرودگاه و بهتر است چون در فرودگاهها ديگر فرودي انجام نميشود و هواپيماها ديگر برنميگردند، واژهي كشتارگاه يا قتلگاه يا قربانگاه به كار برده شود. يكي هم واژهي «هواپسانه» يا «هوانمانه» را پيشنهاد داد. يكي از استادان لوس و متعصب هم پيشنهاد كرد كه از واژهي افريشته گشتوراسپگاه استفاده شود.
اكنون كه به حول و قوهي الهي از ديار فاني عازم ديار باقي با پرواز تهران شيراز هستم وصيتنامهي خود را به بليت پرواز مربوطه الصاق و از خانواده و دوستان و آشنايان حلاليت ميطلبم.
انا لله و انا اليه راجعون، خدايا با نام تو آغاز ميكنيم و با نام تو سفر آخرمان را به پايان ميبريم. مسافرين محترم پرواز 777 من خلبان يكم جانسيرنژاد از طرف خودم و شركت خدمات هوايي Iran End Air و خدمه هواپيما پرواز آخر خوشي را برايتان آرزومندم.
دماي فعلي در خارج هواپيما 15 درجه هست و ما پيشاپيش كولرها را روشن كرده تا دما به چند درجه سانتيگراد زير صفر برسد و از فريز شدن خود قبل از مرگ لذت ببريد.
در صورت بروز هر گونه اتفاق ناگهاني و نقص در پرواز مسافرين محترم ميتوانند از دو در عقب و دو در جلو و از ارتفاع بالا خودشان را با ملاج به پايين بيندازند. در بالاي سر شما ماسكهايي حاوي گاز كشنده سيانور تعبيه شده كه در صورت سالم ماندن هواپيما پس از سقوط ميتوانيد از آنها استفاده نماييد. در صندلي جلو شما راهنمايي شامل دعاي شب اول قبر و انواع ادعيه تعبيه شده است. لطفاً صندلي را به حالت كاملاً افقي درآورده و اشهد آخرتان را بخوانيد.
- از نوار مكالمات جعبه سياه يك هواپيما:
- از پرواز 777 به برج مراقبت... با سلام، رمز امروزمون چيه؟
- يا جرجيس!
- يا جرجيس!؟؟ جرجيس هم شد پيغمبر؟ يا حسيني چيزي...
- تموم شد كاپيتان. همهي رمزامون و اسامي ائمه و پيامبران و فرشتگان رو تو سقوطاي قبلي مصرف كرديم فقط يه ياجرجيس مونده و ياعزرائيل، هر كدومو طالبي مصرف كن.
- بسيار خوب خداحافظ.... ياااااااااااااااااااااجرجييييييييييييس....
بوووووووووووووم...!
(با تشکر از مینا.........)
2
نوشته شده در جمعه 30 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
اي کاش....
دوست ندارم به كسي بخندم كه دلم بهش نمي خنده ... دوست ندارم محبت كسي رو قبول كنم كه محبتش به دلم نمي شينه ... چرا ما آدما وقتي از كسي خوشمون نمي ياد تا جايي كه دوست داريم سر به تنش نباشه با اين حال اداي دوستي در مياريم ؟؟؟ شايد م يادمون ميره كه محبت از نگاه آدما پيداست نه از زبون !!! شايد زبونت به من بگه منو دوستم داري ولي احساست و نگاهت به من ميگه ايكاش نبودي ...جاي خاليت بهتر بود.... خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه گفتاري ! خدايا كمكم كن دل و زبونم هميشه باهم باشه ! ايكاش دلهامون رو پاك كنيم ..از كينه ...از حسادت ... ايكاش ...
2
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
شما همان چيزي هستيد که فکر مي کنيد ؟
شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد و در عين حال مي توانيد نيازهايتان را نيز احساس كنيد. پس هدفي والا براي خود تعيين كنيد و در راه تحقق آن نهايت تلاشتان را به كار ببنديد. تمامي احساسات، عقايد و دانش ما به افكار دروني مان ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ بستگي دارد و چه بدانيم يا ندانيم تحت كنترل هستيم و مي توانيم مثبت يا منفي، مشتاق يا بي تفاوت، فعال يا غيرفعال باشيم. بزرگ ترين فرق بين مردم، رفتار و طرز برخورد آنان است. براي برخي، يادگيري لذتبخش و هيجان انگيز است، براي ديگران سخت و خسته كننده و براي بسياري ديگر، يادگيري فقط كاري ضروري براي پيدا كردن شغلي مناسب محسوب مي شود. رفتارها و طرز برخورد ما در حال حاضر عادت ناميده مي شود كه به علت دريافت بازخورد از طرف والدين، دوستان، جامعه و خودمان شكل مي گيرد و در واقع تصويري است از ما وجهان ما. اين رفتارها غالباً به وسيله گفتگوي دروني كه مرتباً با خود ـ آگاهانه يا غيرآگاهانه ـ داريم، تقويت مي شوند. در واقع اولين گام براي تغييررفتار، تغيير گفتگوي دروني ماست. يكي از روش هاي تغيير عبارت است از تعهد، كنترل وچالش
2
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
دوستی!
این مطلب از طرف دوست عزیزم وحید بدستم رسیده!
دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است که هرچه بیشتر بمانی رفتنت سخت تر شده و اگر رفتی جای پایت برای همیشه به جا میماند.پس نرو..........
2
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
فوايد پاره آجر
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه !
2
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
سقای هندی
يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت . در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .» سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟» کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي (tarak) من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.» سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.» در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد . سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»
2
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
يک دعا
اي کسي که صاحب دنيا و آخرتي رحم کن به کسي که نه دنيا دارد و نه آخرت .
و البته یه جمله باحال که نتونستم ازش بگذرم......
هرگز اميد را از کسي سلب نکن، شايد اين تنها چيزي باشد که دارد.
و یه جمله از فردریش نیچه که ارزش خوندنو داره (حتی اگه بهش عملم نکنیم........)
اشتباهات انسانهاي بزرگ قابل احترام است زيرا ثمر بخشتر از حقايق انسانهاي کوچک است.
2
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
درد دل!
والا ما که کمپلت اهی این حرف و حدیث ها نیستیم اما یکی از بچه ها که کلی ارادت داریم خدمتشون ایم مطلبو واسم فرستاده و خواسته من اونو تو وبم بزارم خوب منم تو رودرباستی موندمو این مطلبو بر خلاف روال عادی مطالب وب عینا(بدون انواع دخل و تصرف و سانسور و غیره) مینویسم..........
در اتاق رو آروم می بندی و همه ی سوراخ سنبه ها رو چک می کنــی که مبادا يــــه روزنه ی لعنتی وجود داشته باشه و لو بری !
هرکی هم صدات کنه ميـگی بابـا من فردا امتحان دارم!! شلوارت رو يواش يواش ميخارونی. يه دست ميره زير همون که اسمشو نمی برم و يه دست ديگه از بالا شـروع می کنه به نـوازش کردنش!
همچين با اشتياق زل زدی به صفحه مانیتور که انگار مثلا داری سفر انسان به کره ی ماه رو نگاه می کنـی. برای اينکه صحــنه طـبيعی تر جلوه کنه ياد دختر همسايه ميفتی و بعد از يه عالمه قربـون صدقـه اش رفتن تو ذهنت خيلی شيک لباسهاش رو درآوردی و به جای هنر پيشه ی مـرد فيلم خودتی و اون خانوم جنـده هم ميشه اون دختر بدبخت و ناموس مردم و يوهوووو !
بريم که داشته باشيم لنگ و پاچه و سر و سينه و بقيه ی مخلّفــات ! يهو ريده ميـشه تو اين وضــعيت رويايی ..
مامانت مياد تـو و فوری خــودت رو جمـــع و جور می کنی و عين بزغــــاله رو صفحــه کليــک می کنـی که پنــجره اش بسته بشــه و مامان جـــــــــون متوجه نشن که پســر گوگوليشـون در حال تماشای چه فيلم کلاسيک و هنـــری و آموزنده ايه !
تا مامان ميره بيرون يه نيشخند تخم سگی ميزنی و و يه دونه ميگی جوووون ... عزيزم دقت کردی پسرها ( حالا ديگه حتی مردها ) تو خيابون با چه اشتياقی قد و بالای دختر ( حالا ديگه حتی خانوم ) ها رو نگاه می کنن.
آخی! چــــــه پسرهای خوبی! منظوره بدی که ندارن بابا ! ميخوان ببينن سايز شلواره دختره چنده يا ميخـوان ببينن کدوم کلاس لاغری ميره و برن اسم بنويسن! آره بابا! آدم نبايد بد بين باشه.
پسرها همشون گوگــولی و آدم حسابی هستن و اصولا اينجور مواقع نگاهشون از روی شهوت نيست. فقط نمی دونم چـرا وقتی نگاه می کنن به پر و پاچه ی دختره تو خيابون همچين بگی نگی اين زبونشون هم داره ملچ ملوچ می کنه و يه دونه هم ميزنن به شونه ی بغل دستی و ميگن جون ببين چـه تيـــــــــــکه ای !! آها ! آره ديگه احتمـــالا منظــور اون پسر شخــيص يا آقــای خونواده دار و محترم اينه که عجب شلوار يا مانتوی قشــنگی !!!
و اصـلا قضيه ربطی به اون زير ميرا نداره ! آره عـزيـزم ميدونم که همه ی پسرها نيّت خير دارن و اصلا انقدر مظلــوم تشـريف دارن که اين کارها بهـشون نمياد.
تلويزيون شش تا کانالش داره ميگه سکـس بده ! مامان که اصلا تو اين باغــها نيـست ! بابات هم که خودش اينکاره است (: هر مجلــه و روزنامه ای هم که ورق بزنی توش نوشـته سکس بکنی جيـــــز ميشی. می برنت لو لو خونه و لو لو مياد باقالی ميذاره دهنت.
تو کتابها هم که نوشته سکـس نکنيد کـه بــــعد از مرگ يه حوری مياد کــلاس آموزش سکس ميذاره براتــون ! خُب منم جای اون پــسره باشم به گربــه ی سر کوچه هم رحم نمی کنم و مخشـو ميــزنم و ميارم خونه و ...
آره ديگه ! تو خيابـون مگه مـيشه دو قــدم راه رفت ؟! يکی سايز کرستــت رو بهت ميگه ! يکی درز شلوارت رو بــرات وصف می کنــه ! يکی بلد نيــست چی بايد بگه ميگه وای خانوم شما که منو شخم زدين !!
يکی ديــگه همينــجوری خيــره شده بهت و تو فـــکرش داره ترتيبت رو ميده اساسی! يکی ديــگه رد ميشه ميگه زنــمو طـلاق بدم ميای زنم بشی؟ يکی ديگه ميگه بره و بياد چند در مياد خانوم ؟!
يــکی ديگه ميــگه خـــانوم زن و بچه ها رفتن بــاغ! تشريــف بياريد در خدمــت باشم! خـلاصه انواع و اقسام پيشنهاد ها رو ميشنوی و تازه خيلی مواقع يارو از بس ديوس و عوضيــه يهـو مياد دستشــو ميذاه رو اونـــجات و بعـد تا بيای برگردی ببينی کيه و بزنی تو گوشش مثل خر جُفتک انداخــته و گم و گور شده!
اين پسرهای فنچولک هم که ديگه ايولا خوشم مياد همه از همون سيزده سالــگی همـــخوابگی رو تجربه کردن و الان ديگه تو سن مثلا هفده سالگی ختــم روزگار شــدن و مونـيکا و کلينتون رو درس ميدن و يه پا واسه خودشــون لات و لوت شدن ! کافـيه فـــقط يه جا که ميری يه خورده دکمه مانتوت باز باشه!
همه عين برده و نوکر جلوت تعــظيم می کنـن. آخ جان! دوست دالــــم ! يه خانوم هم اگه مثل من کس کش باشـه خوب بلده چطــوری باج بگــيره و برينه به هيــکل اين جمــاعت! آخه بدبخــتی اينجاست که دخترها جی جی شدن و بد عادت کردن اين پسرهای گوگولی رو!
و اگر نه من باشم می دونم چه خدمتی از شـازده برسم که يه تابــلوی از تاريــخ مصرف گذشته بزنه در اونجاش ! ((: حالا هــــــــــی بگــرد دنبال سوراخ اين ور و اونور تو اتاقت ! يه بار با بالشت امتحان می کنی می بينی حال نميده ! اينبـار با سوراخ بين کشوی ميز تحرير !!! بازم کيف نداد ! ميری سراغ سوراخ کف وان حموم و ... خودارضايی از نظر جسمی شايد ارضــــا کنه شما رو شـازده پسر دودول طلا !
امّـا از لحــاظ روحی ميشی همون گرگ گرسنه که تو خيابون سايز شُرت دختــر مردم رو انــدازه ميگيری ! روانـی مــتخصّص اينـجور امــور بی تربيته ! خوب ميدونم که صد دفعه به خودت قول ميدی که ديگه عمرا از اينکارها نمی کنم اما بازم نميشه و دودول مبارک که غُر بزنه بايد يه جوری آروم بشه! دخترها هم همينجوری هستن. تو مملکت ما که دختر بيچاره بايد دست نخورده باشه که يهو شازده به رگ غيرتش برنخوره و نگيرتش!
آخه حيف نيست زن يه خيـکی ميشيـن که رو يه ميليون تا دختر قبل شما خوابيده و شما حتی يه بار هـم لذت سکــس رو نچشيــدين! يه دختر اگه فقط يه بار سکس کنه ديـگه نميـتـونه دست بکشه!
واسه همينه که سريعترين راه مخ زدن يک دختر گرفتن نجابتشه. ما دختــرهای بدبخت تا يه پسر شلوارمون رو بکشه پايين فکر می کنيم ديگه همين مرد زندگيــــمونه و خــودمون رو ول ميديم براش هر کار دوست داشت انجام بده ..
غافــل از اينکه شازده بامـبول بازی در مياره و يکم که بگذره و براش تکراری بشـين هوو تو تو ! بای بای !! شما می مونيد و يه عالمه غم و غصه و پسره می مونه و يه عالمـــــه گرينه ی جديد ! ):
البته خب شازده زياد هم ذوق نکن عزيز جان! همينجا تموم نميشه قصه! يه مکانی افتتاح شده جديدا تو اين مملکت باغ وحش به اسم شوهر خَر کن يا پرده دوزی ! دختر خانوم تشريف می بره ميدوزه و تـو هم هيچ گهی نمی تونی بخوری و عمرا نمی تونی ثابت کنی دختر بوده يا نه ! ها ها! خورد تو حالت ؟!
البته خيلی از دخترهای اسکل هستن که تا دم سفره ی عقد اصلا نمیــدونن سکس چيه! (: تازه بعد از ازدواج ميفهمن که بابا جوون بوديم چه کارها که ميشد انجام بديم !
جالبه که دختره بايد نجـــيب باشه .. خانــوم باشه .. تميز باشه ! پسره هم که هــر اَن و گُـهــی ميــخواد باشـه! مهــم نيــست چه گنــد و گــهی قبـــلا بـــالا آورده بوده آقا ! اين يعنی حقــــــوق زنــــــــــان ! يعنی احـــــــتـــــــــــرام به زن ! خيـــلی از جوونای اين باغ وحش از بس فيلم سوپر و کلیپ اينترنتی ديدن از اين ور و اونور ! همش دنـبال روشهای نامتعارف سکس هستن و همين مسـئله بعد از ازدواج واقــعا مشکل اساسی بين زوجين ايجاد می کنه!
شازده تو فيلم ديده زنه داره ليس ميزنه واسه يارو حالا ازدواج که کـرده از زنش هم همين انتظارو داره! روش نميگه مستقيم بگه (چون اينجا ايرانه) به اشکال مخــتلف نارضايتی نشون ميده !
شب دير مياد خونه ! همش بهونه ميگيره ! هی سر زن بيچاره غر ميزنه و ... اين جــوجه های هفده هجده ساله هم که از قوه ی تخيلشون استفاده می کنن و انواع و اقسام حالات مختلف سکس رو تجربه می کنن ! من نميدونم اين روند تخــماتيک تا کی ميخوای ادامه پيدا کنه اما انصافا شومبول طلا ها دارن ميرن به سمت خوک شدن !
دخترها هم که زدن تو کار درآمد ! چقد هم بازارش خوبه انصافا! دوست خودم سال پيش رنو نمی دونست چيـه الان پشت دوو ميشینه ! هم در آمد داره هم به صرفه تموم ميشه و هم خود آدم هم يه حالی می کنه ..
فقط بديش اينه که اگه اون ورقـه آزمايش اچ آی وی جلوش نوشته بود مثبت ...
2
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
طنز:حافظ به روایت شیرفرهاد
ناگهان پـــــرده بر انداخته ای ، یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته ای ، یعنی چه؟
"حافظ"
---------
ناگهان پـــــرده بر انداخته...." ای ، یعنی چه؟"(!)
مست از خانه برون تاخته..." ای ، یعنی چه؟"(!)
عشق شون پت ، وَزده چنبـــــــره بر زندگيـم
سهم دل ، خشکه نپرداخته!..."اي يعني چه؟!"
اي کَيانـــــــــوش که با مـــــا وَزده شطرنجي
شـده چُلمنگ و فقط باخته!..."اي يعني چه؟!"
نَوَديدي کــــه "سحـــــــرناز" به روي "ليلــون"
باز هم خنجـــــر خود آخته؟!..."اي يعني چه؟!"
وا وَکن چشم و وَبين گرد نخــود چي فوکولَه!
کــار ِ اي "دو برره" ساخته!..."اي يعني چه؟!"
"بوالفضول الشعـــرا" حافظ طنز است و "بگور"
پيش او لُنـــگ وَ يَنــــداخته!..."اي يعني چه؟!"
**
هر که پنداشت تــو تعريف ز طنـــــزت فوکولي!
فعل معکــــوس تو نشناخته!..."اي يعني چه؟!"
بوالفضول الشعرا
2
نوشته شده در یکشنبه 25 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
سلام بابا!!!
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!
2
نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
جسله خواستگاری!!!!!
جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت(قابل توجه خیلیها)
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
...مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
..مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
...مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
...مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
...مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد
خانواده عروس : زنش !!!؟؟؟
! نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين
قابل توجه مادر شوهر و پسرها
2
نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
دوست داری با کلاس شی؟
بازم از آویزون.............
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستید که هیچ !!! در غیر این صورت باید از هر فرصتی برای نشان دادن این موضوع استفاده کنید . شاید باورتان نشود ولی شما می توانید از جراحت خود نیز برای کلاس گذاشتن استفاده کنید فقط کافیست جواب های زیر را با اندکی قیافه موجه بیان کنید:
اگر شصت پای شما زیر اجاق گاز گیر کرده و شما ان را باند پیچی کرده اید هر گاه علت آن را از شما جویا شدند باید جواب دهید : "موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زیرش"
اگر صورت شما بر اثر جوشکاری زیر آفتاب سوخته باید بگویید : "از اسکی آخر هفته نمی توانم بگذرم"
اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمین خورده اید در جواب باید بگویید : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کردیم"
اگر انگشت دست شما به ماهیتابه پیاز داغ چسبیده علت آن را چنین بیان کنید : "دیشب با قهوه جوش اینجوری شد"
اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته باید بگویید : "به سیم گیتارم گیر گیر کرده"
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپنی زیر چشم شما کبود شده جوابتان این باشد : "چند روز پیش توپ تنیس به صورتم خورد"
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خیرات و چای و شیرینی مملو از جوش شده علتش را چنین وانمود کنید: "که خواهرتان از هلند شکلات زیادی اورده است"
اگر مینی بوس شما در جاده خاکی چپ کرد و حسابی مجروح شدید بسیار عصبانی بگویید : "الکی می گویند زانتیا ایربگ داره "
اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگویید:"حواسم نبود میله ی شومینه زیادی داغ شد"
اگر موها و ابروهای شما در چهار شنبه سوری سوخت جواب دهید:"بچه همسایه را از میان شعله های آتش بیرون کشیدم!
ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟
2
نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
میدونی زن و شوهر موفق به کی میگن؟
نقل از بروبچه های آویزون............
حاج آقا : خودتونو كامل معرفی كنين ...
- شوهر : كاظم ! برو بچز بهم ميگن كاظم لب شتری ! ديلپم ردی ! ۲۳ ساله !
- زن : نازيلا ! ليسانس هنرهای تجسمی از دانشكده سيكتيروارد فرانسه ! ۲۰ ساله !
- حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شديد ؟
- شوهر : عرضم به حضور ان ورت حاجی ! ايشون مارو پسند كردن ! مام ديديم بد گوشـــــــتيه
گرفتيمش !!!
- زن : حاج آقا ميبينين چه بی چشمو روئه ! حاج آقا تازه سابقه دارم هست !
- شوهر : حاجی چرت ميگه ! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بی گناهيه كامل !
- حاج آقا : جرمت چی بود ؟
- شوهر : حاجی جرم كه نمشه بهش گفت ! داش اوچيكم حرف گوش نميكرد ...
مختوم النسلش كردم !
- زن : حاج آقا ميبينين چقد بی احساسه !
- حاج آقا : خواهر من شما به چه دليلی تقاضايه طلاق كردين ؟
- زن : حاج آقا ما الان درست ۳ ساله كه ازدواج كرديم ولی اين آقا اصلا عوض نشده !
- شوهر : دهه ! بابا بكش بيرون ! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم ؟
- حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگــــــــيرين؟
- زن : حاج آقا اولش فكر ميكردم درست ميشه ! گفتم آدمش ميكنم ! مدرنش ميكنم !
حـاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!
- شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپـــوش !!
اونو نپوش ! حاجی طاقت مام حدی داره !
- زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپـوشه!
- شوهر : حاجی ميخوايم بريم خونه اون بابای قالپاقش !!! گير ميده ميگه بايد كروات بزنی !
به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولی پايين رفتنش با شابدوالعظیـــمه !
حاجی ما از بچگی عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صـوبتا !
- حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه !
- زن: حاج آقا بهش ميگم تو خونه زيرشلواری نپوش ! يكی مياد زشته ! حد اقل شلوارك بپوش!
- شوهر : حاجی من اصن بدون زيرشلواری خوابم نمبره ! بابا چارديواری اختياری !
راستش اينجا جاش نيست ولی بابای خدا بيامرزم ميگفت :
- حاج آقا : خدا بيامرزتش !
- شوهر : خدا رفتگان شمارم بيامرزه ! ميگفت : سعی كن تو زندگيت دو تا چيز و ترك نكــنی !!
يكی سيغار ! يكی زيرشلواری !
حاجی جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته !
آخه خدايیـــش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!!
- زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعی كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد !
- شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته ! فارسی را درست صوبت كنيم !
دیــــگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم !
حاجی خسته مونده از سر كار ميام خونه به جای چايی واسه من كافی شاپ مياره !
درســته آخه ؟! حاجی از وقتی گرفتمش ۳۰ كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتــيشـيا داده
به خورده ما !!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتی و از اين آت آشغالا
حاجی هركی يه سليقه ای داره ! خب منم عاشق آب سيرابی با كيك تيتاپم !!!
- زن : حاج آقا يه روز نميشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وصيغه آزادش كرديم ...
- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! كسی نيگا چپ بهش بكنه ! خشتكشو پاپيون ميكنـــــم !!!
-حاج آقا : خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتين چرا با هــــــــم ازدواج
كردين ؟؟!!
- زن : عاشقش بودم ! ديوونش بودم ! هنوزم هستم ....
2
نوشته شده در شنبه 24 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
خداوند
شخصي مي گفت:گاهي خداوند برکتي را پس مي گيرد تا در درک بهتر آن به شخص کمک کند.خداوند مي داند يک روح را تا چه سطحي مي تواند بيازمايد...و هرگز از آن سطح فراتر نمي رود.
در چنين موقعي هرگز نمي گوييم:"خداوند مرا ترک کرده" اگر خداوند آزمون دشواري را بر ما تحميل کند،همواره الطاف کافي نيز نصيب ما مي کند- حتي شايد بيشتر از کافي-تا با اين آزمون روبرو شويم.
هنگامي که خود را دور از حضور خداوند مي يابيم ، بايد از خود بپرسيم:" آيا مي فهميم چگونه بايد از آن چه خداوند بر سر راهم قرار داده،استفاده کنم؟"
2
نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
جوانمردی
مردي زني خواست . پيش از آنکه زن به خانه ي شوهر آيد . وي را آبله بر آمد و يک چشم وي نا بينا شد . مرد نيز چون آن بشنيد گفت : مرا چشم درد آمد . پس از آن گفت نابينا شدم . آن زن را به خانه ي وي آوردند و ۲۰ سال با آن زن بود . انگاه زن بمرد . مرد چشم باز کرد . گفتند : اين چه حال است ؟ گفت : خويشتن نابينا ساخنه بودم تا آن زن از من اندوهگين نشود . گفتند: تو بر همه ي جوانمردان سبقت کردي ......
2
نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
کودکی
كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم
اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم
كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند.
اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد...
و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم
سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست!!!
2
نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
عشق
دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم
2
نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
بشر
وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!
2
نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟
1- بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
2- قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
3- در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
4- سپاسگزار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
5- تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
6- زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه ار آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ، حركت كنيم
2
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
يک دعا
خدايا به من دوستي عطا کن که با من گريه کند. دوستي که با من بخندد پيدا ميکنم.
2
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
عشق از نگاه علم
از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد. اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.
هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:
1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.
2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.
3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.
4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.
5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.
6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.
7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .
پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.
مثلث عشق
تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:
تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.
صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟
هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.
اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:
تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.
تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.
صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.
صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.
هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.
تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.
هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب. |
|
2
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
درس زندگی
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد."
2
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
جزیره
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
((زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است))
2
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
پیشنهاد ایجاد تفکر مثبت
- در هر طبقه اي، در جست و جوي افراد مثبت براي ايجاد ارتباط باشيد.
- در هر سخنراني، در جست و جوي ايده هاي جالب باشيد.
- در هر فصل كتاب، در جست و جوي مفهوم هايي باشيد كه براي شما مهم هستند.
- با هر دوستي، درباره ايده جديدي كه به تازگي يادگرفته ايد، صحبت كنيد.
ـ از هر معلمي سئوال هاي خود را بپرسيد.
- ليستي از اهداف، افكار و رفتار مثبت خودتان تهيه كنيد.
- به خاطر داشته باشيد، شما همان چيزي هستيد كه فكر مي كنيد.
2
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
من و خدا
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم.
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم.
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم.
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم .
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم.
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟
بياييم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يكديگر بكاريم.
2
نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
پيله ابريشم
روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .
2
نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
يک دعا
خدايا قلبم را از تمام كينه ها پاك كن كه غير از تو كسي بر اين كار قادر نيست. خدايا ترديدم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
2
نوشته شده در شنبه 17 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
مرد بارانی
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي را ديد كه داشت مي سوخت و مردي وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود. مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم. مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت:آخه بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني.
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .
2
نوشته شده در جمعه 16 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
یک دعا
خدايا! وقتي گاهي بر اثر بازيگوشي از جاده ي زندگي خارج ميشم با دست بخششت يه پس گردني بهم بزن و بگو برگرد.برگرد تا براي هميشه گم نشدي.
2
نوشته شده در جمعه 16 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
آرایشگر
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
2
نوشته شده در جمعه 16 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
آنچه من از خدا خواستم
من نيرو خواستم و خدا مشکلاتي سر راهم قرار داد تا قوي شوم .
من دانش خواستم و خدا مسائلي براي حل کردن به من داد .
من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد تا کار کنم .
من شهامت خواستم و خداوند موانعي بر سر راهم قرار داد تا آنها را از ميان بردارم .
من انگيزه خواستم و خداوند کساني را به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت کنم .
من به آنچه مي خواستم نرسيدم ..... اما انچه نياز داشتم به من داده شد.
نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که مي تواني بر آنها غلبه کني.
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
دوست معمولی,دوست واقعی
دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
يک دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
زنجیر عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. . او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه."
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
آرایشگر
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروي و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
یک دعا
خدايا در اين دنياي خاکي دلهايمان پر از لکه هاي سياه معصيت است که فقط بخشش بيکران توست که اين لکه هاي سياه را به نور و روشنايي تبديل خواهد کرد .
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
زمان حال یک هدیه است
خواندن اين مطلب فقط چند دقيقه وقت شما را مي گيرد، اما مي تواند طرز فکر شما را تغير دهد.
در بيمارستاني ،دو مرد در يک اتاق بستري بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بيماري ريوي بعد از ظهرها يک ساعت در تخت مي نشست تا مايعات داخل ريه اش خارج شود. اما دومي بايد طاق باز مي خوابيد و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هايشان ، شغل، تفريحات و خاطرات دوران سربازي صحبت مي کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت مي نشست و روي خود را به پنجره مي کرد و هر آنچه را که مي ديد براي ديگري توصيف مي کرد. در آن حال بيمار دوم چشمان خود را مي بست و تمام جزئيات دنياي بيرون را پيش روي خود مجسم مي کرد.
او با اين کار جان تازه اي مي گرفت، چرا که دنياي بي روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضاي بيرون پنجره رنگ زندگي مي گرفت.
در يک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه اي بزرگ در خيابان خبر داد.با وجود اين که مرد دوم صدايي نمي شنيد، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقيش وصف مي کرد پيش رو مجسم مي نمود.
روزها و هفته ها به همين صورت سپري شد.يک روز صبح وقتي پرستار به اتاق آمد،با پيکر بي جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اينکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بيرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چيزي که ديد ديواري بلند و سيماني بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوي اين پنجره که ديواره!!!چرا او منظره بيرون را آن قدر زيبا وصف مي کرد؟
پرستار گفت: او که نابينا بود، او حتي نمي توانست اين ديوار سيماني بلند را ببيند.شايد فقط خواسته تورا به زندگي اميدوار کند.
بالاترين لذت در زندگي اينست که عليرغم مشکلات خودتان ، سعي کنيد ديگران را شاد کنيد
....شادي اگر تقسيم شود دوبرابر مي شود...
اگر مي خواهيد خود را ثروتمند احساس کنيد ، کافيست تمام نعمتهايتان را ، که با پول نمي توان خريد،بشماريد. زمان حال يک هديه است. پس قدر اين هديه را بدانيد.
انسانها سخنان شما را فراموش مي کنند.
انسانها عمل شما را فراموش مي کنند.
اما آنها هيچگاه فراموش نمي کنند که شما چه احساسي را برايشان به وجود آورده ايد.
به ياد داشته باشيد: زندگي شمارش نفس هاي ما نيست، بلکه شمارش لحظاتي است که اين نفس ها را مي سازند.
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
وصیت نامه
وصيت نامه ام به شرح زير مي باشد : قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد. به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد! كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشكآور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش ميطلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد
2
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
زیباترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
2
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
خودشناسی از روی امضا
کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .1
کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي2 هستند
کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .3
کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .4
کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .5
کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .6
کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.7
کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .8
کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.9
کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند .10
2
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
جک
يک روز يه يارو با يه خانم تصادف ميکنه . خانومه شروع ميکنه به اه و ناله . مرده ميگه پاشو برو اين ادا ها رو واسه حسن جوهرچي درار
2
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
یک روز و هزار سال
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود
2
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
| قورباغه کر : |
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با |
 |
|
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند . |
2
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
کمی تامل کافیست!!!
از دوستی که این مطلب رو برام فرستاده ممنونم
|
وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش... شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت مراقب باش به او نگاه نكني . سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند . گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان مي شوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند و سرنگون به چاه ويلت مي افكند.... مراقب باش و من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد گفتم ((به چشم )) شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو... گفتم ((چشم )) و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز او را نديدم به چشمانش ننگريستم . آوايش را نشنيدم . چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند بنشينم اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم. و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش. اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم . و گريستم . نمي دانستم چرا؟ قطره اشكي از چشمانم جاري شد. و در پيش پايم به زمين نشست . به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم ، مي دانست. با لبخند گفت اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش. كه او داروي درد توست بدون او ناقصي . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد. من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم پس اگر تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم. من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم . پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟ گفت : من ؟ فرياد زدم : شيخ گفت تو سكوت كردي اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟ باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت : من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي . و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين را تكرار مي كند.
|
|
2
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|
اولین سلام
پسربچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي کرد
روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به او داد و گفت :
هر بار که کسي را با حرف هايت ناراحت کردي يکي از اين ميخ ها را به ديوار انبار بکوب
روز اول پسرک 20 ميخ به ديوار کوبيد
پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي آزارد کم کند
پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخ هاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد
يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسي بابت حرف هايش معذرت خواهي کند
يکي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد
روزها گذشت تا اين که يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت :
بابا امروز تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آوردم
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند
پدر نگاهي به ديوار کرد و گفت :
به سوراخ هاي ديوار نگاه کن
ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست
وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني
چنين اثري بر قلبشان مي گذاري
تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون بياوري
اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب کند
2
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت   توسط عالیجناب
|