امروز تولدم بود...
همین...
یکم خرابم...زود برمیگردم....
سلام...
داشتم فکر میکردم که برای تبریک سال نو چی براتون بنویسم که یکه از دوستان با کامنت قشنگش کار منو راحت کرد....سال نو مبارکتون باشه....هر چی خوبیه مال شما......
سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی . اگرچه محمد 1387سال پیش هجرت کرد ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال است.....
24 اسفند: یکی از روزهای ماه اسفند که مردم در آن روز مشغول خرید هستند. نام سابق میدان انقلاب. روز تولد رضا خان پهلوی سابق. روزی که قرار است انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی برگزار شود. کاربرد در جمله: « وسط این همه روز و ماه و سال، چطوری 24 اسفند رو برای انتخابات پیدا کردید؟»
نحوه انتخاب روز مناسب برای انتخابات: باید تعطیل باشد، مردم کاری نداشته باشند، تا دو هفته بعد از آن امکان خبررسانی باشد، امکان بکارگیری نیروهای مناسب در تعداد زیاد در آن روزها وجود داشته باشد، شورای نگهبان دائر باشد تا انتخابات را تائید کند، ترجیحا عزای عمومی باشد، مردم بتوانند به موارد تخلف اعتراض کنند، همه این موارد را در نظر می گیریم و روزی را که به هیچ وجه مناسب نباشد، انتخاب می کنیم.
وقت مناسب برای ثبت نام نامزدها: آخرین وقت ممکن. وقت مناسب برای برگزاری انتخابات: هر وقتی که خبرنگاران سرکار نمی روند و مردم خبر نمی خوانند. وقت مناسب برای اعلام نتایج آرا: وسط چیدن سفره هفت سین. روش گرم کردن تنور انتخابات: چون نزدیک چهارشنبه سوری است، خودش گرم می شود.
انتخابات مجلس: یک فرایند پیچیده که طی آن مردم کسانی که ما علاقمندیم آنها را انتصاب کنیم، انتخاب می کنند.
شیوه مناسب برای شمارش آرا: اگر کامپیوتر بتواند آرای مردم را بدون اشتباه اعلام کند، شیوه دستی مناسب است. نحوه مناسب برای شمارش دستی آرا: با دست راست آرا را می شماریم و با دست چپ جمع می بندیم. بهترین میزان مشارکت آرا: همان که اعلام شده است.
شاعر در مورد بیست و چهارم اسفند سروده است:
دوبیتی
گفتم ز چه روی بیست و چار اسفند؟
گفتا که دلم چنین نموده است پسند
گفتم که دلیل دیگری نیزت هست؟
گفتا به دلایلی که قبلا گفتند
قطعنامه: کاغذ پاره، یک تکه کاغذ که روی آن به زبان انگلیسی یک چیزهایی می نویسند که اگر آدم خوشش نیامد، ان را پاره می کند. نظر یک گروه که بصورت قطعی نوشته می شود. پاره کردن قطعنامه: کاری که آدم می تواند راحت انجام دهد، ولی چون نسخه های دیگری هم از آن وجود دارد، بهتر است همه را با هم پاره کند. کاربرد در جمله: « امروز قرار است قطعنامه صادر کنند، ما می ریم بخوابیم.»
در صورت صدور قطعنامه چه باید کرد: مدتی به صادر کنندگان فحش می دهیم، بعد منتظر صدور قطعنامه بعدی می مانیم، بعد آنها وقتی می بینند ما عین خیال مان نیست، می فهمند اشتباه کرده اند و به دست و پای ما می افتند ولی ما به آنها محل سگ هم نمی گذاریم. اگر پس از صدور قطعنامه حمله کردند باید چه کنیم؟ همان کاری که قبل از صدور قطعنامه انجام می دهیم، اینقدر به آنها بدوبیراه می گوئیم تا از رو بروند.
روش پاره کردن قطعنامه: با قیچی( در حالی که ورود و خروج قیچی ممنوع شده است، یک قیچی قدیمی پیدا می کنیم و پاره می کنیم.)، جلوی دشمن( تصمیم می گیریم به خارج برویم و قطعنامه را جلوی چشم شان پاره کنیم، ولی چون خروج مان از کشور ممنوع است، در ابرقو این کار را می کنیم.)، با دست( در حالی که دست مان از همه جا کوتاه شده، قطعنامه را ریز ریز می کنیم.)، با پا( یک دیپلمات را احضار می کنیم و به او می گوئیم اگر این قطعنامه را اجرا کنند چه اتفاقی می افتد؟ او می گوید پدرمان در می آید. بعد با پا می زنیم توی سرش و مجبورش می کنیم تا قبل از اینکه پدرمان دربیاید، قطعنامه را پاره کند.)، با گلو( یک میکروفون پیدا می کنیم و یک تعداد قطعنامه دست تعدادی بچه محصل می دهیم و فریاد می زنیم: پاره اش کنید، پاره می شود.)، وسط میدان( وسط میدان و جلوی جمعیت قطعنامه را درمی آوریم و پاره می کنیم، قبلا این کار را صدام کرد و پاره شد.)
حکایات و امثال: « آخر شاه منشی کاه کشی یه»، « آدم بی فکر حساب سه تا قطعنامه رو باید پس بده»، « قطعنامه که سه تا شد اوضاع یا ناجور می شه یا خیلی ناجور»، « آدم عاقل با شاخ گاو با مافوقش برخورد نمی کنه.»، « از هرچی بدم اومد، سرملت اومد.»، « از این گوش می گیره از اون گوش در می ره می خوره توی سر ملت.»، « اگه لوطی نگه حق مسلم ماست، دلش می گنده»، « با این زبون اگه هفت تا دختر کورو کچلش شوهر کرده باشن، همه شون تا سال دیگه طلاق می گیرن.»، « این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.»، « بازی اشکنک داره، بخصوص بازی هسته ای»
شاعر در مورد قطعنامه گفته است
دو بیتی
گاه باشد که آدمی دلسوز
نامه ارسال می کند شب و روز
چون شود قطع نامه اش صادر
باورش نیست شد تمام هنوز
در راستای انتخابات و نزدیکی دولت و ملت (این نزدیکی اون نزدیکی!!! نیستا...لطفا از س.ک.سی فکر کردن بپرهیزید...) شما را به خواندن متن زیر دعوت مینمایییم.
شکاف: پارگی، فاصله بین دو چیز که گاهی با یک چیز و گاهی با هیچ چیز پر نمی شود. شکاف معمولا بین دو چیز که با هم فرق دارند، یا یک چیز که قرار شده بخشی از آن با بخش دیگرش فرق کند، بوجود می آید. شکاف را اگر به موقع ندوزند، ممکن است جر بخورد.
انواع شکاف: پارگی کت، پارگی شلوار، پارگی پیراهن یوسف، ( حالا من چون فرهنگ لغت هستم باید همه جاهایی را که پاره شده اسم ببرم؟) شکاف میان دولت و ملت، شکاف میان دولت و حکومت، شکاف درونی دولت، شکاف طبقاتی، شکاف بین مردم و رئیس جمهور. معمول چنین شکافی ممکن است وجود داشته باشد، ممکن هم هست که وجود داشته باشد، اما قرار نباشد که به غریبه چیزی بگوئیم.
نحوه دوخت شکاف بین دولت و ملت: اول ملت را برای تشکیل صفوف به هم فشرده علیه دشمن و برای ایجاد زنجیره هفتاد کیلومتری دعوت می کنیم. دوم اگر ملت پول سوار شدن به ماشین یا اتوبوس و تاکسی و غیره و رضایت و از این جور چیزها داشتند می آیند و صف مذکور را تشکیل می دهیم.
سوم، ملت را سه دوهفته در خیابان منتظر نگه می داریم تا دولت از سفر خارجی برگردد و به سفر استانی برود و وقتی به پایتخت آمد، در حین بازدید سرزده به وزارت اهن و تلپ، شکاف ملت و دولت را می دوزیم. هشدار احتیاطی: در چنین شرایطی اعلام مواضع اقتصادی یا افزایش گرانی ها باعث افزایش شکاف می شود، که در آن صورت ملت را باید از طریق چیزی مثل وام بانکی یا وام ازدواج وصله کنیم، چون کار از شکاف گذشته است.
آیا شکاف همیشه جوش می آید؟ بله، هر وقت هر دولتی تصمیم بگیرد که شکاف خودش و مردم را جوش بدهد، مثل آب خوردن این کار را می کند و در ایران هم این کار اینقدر ساده است که صد سال هر روز داریم آن را انجام می دهیم، حالا انجام نمی شود، یا مال تخش است، یا سوزنش، یا شدت پارگی، یا مشکلات دوزندگی و سوزندگی و دارندگی و برازندگی و چیزهای دیگر.
شاعر در مورد شکاف گفته است...
دوبیتی
افسوس که این شکاف باز است
اقسوس که طول آن دراز است
تو بر سر قله رفته ای دوست
ما مانده به چاه، این چه رازاست؟
۱۴ آذر هشتاد و شش
تا ساعت شش صبح در خانه کار میکردم. آقای [عبدالله] جاسبی آمد. در مورد فشارهای روز افزور بر دانشگاه آزاد[اسلامی] و اینکه [آقای محمود احمدینژاد رئیس جمهور محترم ایران اسلامی] تهدید کرده که اگر شهریهها را پایین نیاورد فرزندان آقای جاسبی را مجبور به تحصیل در دانشگاه آزاد خواهد کرد، گلایه داشت. بخصوص این تهدید آخری را نمونه بارز کودکآزاری میدانست و میگفت یکی از فرزندانش گفته خودکشی خواهد کرد. مقداری دلجویی کردم، رفت.
نیم ساعتی خوابیدم. ساعت هشت صبح با نعرههای [آقای حسین] موسویان از خواب بیدار شدم. آمده بودند که بگیرندش [و ببرندش و چوب توی آستینش کنند] که فرار کرده بود و خودش را به خانه ما رسانده بود و آنجا بست نشسته بود. مامورها را یک وردی خواندم، رفتند. به او تهمت [جاسوسی] زدهاند، در حالیکه عرضه این کارها را ندارد. سپردم یک اتاق موقتی به حسین بدهند تا آبها از آسیاب بیفتد.
عفت[خانم والده محترمه بچهها و زوجه خودمان] با دوستانش رفت روضه. خوشبختانه بعد از بیست و هفت سال، از صرافت عربی خواندن افتاد و دست از سر [کچل] ما برداشت. از سال 61 تا 85 در صرف میر مانده بود.
سر صبحانه، سبزوار [رضایی میرقائد یا همان محسن رضاییِ خودمان] آمد. خیلی از دست دولت شاکی بود و از حرصش تمام صبحانه من را خورد. چنان [دو لپی] میخورد که بجز یک لقمه نان و پنیر چیزی به من نرسید. درخواست برخورد جدیتر با تیم [جناب آقای دکتر احمدینژاد] را داشت و میگفت که آخرش مجبور خواهد شد با یک آرپیجی 7 به پاستور برود.
آقای حسن روحانی آمد. بعد رفت.
ظهر گفتم کباب از بیرون بیاورند. خبر رسید که چند تا بچه به در خانه سنگ میزنند. باید بچههای [سرکار خانم] فاطمه رجبی باشند. یاد بچهگیهای مهدی افتادم که میرفت شیشههای خانه مهندس بازرگان را با سنگ میشکست. خدا [مهدی هاشمی آقازادهمان را ]حفظش کند.
بعد از ظهر را به مطالعه [ گنج العرش] گذراندم. عفت آمد. یکی از خانمها در آنجا برای پسرش تقاضای کار کرده بود و عفت توصیهاش را کرد. گفتم [آن خانم؟ یا پسرش؟]خودش را به مرکز تحقیقات [استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام] معرفی کند. تشکر کرد.
شب محمد [خاتمی] آمد. چندتا جوک که {محمد علی} ابطحی برایش خوانده بود را گفت. خیلی خندیدیم. معتقد بود که یکی از بزرگترین فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی دوره اصلاحات، راه اندازی سرویس [اس] ام اس بوده است.
یک وسیله ارتباط دیداری نوشتاری که از طریق آن دشمنان قصد نابودی كشور را دارند ولی ما از طریق همان وسیله قصد نجات بشریت را داریم. یک وسیله الکترونیکی که با ارسال امواج تصاویر مستهجن را از همه جای جهان به ایران می فرستند و تصاویر آگاهی بخش را از ایران به همه جای جهان ارسال می کنند. این وسیله با یک بشقاب بزرگ پر از مواد فاسد کننده، مقداری سیم خطرناک، یک دریافت کننده منحط و یک کنترلر فاسد معلوم الحال کار می کند. کاربرد در جمله: « رئیس جمهور در آمریکا گفت، ماهواره به آن شکل در ایران ممنوع نیست، می توانید آن را در خیابان ببینید.»
اشکال ممنوعیت ماهواره: پلیس ماهواره را جمع می کند( روش عادی)، پلیس ماهواره را جمع می کند و مردم دوباره آن را می گذارند و پلیس دوباره آن را جمع می کند( ادامه روش عادی)، مردم خودشان ماهواره را جمع می کنند و تحویل پلیس می دهند( روش تحت فشار)، پلیس هم ماهواره ها را جمع می کند و هم مردم را جریمه می کند( روش تحت فشار زیاد)، پلیس در هر حال ماهواره را جمع می کند( روش نهایی(
چرا ماهواره به آن شکل ممنوع نیست؟ چون ممنوع است، ولی مردم پررو هستند.( فرهنگ ایرانشناسی نوین) چون قانونا ممنوع است، ولی مردم غیرقانونی زندگی می کنند( فرهنگ اصطلاحات حقوقی) چون از نظر پلیس ممنوع است و از نظر مردم ممنوع نیست( فرهنگ اصطلاحات کوچه) چون در تهران ممنوع است، ولی در نیویورک به آن صورت ممنوع نیست) فرهنگ اصطلاحات دیپلماتیک(
ممنوع: «چیزی که قانونا منع شده است.»، به آن شکل آزاد است: « ممنوع است» در خیابان می توانید ببینید: « یک روش استدلالی سقراطی که در آن سقراط برای اثبات یک موضوع شاگردانش را مجبور می کرد تا 10 هزار کیلومتر راه بروند تا حقیقت را کشف کنند.»
تاریخ ماهواره در ایران: ماهواره در عصر سامانیان که همه فکر می کردند دارند به سروسامانی می رسند، وارد ایران شد و بطور غیرقانونی همه از آن استفاده می کردند.) تاریخ عصر کارگزاران سامانی)، در عصر خاتمیان بشدت ممنوع بود، اما همه بشدت از آن استفاده می کردند.( تاریخ دنیای معاصر) در دوره اشکانیان کاملا ممنوع شد و مردم در حالی که بخاطر مشکلات مختلف گریه می کردند از آن استفاده می کردند.( تاریخ پسامدرن(
شاعر درباره ماهواره گفته است
ای که دیش مرا تو بردی دوش
وین ریسیور از آن شده خاموش
گوئیا گفته اند در نیویورک
ما مجازیم و هست، گویم کوش؟
آن نابغه پرسابقه، آن معرفت بی مبالغه، آن شیخ الصادقین، آن رهرو هر نوع یقین، آن معاند سیاستهای پولی و ارزی، آن موافق تراکتور و کشاورزی، آن متقدم کل مجاهدین، آن دشمن لنین و حجاریان و استالین، آن دارنده کلاشینکف، آن داننده رموز پیشه وری و خروشچف، آن پیرو سیاست جنگی، آن مولد خیار و پیاز و گوجه فرنگی، آن زننده داش به هر چه باش، آن به هر جوان گوید اوباش، آن حلال مشکل جوانان از بیکاری، آن مخالف ژل و پیتزا و روزنامه و بیعاری، آن صاحب هر طناب و رسنی، آن رهرو دوگنبدان و ممسنی، شیخنا و مولانا و وتدنا، شیخ العظیم غلامرضا حسنی، از اعاظم فنون سخنوری بود، و در طنز تالی تلو انوری بود و دارنده مقامات لشگری و کشوری بود.
نقل است که چون بدنیا آمد، انفجاری عظیم بشد و صد تن از شیوخ را موج انفجار همی بگرفت و هزارتن از اقطاب بر مین برفتند و صدهزار مرغان هوا بگریختند و ماهیان در ارومیه از هیبت و عظمت آن صدا از دریا بیرون ریختند. و شیخان و اقطاب جمع آمدندی و وی را اطاعت کردندی، چون چاره نداشتند.
شیخ حسن ارموی نقل کناد که شیخنا در عنفوان شباب به کسوت عساگر همی درآمد، از فرط شوق که وی را به سلاح بودی و به صلاح نه، تا کفار و زنادقه به امیری شیخ اسماعیل سیمیتقو، لعنه الله علیه امارت ارومیه بگرفتند و ماجرایی بشد و کرور کرور در آن ماجرا بمردند، پس شیخ به بیابان همی شد و صد روز بیتوته همی کرد تا پیری بر وی ظاهر شد. گفت: چه کنم؟ پیر گفت: به شهر برو و به کسوت علمای علم کیمیا و اسطرلاب و هیئت و نجوم و فیزیخ و دیگر علوم به درآی تا خدمت مردمان کنی. شیخنا بگفت: اینها که گفتی چه باشد؟ پیر لختی درنگ کرده، همی گفت: هیچ، هر کار خواهی بکن.
از شیخنا کلمات عالی نقل است. بگفت: « یخرج العیون الیسار فی الجراید»( ترجمه: ای روزنامه های چپی، چشمتان را در می آوریم.) و بگفت: « انا مخالف الحریه، بیکاز القول الرجل بیر بیر» ( ترجمه: من با آزادی مخالف بوده و هستم، چون انسان آزاد نیست و فقط خدا آزاد است و حرف مرد هم یکی است، مگر اینکه زن باشد.) و بگفت: « ما به جای ادون یارارام اینقدر نفت مصرف بسوزانیم؟»( ترجمه: وقتی هیزم می توانیم بسوزانیم چرا نفت.) و بگفت: « من از بین هاشمی و احمدی نژاد، به هر دو رای می دهم، چون هر دوتا را قبول دارم.» و تلامذه نقل کردند که هر جمعه کرور کرور ملت اسلام از بلاد مختلفه در نماز وی حاضر شده و آنان که ایمان داشتند، کافر و آنان که کافر بودند، ایمان همی آوردند.
شیخ جوادالموسوی نقل همی کناد که نزد شیخنا برفتم و دیدم که شیخ بیل همی زند و عرق از سر و روی او چنان است که رودی شده است و چندین کشتی در آن روند، گفتم: شیخ! چه گویی از بابت جراید؟ گفت: چپی. گفتم: چه گوئی از بابت حجاریان؟ گفت: کمونیست. گفتم: چه گوئی از بابت خاتمی؟ گفت: از همه بدتر بود. گفتم: مردمان چه کنند؟ گفت: کشاورزی. گفتم: آمریکا چه باشد؟ گفت: کافر. گفتم: با آن چه کنیم: گفت: جنگ. گفتم: اصلاح طلب چه بود؟ گفت: حیوان. گفتم: مجلس چه باشد؟ گفت: چند نفر بیکار. گفتم: تلویزیون چه باشد؟ گفت: فسق و فجور. و هر سووال که کردمی فی الفور جواب بگفت، چنان که افلاطون و سقراط هم آنقدر ندانست.
نقل است که چون به عزرائیل فرمان رسید تا جانش بگیرد، پرسید: نامش چیست؟ بگفتند: غلامرضا حسنی. عزرائیل از هیبت نام او در دم جان داد و اکنون شیخنا زنده است، رضی الله عنه.
سلام...اول از همه عالیجناب میخواد از تمام دوستانی که میان به وبلاگ خودشون و با نظراتشون ما رو شرمنده خودشون میکنن بعد ما به دلیل گرفتاری زیاد نمیرسیم بهشون زود زود سر بزنیم عذرخواهی کنم....انشاءالله در آینده جبران میکنم و زود به زود خدمت همگی میرسم برای عرض ادب ...
حالا که عذرخواهی کردیم و شما هم حتما ما رو بخشیدید ....بخونید....امیدوارم که یه لبخند کوچولو مهمون عالیجناب باشید.....
مجلس: محل جلوس. جایی که عده ای وکیل می نشینند و با صدای آهسته مشکلات کشور را گفته و با صدای بلند احسنت می گویند. مناسب ترین و نرم ترین محل برای جلوس آدمهای مهم. محلی که در آن می نشینیم و با هم حال می کنیم. کاربرد در جمله: « دیروز در یک مجلس باحال بودیم». محل کشف ارتباطات قزوین و آمریکا. در صورتی که صندلی های مجلس مشکل داشته باشد، دائما تعداد افراد حاضر در جلسه تغییر می کند. مجلس نمایندگان: محلی که قرار بود نمایندگان مردم در آن بنشینند و در راس امور باشد، ولی فعلا در یک جای دیگر امور است. جمله قصار: « دیروز هیات رئیسه مجلس مانند سالهای قبل و به همان شکل انتخاب شد.«
شاعر در مورد مجلس می گوید:
) ادامه ابیات در نسخه دهلی پاک شده است.........(
هک: سرقت الکترونیکی. از طریق ورود به مکان الکترونیکی وارد وبگاه دیگران شدن و به سرقت بردن آن. این کار برای حفظ شوونات و مقابله با استکبار جهانی مفید است. هکر: سارق اکترونیک. هکار: کسی که در هک کردن بسیار ماهر است. هکیده: سایت هک شده. مهکوک: کسی که حکم هک کردن وی صادر شده. هاکر: بسیار هک کننده. کاربرد در جمله: « دیروز سایت بازتاب توسط کسانی با آی دی ال بیت از قم هک شد.»
فواید هک کردن در طول تاریخ: وقتی کسی را هک کنیم مردم را از آتش جهنم نجات داده ایم و در همین دنیا بدبخت شان می کنیم. جلوی انتشار خبرهای فاسد کننده( خبر کلا فاسد کننده است.) را می گیریم. موفق می شویم دانش مردم را در مورد نابود کردن هر چیزی بالا ببریم.
لغت شناسی: « کی آن سال کتاب همی نبشت و در خانه پنهان همی داشت تا کسی آمد و کلیدی بزرگ داشت و درب ها هک کرد و کتاب سوخت و تا هک نکرد زنده همی بود»( لغه القدیم) « تا مردی بیامد که زر زیاد بخشید و از کدخدایان بود و امیرمحمود گفت سرش هک کنند و هاکران به خرگاه چنین کردند.» ( قصه مانک علی میمون، تاریخ بیهقی) « دو لشکر ز ویروس ها تاختند، هکیدند و آرشیو پرداختند.»( جنگ دارا و اسکندر، خمسه نظامی) « چو رستم ز کیخسرو آی دی شنید، ایکی ثانیه سایت او را هکید»( شاهنامه، داستان بیژن و منیژه)
در تذکره الاولیاء آمده است: « نقل است که شیخنا کرامات بسیار داشت، اول آنکه نوری از وی ساطع گشتی هر گاه که در میان یهود و نصاری حاضر شد و چند تن از این هیبت کور شدند. دویم آنک شکر بسیار می خورد و وی را شیخ شکرخوار گفتندی تا رابعه عدویه بر او نازل شده بدو گفت: خواهر حجابت رو درست کن و رابعه همی گفت: شکر زیاد همی مخور که خدای نپسندد و سیم آنک لشکری از مریدان از ترک و تاجیک همگی به جمال معروف داشت که هک کردندی و تا آن مریدان بودند هیچ شیخ سخن نگفت، مگر آنک هک شد.»
شاعر در مورد هک کردن چنین گفنه است:
دوبیتی
ای سایت بیا که من تو را هک کردم
زان رو که به آنچه گفته ای شک کردم
با آی دی دیگران و پس ورد شما
سایت تو و آرشیو تو را دک کردم
توضیح: کلیه اسامی این نوشته تخیلی است، هر گونه شباهت، بخصوص در لهجه تکذیب می شود.
دزد: کسی که اموال مردم را به غارت می برد. سارق، غارتگر، غارتگر بیت المال، مفسد اقتصادی، به کسانی که بیت المال را نابود کنند بطور طبیعی دزد گفته نمی شود، بلکه فقط به کسانی دزد گفته می شود که اموال بیت المال را برای خودشان بردارند.
انواع غارتگر بیت المال: مهدی هاشمی رفسنجانی، محسن هاشمی رفسنجانی، یاسر هاشمی رفسنجانی، فائزه هاشمی رفسنجانی، فاطمه هاشمی رفسنجانی، اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد هاشمی رفسنجانی، حسین هاشمی رفسنجانی، محبوبه هاشمی رفسنجانی، مونا هاشمی رفسنجانی، علی اوسط هاشمی رفسنجانی، شیخ حسین هاشمیان، محمد علی هاشمی رفسنجانی و آرسن لوپن( نقل از فاطمه رجبی)
کنفوسیوس: اگر صد دزد جمع شوند، غذای یک روز چیان کو( منطقه ای در چین، بین پکن و ناسواتیکو) را می برند، اما انبارهای حاکم بی عرضه همیشه خالی است.
توتال: مجموع، حاصل جمع، نام یک شرکت نفتی فرانسوی که برای دادن رشوه به خانواده هاشمی تاسیس شده است.
مهدی هاشمی رفسنجانی: رئیس سابق بهینه سازی سوخت وزارت نفت، مدیر موسسه مهدی اویل کو ال تی دی. مدیر مالی میتی توتال، متولد رفسنجان. وی از شرکت های استاندارد اویل، توتال، مک دونالد، نروژ، فنلاند، سوریه، لیبی، چادرملو، سی ان ان، ساندرامیلو با اسامی جونیور، جک سیاهه، جی جی دالسیو، جانی دپ، جورج واشنگتن، میتی موش و نونوس بابایی رشوه گرفته است.
دزد شناسی در ایران: همه مطمئن هستیم که دزد است. اگر خودش پولدار است و پدرش هم پولدار است و همیشه هم پولدار بوده، معلوم می شود دزد است. همه می دانند دزد است، محل دزدی هم مشخص است، هیچ وقت هم دستگیر نشده، طبیعی است که دزد است.
حکایات و امثال: « گاز آورده را توپ هم تکان نمی دهد.»، « از اون مترس که های و هو داره، از اون بترس که دائما دنبال غارتگر بیت المال می گرده.»، « بازی بازی با ریش.... نه، یک مثال دیگه»، « با کدخدا چپ بیفت، ده بغلی رو هم بچاپی پدرت رو در می آرم.»، « تا نباشد چیزکی مردم اینقدر چیز از توش درمی آرن تا یک چیزی پیدا بشه.»،
شاعر در مورد دزد گفته است:
دوبیتی
ان کس که به خواهر تو تهمت بزند
لابد به برادر تو تهمت بزند
انگار غذای خاندانی بوده است
باید بخورند و بخورند تا بزنند
آن عارف عادل، آن ادیب کامل، آن صاحب انواع قلم و مداد، آن معروف به حداد، آن سلطان المجلسین، آن برهان المحققین، آن ادیب ناکام، آن رئیس بی دوام، آن شیخ خندان، آن خواننده نامربوط اشعار رندان، آن وکیل بلاموکل، آن شیخ متوکل، آن رئیس سابق فرهنگستان، آن حافظ بوستان و گلستان، آن تشخیص دهنده انواع موسیو و مادموازل، آن کامل کننده انواع پازل، شیخنا و مولانا حداد عادل، رئیس مجلس بود و چهار سال در حال فس فس بود و چون به هر طلایی دست می زد، مس بود.
نقل است چون از مادر بزاد، جای آنکه بگرید، بخندید و بگفت: السلام علیک یا ولدی. و بگفت: « ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، دل رمیده تان را انیس و مونس شد.» و بخندید. پس هر کس آنجا بود بیهوش شده از کرامات طفل. و چون حکما و اطبا جمع شدند، شیخنا که ده روزه بود با آنان سخن همی گفت و هر سخن می گفت می خندید و برای آنان شعر همی خواند. چون به سه سال رسید استاد می بشد وچون به ده رسید هر شعر از هر شاعر بود از حفظ بخواند و چون به بیست رسید هر استاد در ادب بود، در جیب خود بنهاد و شیخ سعدی و شیخ الشیوخ حافظ و شیخ شهریار به بیست سال در جیب وی بودندی و بیرون نیامدندی.
نقل است در ایام صباوت در شارع زنی با دامنی برهنه بدید. پس بگفت: « یا اخواتی! یو آر وری اروتیک، ایت ایز نات رایت.» پس زن بگفت: « ور خاطر چی؟» نقل است که شیخنا به سی شبانروز حکایات مختلفه برای زن بگفت در مدح شرم و حیا، و کتابی شد که نامش « برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی» همی کردندی. و زن چون آن کتاب بخواند از عظمت آن به سی سی یو همی شد و بمرد.
نقل است چون به بیست و پنج برسید، روزی در شارع می گذشت که کاغذی بر زمین بدید. چون بخواند دید نبشته « بسم الله الرحمن الرحیم.» پس صیحه برکشیده خان و مان بگذاشت و به بیابان همی شد و به بصره همی رفت و در بصره آهنگر بود و وی را شیخ حداد همی خواندنی و چنان بود که روی و موی وی از آتش دایم سوخته بود. تا شیخ عبدالحسین از رفقای مالوف و قدیم بدو رسیده شیخ را شناخته همی گفت: چه شد که به بصره بیامدی؟ شیخ ماجرای « بسم الله الرحمن الرحیم» تعریف نمود. شیخ عبدالحسین در وی نگریست و همی گفت: « چه ربطی داشت؟» شیخ حداد فکری کرد و گفت: راست می گی ها، ربطی نداشت. و شیخنا از همین روی آهنگری رها بکرد.
نقل است که روزی از شارع همی گذشت تا دیوانه ای بدید. دیوانه همی گفت: « شتلخ واثونه» شیخنا بگفت: « هذا غلط، یحفظ البارسی بطرق المختلف» دیوانه بگفت: « شتلخ واثونه» شیخنا بگفت: پارسی سخن بگو، شتلخ واثونه غلط است، باید بگوئی چیزی در راه خداوند مرا دهید. دیوانه گفت: شتلخ واثونه مگولو ویخ. پس شیخنا بگفت: این همی غلط بود، پس بگوی حالا که می خواهی چیزی در راه خدا بدهی لباسی بده. و از آن پس شیخنا به فرهنگستان همی شد و تا وقتی زنده بود پارسی همی پاس داشت.
از شیخنا کلمات بسیار نقل است. پس گفت: « نگوئیم مامانم اینا، بگوئیم مادرم و ایشان.» و بگفت: « به جای کلمه نامانوس و فرنگی لیبرالیسم، از کلمه فارسی کره خر استفاده کنیم.» و بگفت: « به جای کلمه نامانوس و فرنگی ترمیناتور 2 بگویم فیلم خفن» و تا عمری بر شیخ باقی بود، در این راه بکوشید، رضی الله عنه.
نقل است که تا پنجاه رسید از اهل کتاب بود، و در میان شیوخ هیچ کس به فضل او نبود و وی را شیخ الفضلا گفتندی، تا آنک شبانگاهی از خانه برون بشد و پاره آجری بر سر وی اصابت نموده و به دست و پای بمرد، چون به هوش آمد، بگفت: « ثوره ثوره حتی النصر» و از آن پس به پارلمان شد و در آنجا چون شیر دمان شد و مشغول پلتیک بود و دائم پلتیک و شعر را با هم مخلوط همی نمودی.
نقل است که چون عزرائیل بر وی نازل شد، بدو گفت: حداد که گویند تو باشی؟ شیخنا بگفت: آری. و بخندید و عزرائیل را از خنده او خنده گرفت و تا صبح همی خندیدند و عزرائیل از ستاندن جان وی منصرف بشد، رضی الله عنه.
آن شیخ محترم، آن قبله محتشم، آن الوار را دلدار، آن دارای ندار، آن صاحب اعتماد، آن داننده اسرارعباد، آن دونده امورات اصحاب نگارش، آن رونده به خواب در وقت شمارش، آن تشبیه کننده صندوق رای به تغار، آن محتشمان را یار غار، آن معاند اسرائیل از بیخ، آن آهن سخت را چون میخ، آن کامل بکل جهات، آن شیخ سابق اصلاحات، آن مظهر شهرآشوبی، آن دارنده عینک به آن خوبی، شیخنا و مولانا و وتدنا شیخ مهدی کروبی، رئیس سابق پارلمان بود و مخالف سابق کارگزاران بود و چندی نهان از عیون این و آن بود.
ابتدای کار وی آن بود که به دنیا بیامد، و هیچ شیخ چنین نبود. و این بود تا به بیست رسید. پس، از مسقط الراس وی که همی الیگودرز بود، اسبی خواست تا به حجاز رود، و اسب نبود. پس اتوبوسی همی یافت بس طویل، بدان بنشست و به بلد تهران همی رسید. چون بر آن بلاد وارد بشد، صدای مغنیه ای مسموع شد که همی خواند: « به چشام نگا کن و دستتو بذار تو دستم» شیخنا از نرمی آن صدا دلش بلرزید و چون نگریست، ضعیفه ای بر وی حاضر شد، شیخنا بدو گفت: تو از عالمی دیگری؟ گفت: لا، گفت: از کروبیانی؟ گفت: لا، تو از کروبیانی. شیخ گفت: از کجا بر تو معلوم شد؟ گفت: من اسرار همی دانم و آخر کار تو را از خط دستت همی خوانم. پس دست شیخ بگرفت و طالع وی دید و بگفت: در این بلاد چهل سال دیگر شبی به خواب روی و چون برخیزی بر تو بلایی رسد. و بود تا همان شد.
نقل است که چون به ریاست مجلس رسید، بگفت: تا توانم از حق بگویم و چون نتوانم هیچ نگویم. و چنین نیز بکرد و هیچ نگفت. و چون خواست به امارت رسد، گفت: تا توانم همان کنم که توانم و چون نتوانم نکنم، چون نشود و چنین بکرد و هیچ نکرد. و چون ماجرایی بر وی برسید گفت: تا توانم دعوا کنم و اگر نتوانم نکنم و همان کرد که گفته بود، پس هیچ دعوا نکرد. و این بود تا شیخ حسن روحانی در نعت وی بگفت:
الخوف امرضنی و الشوق مزید والکلام الحق و السیاق جرید
( ترجمه لری بیت: ووی مهتی للری سی چه نمردی؟ چارشنبه زا بیست و یکم خوت گله بردی.)
از وی کلمات عالی نقل است. وی بگفت: « تا شش ماه بعد تلویزیون راه می اندازیم» و گفت: « چشم خانم! می گم هدیه تهرانی طرف تلویزیون هم پیداش نشه.» و گفت: « نذارین عصبانی بشم، وگرنه نه من نه جنتی» و گفت: « اگر نشد تا شش ماه دیگه تلویزیون راه بندازم حداقل تا دو سال دیگه روزنامه راه می اندازم.» و گفت: « چطور وقتی آمدند استقبال ده هزار نفر بودند، وقتی رای دادند، شدند 1500 نفر؟ باز ما خوابیدیم.»
نقل است که شیخ ناطق از اعاظم شیوخ از کرامات و معجزات شیخنا سووال نموده، بگفت: « بر آب روی؟» شیخنا بگفت: « هر ماهی بر آب رود، این چه معجزت باشد؟» شیخ ناطق پرسید: « بر هوا روی؟» شیخنا بگفت: « هری پاتر اعلی الله مقامه نیز بر هوا رود، این چه معجزت باشد؟» شیخ ناطق گفت: « در دل کوه روی؟» شیخنا بگفت: « قطار هم در دل کوه رود، این چه معجزت باشد؟» شیخ ناطق گفت: « پس چه معجزت داری؟» شیخ کروبی بگفت: « ده سال در بیابان بیتوته همی کردمی و هیچ نخوردم جز سنگ و هشت سال دائم به نماز بودم و خدای چنین کرد که هم بر آب روم، هم بر دریا روم، هم در کوه روم، هم توسط شورای نگهبان تائید صلاحیت شوم.» و چون شیخ ناطق این معجزت بشنید، صیحه از جان برکشیده به دست و پای بمرد و تا سه روز تکان نخورد.
نقل است چون به هفتاد رسید عزرائیل بر وی نازل شد و گفت: خواهم که جانت بستانم. شیخنا گفت: برو که فعلا درگیر انتخابات هستم. عزرائیل بگفت: آن را بگذار برای زندگان. شیخنا از استماع این سخن چنان عصب همی زد که بر عزرائیل خشم کرد و وی را چنان بزد که از آنجا برفت و دیگر سراغ شیخنا نیامد، رضی الله عنه.
امروز دلم گرفته....اونم خیلی ....یه دنیا حرف دارم توی دلم که نمیتونم به کسی بگم....واسه همین میخوام این شعر رو واسه خودم اینجا بذارم....همین....برام دعا کنین....
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
و به نقل از تذکره الرجال منتخب.....
آن قطب اکبر، آن صاحب اسرار و خبر، آن شیخ کامل، آن چپ و راست را شامل، آن آمده از بلاد رفسنجان، آن متمکن بلامکان، آن تشخیص دهنده مصالح نظام، آن شیخ عالیمقام، آن شاه ماهی بحر و بر، آن معروف به اسمشو نبر، آن قطب و مقتدای رندان، آن صاحب پسته های خندان، آن دارنده کرامات معنوی و مادی، آن شیخ کاملا غیرعادی، آن یار جانی، آن رئیس ثانی، آن حاضر به هر مکانی، شیخنا و مولانا و وتدنا علی اکبر هاشمی بهرمانی ثم رفسنجانی، رئیس کارگزاران بود، و سازنده سد زیاران بود و هنرش تبدیل جنگل به اتوبان بود.
از کرامات او یکی آن بود که چون زاده شد، به سه شبانروز باد همی آمد و شتران در بیابان از حمله طوفان بخسبیدند و مرغان آسمان بگریستند، تا شیخی بیامده و طفل را بدید و چون در پیشانی طفل نگریست، صیحه برکشیده و به لمحه ای جان داد و بمرد. و ده شیخ دیگر از یمن و حجاز و شامات و بصره بیامدند و آینه مصری بیاوردند، و جون در آینه بدیدند، هر ده شیخ چهل روز بگریستند، از مصیبت آنک دیده بودند. تا مادرش علت سووال نمود، شیخی گفت: شصت سال بعد زنی با چادری بر کمر درآید و چنان نماید که هیچ زنی با هیچ مردی ننموده باشد. مادرش بپرسید: پس نام آن زن چه باشد؟ شیخ بگفت: فاطی باشد و بدو الهام داخل شود و از کازرون بیاید و هر روز نامه های کثیر نویسد، تا چند سال، پس از عظمت آن مصیبت، آن شیخ نیز بمرد.
نقل است که مستجاب الدعوه بودی و هرچه به صدق دعا کردی، همان شد. پس روزی گفت: خدایا چنان کن که درد گرسنگان بدانم، پس دعایش مستجاب شد و تا ده سال همیشه گرسنه بودی و سنگ و پاره آجر می خوردی از آن سبب. و دعا بکرد: خدایا چنان کن که ظالمان مرا بزنند تا درد کتک خوردگان بدانم. و خدای دعای وی مستجاب نمودی و او را به ده سال بزدند و از کرامت وی آن بود که هر چه کتک می خورد، بر بدن وی هیچ اثر شکنجه نبود. و نقل است که دعا همی کرد که خدایا همی کن تا شخصیت مرا تخریب کنند و در اثر همین دعا بود که مرغان هوا یک میلیون سی دی در احوال او بر زمین بریختند. و فقط همین دعاهای او مستجاب شد، رضی الله عنه.
شیخ اکبر را پنج فرزند بود، محسن و فاطمه و فائزه و مهدی و یاسر، شبی فرزندان نزد شیخ آمدند. پس شیخ محسن گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس گفت: « به روی زمین مباش و در آسمان مرو.» پس شیخ محسن به زیر زمین شد و مترو همی ساخت، ساختنی. پس شیخ فاطمه بدو گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس گفت: به دوای دردمندان بپرداز. پس فاطمه به واردات داروی دردمندان پرداخت و سالها بدین کار بود و شکایت همی شد و الخ. پس فائزه گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس شیخ بگفت: تک چرخ مزن! پس فائزه دوچرخه سوار همی شد و شلوار لی همی پوشید و لندن همی رفت. پس مهدی گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس شیخ اکبر بگفت: مگیر آنچه بتو دهند که پس گیرند و مده چون گرفتی چون پس ندهند. پس مهدی به نروژ همی شد و دیگر هیچ خبری از او هیچ کس ندید. پس یاسر بدو گفت: پدر! مرا نصیحتی کن. پس شیخ اکبر بگفت: با آدمیان حشر و نشر مکن تا آزار کم بینی. پس شیخ یاسر به سوی اسبان رفت و به سوارکاری پرداخت و هیچ کس به گرد او همی نرسید تا سر او فاش کند.
از وی جملات عالی نقل است. پس بگفت: « وقتی از بحران عبور می کردیم عفت خانم برای من چای آورد.»، و گفت: « الاصلاحات هو العظیم»( ترجمه: اصلاحات یکی از کارهایی بود که ما کردیم و دیگران دیدند که ما می کنیم و آنها هم کردند و اینطوری نمی خواستیم بشود، ولی الحمدالله همانطوری که می خواستیم شد.) و فرمود: « درها را زیاد باز نکنید، همین قدر که هوا کمی عوض بشود.» شیخ غلام حسین کرباسچی از شیوخ اصفهان در باب وی بگفت: « تو اون کوه بلندی، که سرتا پا غروره، کشیده سر به خورشید، غریب و بی عبوره...»( ترجمه: شیخ اکبر از بزرگان بود.)
و چون خواست جهان را ترک کند، عزرائیل بر او نازل شد و تا او را بدید گفت: وای! هاشمی! نه.... و بسرعت بگریخت و دیگر بسراغ او نرفت.
آفتابه: یک وسیله مهم برای توسعه امنیت اخلاقی. از آن برای امور دارویی و نظافت، حفظ بنیاد خانواده، مبارزه با شرارت، مسیله تزئینی برای آویزان کردن به گردن، تربیت اخلاقی استفاده می کنند. اسم فردی یا ظرفی با تنه ای استوانه ای یا خمره مانند، دارای لوله بلند، دسته، دهانه و گردن، که برای شستشوی گندکاری های قبلی یا خرابکاری های صورت گرفته به دلیل بخور بخور استفاده می شود.
جمله قصار: « نیروی انتظامی برای تادیب اراذل و اوباش آفتابه به گردن آنان آویخت و آنان را در شهر گرداند.» یک روز بعد یک مقام انتظامی گفت: « ما عمل آویختن آفتابه را مجازات می کنیم.» دو روز بعد قاضی گفت: « آفتابه دقیقا براساس قانون عمل کرده است.» سه روز بعد یک مقام انتظامی گفت: « از این پس از آفتابه استفاده دیگری می کنیم.»
انوع آفتابه: آفتابه مسی: برای برخورد های سنگین جناح سنتی با در فضاهایی که رایحه خوش خدمت از آن به مشام می رسد. آفتابه پلاستیکی قرمز: برای برخوردهای بخش سنتی با بخش منحط جامعه مدرن. آفتافه: برخورد بخش منحط جامعه با بخش منحط دیگر جامعه برای تامین امنیت اخلاقی و از بین بردن امنیت اجتماعی.
آفتابه دار: کسی که دارای تعدادی آفتابه است و از آن طریق امنیت و آرامش را در جامعه حفظ می کند.
حکایات و امثال: « آفتابه خرج لحیم کردن»: از آفتابه به جای چیز دیگری که مشکل را حل کند استفاده کردن. « مثل آفتابه چی مسجد شاه می مونه، دستور می ده، پول هم می گیره، زور هم می گه، اما کاری نمی کنه.»، « یارو آفتابه دزد ها رو می زنه، چون دستش به گنده گنده ها نمی رسه.»، « آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی»: آفتابه و لگن فراوان است و به گردن ملت آویزان، اما تورم همچنان افزایش می یابد. « آفتابه و لولهنگ هر دو یک کار می کنند، اما از آفتابه برای امنیت اجتماعی هم استفاده می کنند.»
پ .ن : ۱)امروز ؛ روز تولد عالیجناب بود ؛است ؛خواهد بود....
۲)به همین مناسبت امشب مجلس بزم ؛ قر ؛اطوار ؛ حرکات موزون با انواع آهنگ های شش و هشت و با حضور افتخاری رجاله های سیاسی در نهاد ریاست جمهوری به میزبانی حاج محمود برقرار میباشد ....ورود برای عموم آزاد است....
بله خوب...این خانوم فاطمه رجبی همسر محترمه آقای غلامحسین الهام سخنگوی محترم دولت ملقب به القاب کبیره ای چون "فاطی کماندو" ؛ "شمسی پهلوون" و ..... هرازگاهی ملاقه و کفگیر بر زمین گذارده ؛قلم بر کف پر کفایت گرفته و مشغول گنده گویی و مزه پرانی و مقدس مآبی بنده گان خدایی چون حاج محمود میشود و از آنجایی که دمش به دم کت و کلفتهایی گره خورده است خفن ...هیچ تنابنده ای قادر به عرض اندام (آنهم از نوع خیلی خیلی کوچولو...) در برابر این اسوه تقوا و پیشوای زنان بهشتی (حوریه ها و حورالعین ها ) نیست ...در نتیجه عالیجناب تصمیم به توضیحاتی چند گرفت....بخوانید و عبرت بگیرید.....
محترم خانم:
خانم محترم. بانوی محترم. بانوی مورد احترام. یک زن که هر وقت دلش خواست به هر کس که دلش خواست در هر موردی که دوست داشت فحش می دهد. یک خانم عصبانی که از دست بقیه کسانی که وجود دارند ناراحت است. کاربرد در جمله: « یک خانم محترم به روزنامه جمهوری اسلامی گفت روزنامه جمهوری اسرائیل و به سردبیر آن گفت رعیت هاشمی رفسنجانی»
نشانه های محترم شناسی خانم: عصبانی می شود، فحش می دهد، به مردم می گوید دزد، همه را فاسد می داند، بعضی ها را معجزه می داند، به جای لنگه کفش از قلم استفاده می کند، به جای خوردن مرتب داروهایش جیغ می کشد.
در صورتی که یک خانم محترم عصبانی شد باید چه کرد؟ باید از او و دیوار شکسته و سگ هار فرار کنیم و سعی کنیم که مطلقا از جلوی سفارت آمریکا و خیابان شهید طالقانی رد نشویم. در صورتی که یک خانم محترم عصبانی نشد باید چکار کنیم؟ باید سریعا اورژانس را خبر کنیم، شاید در اثر شدت عصبانیت سکته کرده باشد. برای درمان یک خانم محترم و عصبانی چه باید بکنیم؟ یک اتاق آکوستیک را با پوشش نرم آماده کنیم و به او بگوئیم که هر چقدر می خواهد مشت به دیوار بزند و فحش بدهد.
حکایات و امثال: « از اون نترس که سر به تو داره، از این بترس که های و هو داره.»، « از خودت گذشته، خدا عقلی به بچه هات بده»، « از سه چیز باید حذر کرد،... سوم فاطمه رجبی»، « اگه هفت تا دختر خوشگل داشته باشه، یک ساعته همه خواستگارها رو می گه رعیت هاشمی و از خونه بیرون شون می کنه.»، « دختر کو ندارد نشان از پدر، ولش کن بگذار هر چی دلش می خواد فحش بده.»، « حرف راست رو باید از مامان بچه شنید.»، « حسرت به دلم کچل خدیجه، مردم ندیدم نوه و نتیجه»، « تا کتک نزده بود می ترسیدیم، تا فحش نداده بود حرفش رو گوش می کردیم، حالا که می گه می خندیم.»
فرهنگ فولکلوریک: فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی، از دستت شدم قروقاطی، فاطی بی پدرش کرد، مسیح در به درش کرد، اکبر بی پدرش کرد، مهدی بی مادرش کرد، عفت بی شوهرش کرد، باباش جون به سرش کرد، غلوم از راه درش کرد، غلام تاج سرش کرد...( این شعر فولکلوریک در وزن شش و هشت خوانده شود)، آداب المغنیه، صفحه 237
فاطمه رجبي، همسر سخنگوي رسمي دولت و سخنگوي غيررسمي رئيس دولت، در نامهاي از روحالله حسينيان، مشاور امنيتي جديد رئيسجمهور، خواست تا عاملان قتل سعيد امامي را دستگير كند. به گزارش واحد پيگيري افاضات خانم رجبي در پي اين خواسته، فهرستي حاوي 29 نام، تهيه و در اختيار مقامات مربوطه گذاشته شده كه از آن ميان، ده نفر آنقدر كت و كلفت بودند كه بازپرس ويژه پرونده با ديدن نام آنها، نزديك بود قالب تهي كند. 9 نفر نيز از برو بچههايي بودند كه صلاح نبود در اين موقعيت و به خاطر گذشتهها، مزاحم كار و فعاليتشان شد. پنج نفر نيز به رحمت خدا رفته بودند و يك نفر هم كه اصولا از خير انتفاع ساقط شده بود. بقيه اسامي كه توقيف و منتظر اجراي قانون هستند، به شرح زيرند:
1ـ كاسه حمام
2ـ نيم بسته داروي نظافت فرد اعلا
3ـ انبر باز كردن دهان
4ـ قيف
پ.ن :سعید امامی معاونت وزارت اطلاعات بود که به دستور عالیجنابان خاکستری اقدام به قتل دگراندیشان مینمود و در نهایت به دستور محفل نشینان اطلاعاتی پس از صرف مقادیر متنابهی داروی نظافت (همون واجبی خودمون) به لقاءالله پرتاب شد.......نوره به قبرش بباره....
در: یک سطح چوبی یا فلزی یا شیشه ای یا هر جنس دیگر که یک محل بسته را در بیرون جدا می کند. استفاده غلط: درب. از در برای بستن یا باز کردن یا نیمه باز گذاشتن یا پشت در ماندن استفاده می کنند. کاربرد در جمله: « مذاکره بین هیات ایرانی و آمریکایی پشت درهای بسته برگزار شد.»
انواع؛ در باز: وقتی که قرار است هر کی برود و هر کی بیاید و آدمها مجبور نباشند پشت در بمانند. در بسته: دری که قرار است پشت آن یک کاری بکنند که قرار نیست بقیه ببینند. پشت درهای بسته: محلی که در آن تصمیمات مهم گرفته می شود. جلوی درهای بسته: محلی که در آنجا شعار می دهند یا سالن را به نشانه اعتراض ترک می کنند یا زیر لب سلام و علیک می کنند. در به در شدن: به حالتی گویند که هیات یا یک شخص یا تعدادی شخص برای یک مذاکره دائما از پشت این در در بغداد به پشت آن در در وین یا شرم الشیخ یا مونیخ یا نیویورک یا بورکینافاسو یا ولتای علیا برود. در اندر قیچی: چنین اصطلاحی غلط است و درست آن چپ اندر قیچی است.( غلطنامه دهخدا)
رابطه در و سیاست داخلی؛ دموکراسی: درها باز است. استبداد: درها قفل است. نیمه استبدادی: درها قفل است ولی بعضی ها کلید دارند و عده ای پشت در منتظرند. مردمسالاری خودمانی: درها قفل است ولی چون دیواری وجود ندارد، هر کسی از هر جایی که خواست می رود و می آید.
از در آشتی در آمدن: لبخند زدن بعد از 27 سال. از هر دری سخن گفتن: معمولا به کاری که فروشندگان در می کنند گفته می شود. در اضطراری: دری که در مواقع حساس مثل 25 سال گذشته از آن باید عبور کنند ولی معمولا بسته است. درآکاردئونی: نوعی اکاردئون بدون صدا و بزرگ که از آن رد می شوند.
دربازکن: معمولا به دیپلمات های کشور دوست که باعث صلح می شوند گفته می شود. در باغ سبز نشان دادن: پیام هایی که قبل از مذاکره ارسال می شود. در روی همان پاشنه می چرخد: هنوز بله گفته نشده است. درش را گل بگیر: فعلا مذاکره و دموکراسی یخدور. در وتخته به هم جور آمدن: رفتیم کاراکاس هوا خوب بود. دری به تخته خوردن: حادثه عجیبی رخ داد( مثال: وزیر خارجه به تنهایی سفر رفت) از هر دری سخن گفتن: کاری که معمولا سخنگوی دولت معمولا می کند. به در گفتن تا دیوار بشنود: حسین موسویان دستگیر شد.( فرهنگ لغات زبان مخفی) به این در و آن در زدن: وقتی میزان ذخیره ارزی از حدی پائین تر می آید و تورم از حدی بالاتر می رود، این اتفاق می افتد.
شاعر درباره در گفته است
شعر نسبتا نو
در فکر
در فکر
در فکر تو بودم
که یکی حلقه به در زد
جانم، حلقه به در زد
جلال، حلقه به در زد
کمال، حلقه به در زد
جواد، حلقه به در زد
کوفی، حلقه به در زد
خاویر، حلقه به در زد
کوندی، حلقه به در زد
گفتم، گفتم، گفتم...
درو وا نمی کنم، نه درو وانمی کنم
خواب دیدیم خشایار شاه کبیر از فرط عصبانیت سازندگان فیلم سیصد از گور خود بیرون شده و سرگرم جمع آوری لشکریان برای حمله به هالیوود است......به ناگه چشمانش به پوستری از احمدی نژاد افتاد که شالی سیاه و سپید بر گردن دارد و با دهانی باز که دندانها و زبان کوچکش را آشکار مینمود به دوربین مینگرد.....آنهم با مشتهای کوچک گره کرده!!!!!.....خشایار شاه عقب عقب رفته و با لکنت زبان از ما پرسید که این تصویر از آن کیست؟؟؟؟....پاسخ گفتیم که او حاکم امروز ماست!!!!!!.....با دو دست چنان بر فرق سر کوبید که نقش زمین شد و قبل از آنکه حضرت عزرائیل را برای مرتبه ای دیگر در آغوش بگیر گفت......." آبروی گذشته پیشکش ؛ آبروی امروزتان را نجات دهید "......
بدحجاب؛ موجودی که با پیدایش بهار می روید و پس از یک هفته تلاش نافرجام به عمر خود ادامه می دهد. کسی که همه قوانین را با نازک ترین و کوتاه ترین شکل رعایت می کند. زن یا مردی که سالی یک بار به عنوان مهم ترین مشکل مطرح و پس از یک هفته این مشکل حل می شود. کاربرد در جمله: « یک بدحجاب دیدم، یکی دیگه هم دیدم، چند تا دیدم، هی دیدم.»
فلسفه بدحجاب: « بد حجاب کسی است که از نظر ما بد است، اما ما می خواهیم به زور کاری کنیم که خوب بشود، اما خودش نمی خواهد در این تلاش به ما کمکی کند.»( افلاطون، گفتگو با پروتاغوراس، در فضیلت حجاب)، « عقب رفتن یا جلو رفتن؟ مساله این نیست، چون روسری ها دوباره عقب می روند.»( ویلیام شکسپیر، رویای ظهر تابستان)، « حجاب مساله ما نیست، مگر مادر پرولتاریایی که دستانش از زغال معدن سیاه شده حجاب ندارد؟»( ولادیمیر ایلیچ لنین، درباره زغال سنگ و انقلاب)، « قرتی ها گذر دموکراسی را دشوار می سازند.»( چونگ این مون، رهایی از سانشیرو)
روش های مقابله با بدحجاب: گشت ثارالله در سال 1365، پاترول چهار در سال 1370، لندکروز سیاه سال هشتاد، بنز الگانس سال 1386، پورشه مشکی در سال 1390
مراحل مبارزه با بدحجابی: تذکر شدید موافقان طرح، غرغر آرام مخالفان طرح، اجرای شدید طرح در سه روز تابستانی، سخنرانی مخالفان طرح در جاهای مختلف، طرح با آرامش توسط مجریان تا یک ماه پیش می رود، مخالفان تا دو ماه اعتراض می کنند، طرح متوقف می شود. مخالفان طرح در انتخابات رای می آورند.
در تذکره الاولیاء آمده است: ( نقل است که حسن بصری گفت: شبانروزی پیش رابعه بودم و سخن طریقت و حقیقت می گفتم، چنان که نه بر خاطر من گذشت که « من مردم»، و نه بر خاطر او گذشت که: او زن است. آخر الامر چون برخاستم خود را مفلسی دیدم و او را مخلصی) و چون بیرون شدم ماموران همی گیر بدادند که مرد غریبه با زن غریبه چه کند؟ گفتم: ما از اولیاء الله هستیم و ذکر ما در تذکرالاولیاء آمده است. صفحه 78 انتشارات زوار، گفتند: اولیاء را براندازی نرم نشاید، بروید بینیم بابا!
گاف ؛خطاي فردي يا اشتباه لفظي يک مقام رسمي در سطح جامعه و يا در مقياس ديپلماتيک. معمولا یک انسان وقتی سیاستمدار باشد، طبعا گاف می دهد. « گاف» مي تواند در کشورهایی که اشتباه کردن مهم است، شغل افراد را از آنها بگيرند. گاف یک لغت فرانسوی است که ما ایرانی ها فکر می کنیم یا لغت نوساخته ایرانی است. گاف کردن(فر). کاربرد در جمله: «عجیب بود امروز با وجود اینکه ایشون حرف زد، گاف نکرد.»
چرا سیاستمداران گاف می کنند؟ چون حرف می زنند. از چه طریق مردم متوجه گاف های سیاستمداران می شوند؟ از طریق عقل شان. چگونه می توان جلوی گاف کردن سیاستمداران را گرفت؟ راهی وجود ندارد. چرا در بسیاری از موارد گاف های یک سیاستمدار را نمی توان اعلام کرد: چون یا کسانی که به او گوش می کنند قدرت تشخیص ندارند، یا ممکن است با خطر جدی مواجه شوند. چرا کسی گاف های استالین را نگفته است؟ برای اینکه چنین کسی زنده نیست.
گاف شناسی معاصر: سگولن رويال، نامزد سوسیالیست انتخابات فرانسه گفت که « از حق حاکميت کبک که ايالت فرانسه زبان کانادا است حمايت مي کند.» به دنبال این گاف کانادا یه هم ریخت. در واکنش به اين گاف، يک خبرنگار با تقليد صداي يک مقام کانادايي ، با سگولن رويال تماس گرفت و نظر او را درباره استقلال طلبي جزيره کرس جويا شد، خانم رويال در پاسخ گفت: هيچ مخالفتي با چنين استقلالي ندارد. رويال از دستگاه قضايي حکومت کمونيست چين ستايش کرد و در سفرش به لبنان به ديدار يکي از مقام هاي گروه حزب الله رفت.
ژاک شيراک گفت که « اگر ايران به يک يا دو بمب اتمي هم دست يابد، اين موضوع خطر چنداني براي جهان ندارد.»
وزير بهداشت ژاپن، زنان را دستگاه هاي توليد مثل يا به عبارت بهتر ماشين هاي جوجه کشي توصيف کرده است. پل ولفوويتز رييس بانک جهاني با جوراب پاره کفش هايش را در آورد تا از يک مسجد بازديد کند.
فرزاد حسنی، مجری تلویزیون از یک خانم دامدار نمونه یاد کرد و گفت: « مثلا اگر من فرزاد حسنی را تحویل این خانم دهید، 30 تا فرزاد حسنی از او تحویل خواهید گرفت!»
علاء الدین بروجردی در پیام تبریکی به زیدان از سرزدن او به شکم ماتراتزی به عنوان یک عمل قهرمانانه یاد کرد، زیدان یک هفته بعد از این عمل زشت خود عذرخواهی کرد.
نمونه های عادی گاف: « وی به عهدنامه گلستان گفت گلستانچای»، « ما به 360 درجه آزادی اعتقاد داریم، غربی ها فقط به 2 درجه اعتقاد دارند.»، « ایشان تاکید کرد که ایران و عراق صدها سال است که رابطه دوستانه دارند، در حالی که عراق اصلا صد سال نیست که به کشور تبدیل شده است.»، « ایشان اعلام کرد که یک دختربچه 16 ساله در خانه خودش انرژی هسته ای تولید کرده است.»، « دانشمندان ما سلول های بنیادین را کشف کردند.»، وی در حالی که هنوز مرکل به عنوان صدراعظم آلمان منصوب نشده بود، پیام تبریک ریاست جمهوری وی را گفت.
الهام، سخنگوی دولت گفت: « چو ایران نباشد سر من مباد.»
بوش گفت: « اگر خوشتان می آید کار را بکنید , اگر مشکلی دارید تقصیر را گردن فرد دیگری بیندازید.»، « ما یک ایران با ثبات می خواهیم , ایرانی که قادر باشد جلو اعمال نفوذ ایران را بگیرد.»، « من ماهیگیری دوست دارم.»
حکایات و امثال: « حرف زدن بلد نیستی، حرف نزدن رو که بلدی؟»، « اومد نطق کنه، شیرجه رفت»، « سالی یه بار حرف بزن، اونم روز ملی شدن آدامس بادکنکی.»، « حرف حرف میاره، باد برف میاره، با یک عالمه گاف»، « حرف راست رو باید از چپ شنید، البته اگر گاف نده.»
اقتصاد: یک چیز مهم که هر وقت انتخابات نزدیک می شود، قرار است بهبود پیدا کند. ترکیبی از وام ازدواج و کمک مالی و پول نفت و گوجه فرنگی که با عرضه و تقاضا سروکار دارد، هر وقت تقاضای ملت زیاد می شود، مدیران با عرضه می روند بیرون. معیشت. زندگی مالی. وعده های یامفت. موضوع سخنرانی های شهرستانی. کاربرد در جمله: « اقتصاد ایران در مقام بیست و یکم اقتصاد جهانی قرار گرفت.» جمله قصار از سمت چپ: اقتصاد زیربناست. جمله قصار از سمت راست: اقتصاد شوخی نیست.
روش های حل مشکل اقتصادی مردم: سخنرانی در شهرهای دورافتاده، سفر به کشورهای دورافتاده، مدیریت اقتصادی توسط دوستان، مبارزه با قله های اقتصادی. روش های افزایش مشکل اقتصادی: مبارزه با قله های اقتصادی، مدیریت اقتصادی توسط دوستان، سفر به کشورهای دور افتاده، سخنرانی در شهرهای دورافتاده.
چگونه اقتصاد را عملیاتی کنیم: بیل می زنیم، کلنگ کی زنیم، شلیک می کنیم، پرچم های اضافی را آتش می زنیم.
روش عمل اصلاحات اقتصادی: مقداری نفت داریم که آن را می فروشیم و حقوق کارمندان را می دهیم و با بقیه آن اصلاحات می کنیم. روش عمل توسعه اقتصادی: مقداری نفت داریم که آن را می فروشیم و حقوق کارمندان را می دهیم و با بقیه آن توسعه اقتصادی ایجاد می کنیم. روش عمل عدالت اقتصادی: مقداری نفت داریم که آن را می فروشیم و حقوق کارمندان را می دهیم و با بقیه آن عدالت اقتصادی ایجاد می کنیم.
موضوعات مهم در اقتصاد ایران: نفت. بنزین. گاز. سوبسید نفت. اتلاف گاز. سوبسید بنزین. هزینه های آلودگی محیط زیست به دلیل مصرف غلط سوخت. هزینه های تصادفات ناشی از قیمت بنزین. هزینه های اضافی سیاسی بخاطر انرژی هسته ای که چون انرژی کم داریم به آن نیاز داریم. هزینه های تامین دولتی که باید نفت را بفروشد و بنزین بخرد. هزینه های مربوط به فساد اقتصادی مربوط به نفت و گاز و بنزین( این مجموعه شامل 80 درصد هزینه های کشور می شود.) هزینه های عمرانی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و غیره( 20 درصد)
رابطه اقتصادی نفت و دولت در ایران؛ دولت خوب: دولتی است که پول نفت را می گذارد توی « صندوق ذخیره» برای آینده. دولت بد: دولتی است که پول نفت را می گذارد توی جیب پسرش برای حال. دولت سازنده: دولتی است که پول نفت را تبدیل به پل و خیابان و بوق و دوچرخه می کند. دولت عدالت خواه: دولتی است که پول نفت را سر سفره می برد. دولت ملی: دولتی است که نفت را ملی می کند. دولت خائن: دولتی است که پول نفت را برای خودش می برد.
این اولی کاملا بدون شرحه....

این یکی مربوط میشه به متنی که جام جم در مورد انیشتین نوشته .....لطفا جملاتی رو که رو تخته نوشته شده بخونید.......همون فینگلیش خودمونه ها.......

برخورد فیزیکی: نوعی برخورد. کتک کاری سابق. اسم کلانتری کتک خوردن. نام محترمانه ضرب و شتم. برخورد غیر شیمیایی. در این نوع برخورد یک شیئی سخت در اثر یک واقعه فیزیکی مانند پرتاب، سقوط، لرزش، رانش، کنش، واکنش، ببندش، سطح شیبدار محکم می خورد به یک جای آدم. کاربرد در جمله: « نظرش غلط بود، با او برخورد فیزیکی کردم.»،
کاربرد علمی در جمله: « اگر لباس ات را درست نکنی ممکن است در اثر سقوط از سطح شیبدار، بین تو و زمین اصطکاک ایجاد شده و انرژی جنبشی به سمت صفر میل کند.»( ترجمه: لباستو درست کن وگرنه همچی می زنمت که بمیری.» کاربرد اخیر در جمله: « در مورد بانوان از برخورد فیزیکی استفاده نمی شود.»
انواع برخورد: « برخورد فیزیکی»: یک چوب به یک سر برخورد می کند. « برخورد شیمیایی»: همان چوب با همان سر برخورد می کند و مشکل حل شده و انسان تبدیل به محلول می شود. « برخورد زیست شناختی»: از نیشگون برای برخورد استفاده می شود. « برخورد زمین شناختی»: همان چوب به همان سر برخورد کرده و آدم محکم به زمین می خورد. « برخورد نجومی»: در اثر برخورد همان چوب جلوی چشم آدم پر از ستاره می شود. « برخورد هسته ای»: پنج سال بعد چوب توی سر آدم می خورد. « برخورد از طریق تربیت بدنی»: به جای چوب معمولی، راکت تنیس توی سر آدم می خورد. « برخورد زبانی»: در حال خوردن چوب گفته می شود خاک بر سرت.
« برخورد لسانی»: همان برخورد زبانی است منتهی به زبان عربی. « برخورد نرم»: یک چوب به نرمی به یک سر برخورد می کند. « برخورد ملایم»: این نوع برخورد کمی محکم تر از برخورد نرم است. « برخورد خشونت آمیز»: یک چوب صادقانه به یک سر برخورد می کند. « برخورد سیخکی»: یک چوب به سر آدمی که سیخکی نگاه می کند برخورد می کند. « برخورد خرکی»: صداقت بسیاری در این برخورد دیده می شود. « برخورد آستروفیزیکی»: همان چوب چنان به همان سر برخورد می کند که آستر لباس آدم از نظر فیزیکی پاره می شود. « برخورد قانونی»: یک چوب که بطور قانونی خریداری شده به کسی که سرش را قانونا جلو آورده است برخورد می کند. « برخورد انسانی»: آهان! از اون نظر!
برخورد فیزیکی در تاریخ: « ائیپی جن»( برخورد فیزیکی در دوره اردشیر دراز دست.)، « و حسنک قریب هفت سال بر دار ماند.» ( تاریخ بیهقی)، « ز بس کشته بر کشته مردان مرد، شده راه بربسته بر ره نورد»( جنگ دارا با اسکندر، نظامی)، « درید و برید و شکست و ببست.»( شاهنامه)، « کارد می جست. ناگاه تیری براو آمد و بیفتاد. گفتم: تو مرا کشتی یا من تورا؟»( تذکره الاولیاء)... توضیح: تاریخ ادبیات ایران را نگاه کنید، هر جا که کسی مدح کسی را نمی گوید حتما در حال قتل اوست.( نقل از خودم)
حکایات و امثال: « اگر می دادنش دست من سرش رو گوش تا گوش می بریدم که دیگه از این کارهای بد نکنه.»، « اگر مردی سر این دسته هاون رو با برخورد فیزیکی بشکن.»، « عشق تو خون به قلبم کرد.»، « الهی قربونت بشم»، « الهی اگر دروغ می گم از روی نعش من رد بشی.»، « من رو کفن کردی بهم حقیقت رو بگو»، « توی دعوا نون و حلوا خیر نمی کنن.»، « دلم از عشق تو کاسه خونه»... برای یافتن بقیه حکایات و امثال به مرکز انتقال خون مراجعه شود.
اول از همه سلام
دوم از همه امیدوارم عید امسال به همه شما حسابی خوش گذشته باشه ......به ما که گذشت ...جای شما یه ایران گردی حسابی رفتیم ...توپ........
سوم........سوم نداره میتونید شروع کنید به خوندن...........
ایرانیان: گروهی از مردم منطقه ای از خاورمیانه که خودشان یا اجدادشان در ایران به دنیا آمده اند و همه چیز می دانند، با استعدادترین مردم دنیا هستند، ناسا و گوگل را اداره می کنند، قدیمی ترین تاریخ را دارند و از وضعی که دارند ناراضی هستند و تا چند ماه دیگر قرار است همه چیزشان درست شود.
خصوصیات ملی: « تاریخ سه هزارسال قبل را بلدیم ولی نمی دانیم الآن در مملکت چه خبر است.»، « دنیا قبلا مال ما بود، ولی نامردها آن را گرفتند، وگرنه به همین خوبی کشور خودمان اداره اش می کردیم.»، « حقیقت چیز خوبی است، ولی حوصله نداریم فعلا در موردش حرف بزنیم، بگذار ده قرن دیگر.»، « کاش قهرمانی پیدا می شد و مشکلات ما را حل می کرد و زود هم می مرد.»، « من اگر دلم بخواهد می کنم.»، « مرده شورش ببره، آدم نیست.»، « الآن که می تونی حالش رو ببر، دیگه گیرت نمی آد.»، « اینا که برن درست می شه، هرکی می خواد بیاد.»،« توی خیابان نماز می خوانیم، توی خانه کارهای دیگر می کنیم.»
« حاضرم جونم رو برای کشورم بدم، ولی فعلا باید برم مسافرت.»، « اگر ما ایرانی ها نبودیم کانادایی ها تا حالا مرده بودن.»،« آدم با شاخ گاو در نمی افته، ولی اگر کسی افتاد یه لگد هم تونستی بزن و برو.»، « خودشون بریدن و دوختن، ما چی کاره بیدیم.»، « حق ما رو خوردن، وگرنه اون هم آدمی بود که به اینجاها برسه.»، « دزد نباشه، هر دست و پا چلفتی می خواد باشه.»، « آدم با صداقتی یه، از همینش خوشم می آد، اگر مملکت رو هم نابود کنه، با صداقت این کار رو می کنه.»،« خودم این کاره ام، این که کاری نداره، دو تا پیچ داره می پیچونیش.»،« واقعا لیاقت ما اینه؟»، « یه دولتی بیاد که مثل غربی ها نباشه، مثل شاه هم نباشه، مثل اینا هم نباشه، مثل قدیم هم نباشه، فساد هم نباشه»،« خودم مثل آب خوردن مملکت رو اداره می کنم، با پشتیبانی همین ملت.»
کسانی که ایران را اداره می کنند: « اینا»، « خودشون»، « خودشونی ها»، « هزارفامیل»، « این فلان فلان شده ها»، « رئیس روسا»، « انگلیسی ها»، « آقایون»
تکیه کلام ها: « ولم کن بذار تیکه تیکه اش کنم مرتیکه خشونت طلب رو»، « بعدا یه کاریش می کنیم»، « از یه جایی جورش می کنیم.»، « حالش رو می گیرم، بذار وقتش برسه.»، « ترتیبش رو می دم.»، « بسپرش دست من، خیالت تخت.»، « هنر نزد ایرانیان است و بس.»
حکایات و امثال:« با دست پس می زنه با پا پیش می کشه.»،« با کدخدا بساز، ده را بچاپ.»، « با یه گل بهار نمی شه، بهار هم بشه من قبول ندارم.»، « بخور و بخواب کار منه، خدا نگه دار منه.»، « برای ابراز صراحت به در می گم دیوار تو گوش کن.»، « به کیشی آمدند و به فیشی رفتند.»، « بگیر و ببند و بده دست پهلوون.»، « بوجار لنجونه از هر طرف باد بیاد بادش می ده.»، « بیله دیگ، بیله چغندر»
تخصص های ویژه: « هر قرن یک پنجم کشور را از دست می دهیم.»، « هر دوازده سال به جای تعمیر خانه، خانه را می کوبیم و دوباره می سازیم.»، « هر ده سال یک میلیون نفر مهاجرت می کنند و برنمی گردند.»، « هر 5 سال ده سیاستمدار کشور را یا می کشیم یا له می کنیم یا بدنام می کنیم.»، « هر سال یک بار همه چیزهایی را که قبلا کشف شده اختراع می کنیم.»، « هر ماه تصمیم می گیریم که سرنوشت مان را بکلی عوض کنیم و هیچ وقت نمی کنیم.»، « هر روز تصمیم می گیریم یک جور دیگر بشویم.»
شاعر در این مورد دو هزار دیوان شعر سروده است، به انتخاب خودتان یک شعر در همین جا در وصف برجستگی های ایرانیان بگذارید.
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که همه ب َدَ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند ۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله یه دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر ۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت ۰۰۰
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد ۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند۰۰۰۰
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري۰۰۰۰
شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن ۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه ۰۰۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه ۰۰۰۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي ۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه ۰۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن۰۰۰۰۰۰
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!!!!
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگيام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
خوب بالاخره عیده و باید سعی کنیم بیشتر از ژیش لبخند رو به گوشه لبان گوگوری مگوری شما دوستان عزیز بنشانیم ......پس.......عالیجناب و خواستگاری رو با صدای بلند برای بروبچه های اهل منزل یا با صدای بیصدایی تو دلتون بخونید...........
اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات، استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار» و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.
خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن، عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار، آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب «گداي كيف به دست» را هديه نمودند!
بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان» توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين «بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!
در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد. مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!
بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه» محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!
با تشکر از تمام بر وبچز با حال ایران آکتور که ما را در ...........یاری فرمودند............